واژه‌هایی از کجا؟

در این مزرعه، حس میکارم، واژه درو میکنم. خوش آمدید.

این مزرعه تاب ندارد

واژه هایم امشب تبدارند. اصلا هم اهمیت ندارد زمان کجا است… ۲:۴۵ صبح. واژه هایم امشب داغند. نفسشان داغ است. کی خنک خواهند شد؟ می نویسم… می نویسم… می نویسم… آن قدر که بتوانم ذره ای تبشان را پایین بیاورم. تا بتوانم زندگی کنم. از کجا بنویسم؟ آن قدر داغند که مهم نیست چه کسی این دور و بر آن ها را ببیند. فقط باید نوشته شوند… همین… باید این هُرم آتش که به آن ها حمله کرده بیرون بیاید…

از چه بنویسم… از پارچه ی تیره ای که تقدیم دلم کردم تا روی چشمانش ببندد؟ از انگشتانم که واقعا تحمل نوشتن این واژه های داغ را ندارند؟ از زبانم که خشک شده؟ نه از داغی این حرف ها، از سردی حرف هایی که زده نخواند شد… آه فروید! پس چرا مکانیسم انکاری که می گفتی الآن کار نمی کند؟! آه خدا! این همه مرا نگه داشتی، نگه داشتی، نگه داشتی، هی گفتی نه، هی گفتی نه… “امید” کثیف ترین واژه ای است که تا به حال شنیده ام. امید را با خیانت باید یکی دانست. خیانت به روح خود. تمام شد؟ آری. اما چیز دیگری نیز آغاز شد. یک چیز خوب آغاز نشد و باعث شد بخواهم تحمل کنم. تحمل آغاز شد. نه صبر نه، تحمل. صبر رنج ندارد. ساعت ۳:۱۴ … کمی آرام تر شده اند… اما می دانم، درونشان هنوز داغ است، این سطح بدن است که خنک شده.

راستی یک چیزی.. فکر کنم نسیم حالا دیگر برمی گردد… خوش حال… از این که ابر ها کنار رفته اند و خورشیدش دوباره بر او می تابد… اما در حقیقت ابر و خورشید با هم کنار آمدند و موضوع نسیم نبود. زمین بود، حیات بود، زندگی بود…

امشب خودم را دیدم داشت فریاد می کشید. در اعماقش روی کوهی ایستاده بود، کوهی در میان کوهستانی پر از برف… درست نوک قله ایستاده بود و فریاد می کشید…. دست هایش را باز کرده بود و رو به آسمان فریاد می کشید، اما داشت خفه می شد.

چه قدر یک بغض باید سنگین باشد که نتواند بشکند؟ خب مرد مومن، چیز شکستنی را یک کسی باید ببیند که شکسته. وقتی کسی نیست، هزار بار هم که بیندازیش نمی شکند… باید بیندازیش داخل چاه. همان جا بماند، بپوسد، از بین برود… البته اگر چاه آن قدر ظرفیتش را داشته باشد… ساعت ۳:۳۱ … من می گفتم این ستون باید این جا باشد، وگرنه یک سقف را نمی توان ساخت، او میگفت نه، ستون باید آنجا باشد. سقف را خودت یک جوری باید بسازی… و حرف های دیگر و حرف های دیگر و حرف های دیگر… سردم است. دستشویی دارم.. همین الآن رفتم آخر… من چرا این طوری شده ام…

فروید کجایی پسرم؟ بلند شو بیا مکانیزم انکارت را بیاور. فقط برای چند روز لازمش دارم. امتحان دارم مرد حسابی. نباید واژه هایم تب داشته باشند. اصلا مسکّنی، مورفینی، استامینوفنی چیزی، کسی ندارد؟ آهان! خدا! خدا؟! میتوان به او اعتما کرد؟ نمی دانم…ولی…خدا، مادر که نداری بگویم جان مادرت، نمی دانم، جان یک نفری که برایت خیلی عزیز است، تو بلدی یک کاری بکنی نه؟ نه نه اشتباه فکر نکن، تمام شده است، آن را نمی گویم، این تب را می گویم. جان آن عزیزت، یک کاری بکن چند روزی نفهمم تب دارم. بعد از آن در مورد درمانش با هم حرف می زنیم… فقط مرا کمک کن لنگان لنگان از این پل رد شوم، بعد بنشینیم ببینیم چه کار می توانیم بکنیم. ساعت ۳:۵۰ آخیش…

باید بروم سفر

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود… یه پسری بود که یک شمع داشت و چند تا کبیرت… پسرک با شمعش مثل هر کس دیگری دنبال خانه اش می گشت و با آن شمع راهش را توی تاریکی ها پیدا می کرد… یک روز که پسرک حواسش نبود، بادی تند و شدید آمد و هوفففف… شمعش را خاموش کرد! آن پسر وقتی دید شمعش خاموش شده خیلی ناراحت شد. آخر آن شمع تنها امیدش توی تاریکی بود. دست کرد توی جیبش، یک بسته کبریت در آورد، اما هر چه تلاش کرد کبریت ها شمعش را روشن نمی کردند. آن قدر کبریت زده بود که ناگهان متوجه شد فقط چند تا کبریت برایش مانده. ترسید این ها هم تمام بشوند و شمعش دیگر روشن نشود. پسرک بلند شد و رفت بالای ابرها… پیش آن کسی که شمع ها را می ساخت. به او گفت یک شمع دارد که خاموش شده است و هرکاری می کند روشن نمی شود و فقط چند تا کبریت بیشتر ندارد. از او خواهش کرد دوباره شمعش را روشن کند. خدا هم شمع پسرک را گرفت و بدون این که از او بپرسد ماجرا چیست با یک فوت آن را روشن کرد. و به پسرک گفت که از شمعش خوب مراقبت کند. چون که این شمع ها همین جوری اند، اگر خاموش بشوند به سختی می شود روشنشان کرد. کار هر کسی نیست. پسرک شمع روشنش را از خدا گرفت، تشکر کرد و با خوش حالی از آن جا رفت.  و این بار مراقب بود که شمعش خاموش نشود. آخر چند تا کبریت بیشتر نداشت. تازه مطمئن هم نبود اگر خاموش شود کاری از دست کبریت ها بر بیاید…

اما… اما طولی نکشید که شمع پسرک باز هم خاموش شد… و او دوباره آن را پیش خدا برد. پسرک داشت توضیح میداد که چه شده است و این بار او خیلی مراقب بوده… ولی خدا هم که خیلی مهربان بود، شمع او را دوباره برایش روشن کرد…

از آن به بعد، پسرک خیلی مراقب شمعش بود. هر جایی نمی رفت و مدت ها از این که امیدش زنده است و راه را برایش روشن می کند شاد و خوش حال بود.

روزها گذشت و گذشت… تا این که یک روز پسرک خواست به یک جای خیلی تاریک برود که شبیه همان جا هایی بود که قبلا در آنها شمعش دو بار خاموش شده بود… او می ترسید باز هم همان اتفاق بیفتد. پس مدتی صبر کرد… کم کم جلو رفت… از دور کمی اطرافش را نگاهی انداخت… هی پسر! انگار خانه اش را پیدا کرده بود. آره… انگار خود خودش بود… درست همان چیزی که در رویاهایش می دید… و سر انجام دلش را به دریا زد و پا به جاده ی تاریک آن خانه گذاشت… ارام و آهسته پیش می رفت… هر چه بیشتر جلو می رفت بیشتر می فهمید این همان خانه ی رویاهایش است… تا اینکه آخر سر به در خانه رسید… از خوش حالی نمی دانست چه کار کند. کمی این پا و اون پا کرد… تق تق تق… در زد. صدایی آمد: کیه؟ پسرک با خودش گفت بالاخره رسیدم… خانه ام را پیدا کردم… شمعم مرا تا این جا آورد. خدایا شکرت… و بعد با صدای واضح و خوش حال گفت: در را باز کنید… من از راه دوری آمده ام… و در آرام باز شد… پسرک منتظر بود کسی به استقبالش بیاید. اما هیچ کس نبود انگار… او تعجب کرده بود… ببخشید؟ اجازه هست بیام تو؟ صدا گفت: چرا چرا، آمدم، یک لحظه صبر کن… پسرک چند لحظه همان جا جلوی در ایستاد… صدا می گفت آمدم… آمدم…

اما… کاش هیچ وقت نمی آمد… بادی ملایم آمد و شمع پسرک را خاموش کرد و قیژ…چق… در بسته شد. پسرک مات و مبهوت نمی دانست چه کار کند، به کجا زل بزند، کجا برود…

روی پایش چرخید… آهسته آهسته قدم برداشت… تمام تنش می لرزید… همه جا تاریک بود… شمعش خاموش شده بود… نمی دانست کجا می رود… فقط دلش می خواست که برود… پسرک گم شد، در تاریکی ها… شمعش را برداشت و رفت بالای ابرها، پیش خدا. دست کرد توی جیبش و دو سه تا کبریتش را بیرون آورد. کبریت ها را با شمعش گذاشت روی میز خدا و بدون این که حرفی بزند برگشت که برود… خدا گفت: تقصیر من نبود. و پسرک فقط گفت می دانم و راهش را به سوی زمین پیش گرفت. وقتی رسید دید گرگی بالای یک کوه دارد زوزه می کشد. پسرک رفت پیش او نشست و به آسمان پر از ستاره نگاه کرد… حالا او نه شمعی داشت و نه کبریتی و نه می خواست خانه ای داشته باشد… او حالا یک جهانگرد تنها بود که راهش را با ستاره ها پیدا می کرد…

پ.ن: عنوان خیلی هم با متن اصلی ربط دارد!

او ها

این مزرعه دیگر “تو” ندارد… نمی دانم تا کی باید بگویم “او”…

تمام

گاهی بین جمله ها ویرگول میگذاری… کمی مکث… و سپس ادامه… گاهی علامت سول میگذاری. که جوابی بشنوی.  گاهی علامت سوال ها جوابی ندارند. جوابشان سکوتی است که بعدش میشنوی.

ولی… گاهی آخر جمله ها نقطه میگذاری و جمله ی بعد را از سر خط آغاز میکنی. اما … اما یک جا می رسد که جمله ات نقطه ای می خواهد که بعدش چیزی نیاید… گاهی جمله ای میخوانی یا می شنوی که باید نقطه را آخرش بگذاری و تمامش کنی حکایت را.

آذر ۸۸

رهگذر

رهگذر از آبادی ها می گذرد. رهگذر از خرابه ها نیز می گذرد… او را حقی برای ماندن نیست. رهگذر خانه ها را می بیند، ساکنین را می بیند، اما می گذرد… و بار آن هایی را که نمی توانند، به مقصد می رساند و سپس بی سر و صدا به راه خود می رود.
رهگذر اما روزهایی می رسد که خسته می شود… فریاد می کشد، در دلش. رهگذر چشمانش همیشه خیس اند. اما او آموخته است که شب ها حرکت کند تا چشمانش را کسی نبیند.
رهگذر قصه ها در دلش دارد… شاید اولین قصه اش، داستان رهگذر شدن خودش باشد. اما او را حقی برای ماندن و بازگو کردنشان نیست. رهگذر می رود و ادامه می دهد… آرام و بی سر و صدا…

مهر ۸۸

بهتره از مرورگر فایرفاکس استفاده کنید اینجا رو کلیک کنید. X