اوّل
اول خودمان را پیدا کنیم. نیمه ی گمشده پیشکش!
اول خودمان را پیدا کنیم. نیمه ی گمشده پیشکش!
وقتی ناگفتنی ها هم ته می کشند، یعنی حال آدم ها خیلی بد است…
ماهی پری
باغ؟ او خودش درخت دارد، بلبل دارد، کبوتر دارد، خودش چمن و بوته دارد. نهر هم دارد. خاک و باران و خورشید و آسمان را هم خودش دارد. او حتی یک باغبان هم دارد.
تو؟ باغ نداری. اما او به تو احتیاجی ندارد. راحتش بگذار… برو.
از محبت گل ها خار می شوند …
به دارالحکومه که رسید، بیدرنگ کسی را به مسجد فرستاد. فرستادۀ علی(ع) در قاب درِ مسجد ایستاد و فریاد زد: اجِبْ مولاک. ابوالاسود دوئلی، برخاست و خود را به دارالحکومه رساند.
از علی شنید: از این ساعت، تو قاضی کوفه نیستی. مات و مبهوت پرسید: خیانت کردهام یا جنایت؟ گفت: هیچکدام. پرسید: من را که شیخ بصریها بودم به کوفه خواندنی و سمت قضا دادی. اکنون به کدامین جرم، مسند قضا را از من که همۀ عمر تو را مدح گفتهام، میگیری؟
گفت: از کنار مسجد میگذشتم. تو را دیدم که با مردی متهم، سخن میگفتی و جرمهای او را میشمردی. صدای تو بلندتر از صدای او بود. والسلام.