واژه‌هایی از کجا؟

در این مزرعه، حس میکارم، واژه درو میکنم. خوش آمدید.

اوه!

چه طور ممکن است وقتی بوسه هایت روح مرا از تنم جدا می کند، من تازه زنده می شوم!

شهریور ۸۸

قانون

اگر میخواهی عشق را بفهمی، آزادی را بیاموز.

آماده

لازم نیست خداوند برای پس گرفتن روح من فرشتگان را به سراغم بفرستد. کافی است تو مرا ببوسی. روح من خودش به پرواز در می آید.

مرداد ۸۸

نمایش نامه

کارگردان از من خواست در تراژدی اش بازی کنم. نمایش نامه را نمی داد بخوانم. می گفت این رسم تراژدی های اوست. هیچ کدام از بازیگر ها پایان کار را نمی دانند.

اما پایان کار، پایان من بود… این را همه می دانستند جز من.

تیر ۸۸

انتخاب!

آن زمان که من آزاد بودم انتخب کردم اسیر تو باشم…

بهتره از مرورگر فایرفاکس استفاده کنید اینجا رو کلیک کنید. X