واژه‌هایی از کجا؟

در این مزرعه، حس می کارم، واژه درو می کنم… خوش آمدید.

پیکان

شما شاید یادتون نیاد… اون زمان که توی پیکان صفر می نشستیم چه بوی خوبی میداد لعنتی.

هس… آرام بخواب…

یک وقت هایی لازم است پنجره های خانه ای را که درش به روی همه باز بود بشکنی، و همه جای دیوارهای آن را خط خطی کنی، انگار که آن خانه سال ها است متروکه شده است. درش را هم قفل کنی، تا دیگر کسی مزاحمت نشود. و بتوانی مدتی بخوابی. استراحت کنی. فراموش کنی آن هایی را که سرزده آمدند تو، چای خوردند، میوه خوردند، شب را آن جا ماندند، برایت درد دل کردند، و بعد بی خدا حافظی، نیمه شبی گذاشتند و رفتند… گاهی وقت ها باید چشم هایت را ببندی تا دلت برای کسی نسوزد و او را به خانه ات دعوت نکنی تا کمی آب به او بدهی، استراحت کند، درد دل بگوید و آخرش لیوان را بشکند و به راحتی از پیشت برود.

گاهی باید ندید. گاهی باید خوابید. باید استراحت کرد. باید در را ببندی، تا دیگر کسی سرش را نیندازد همین طوری بیاید تو. باید منتظر کسی باشی که خودش زنگ بزند، سراغت را بگیرد، و بخواهد کمی آب بنوشد. اما افسوس، واقعا افسوس، که دیگر به آدم ها نمی شود اعتماد داشت. همه یک جور هایی دل می شکنند. چه آن هایی که تو به خانه ی دلت بیاوری، چه سرزده آمده باشند تو، و چه آن هایی که خودشان بخواهند بیایند تو.

گاهی باید مثل تلوزیون خاموش شد. تا یک نفر بیاید روشنت کند و برنامه ی مورد علاقه اش را ببیند. گاهی باید مثل گوشی موبایل خاموش شد، تا یک نفر تو را ببرد تعمیر، و بالاخره روشنت کند تا حرف بزند.

همیشه همین طور بوده است. وقتی مثل هوا همه جا و هر زمان، باشی، همه خیال می کنند “باید” بایشی و این وظیفه ی تو است که کنارشان بمانی. هیچ کس با خودش فکر نمی کند شاید آن ها هستند که برای یک لحظه هم که شده، باید پیش هوا بمانند.

آه… چه بسیارند آن هایی که به راحتی… بی خیال… دلت را ببند، بگذار کمی استراحت بکند…

آی امان از عزیزی که گلایه می کند، اما نه تحمل گلایه تو را دارد نه سکوتت را…

شروع کن. زود باش

کالسکه ی مرگ خیلی با سرعت می آید. پل زندگی ات را سریع تر بساز. بعضی وقت ها نمی شود خراب کرد و دوباره ساخت. باید خرابه ها را تعمیر کرد. اما درست. یک بار برای همیشه.

سرد

برو دختر جان، خدا نازت را در قلب کس دیگری حواله کند. اینجا دیگر تعطیل شده است…