واژه‌هایی از کجا؟

در این مزرعه، حس می کارم، واژه درو می کنم… خوش آمدید.

کابوس … کابوس

نیمه های شب بود… کابوس می دیدید.. این جا نمی شود… آن جا نرو… این را نبین… اوه… نه نه… قرمز… ایمیل بزنید… نمی توانی…نمی توانی…

ناگهان از خواب پرید… اطراف را نگاه کرد… چراغ خوابی که تازه خریده بود آب شده بود! فحش داد به سازنده اش… نگاهش را از چراغ خواب به ساعت دیواری برد… ساعت چند بود؟ ۳ بعد از نیمه شب؟ اه چرا معلوم نیست؟! موبایلش را برداشت، خواست ساعت را ببیند و عبارت No Network را روی صفحه موبایلش دید… فحش داد، به …

عرق کرده بود… نفس نفس می زد… دستش را روی پیشانی اش گذاشت، سرد بود و نمناک…

بلند شد و در کورسوی چراغ خوابش به آشپزخانه رفت. لیوان را برداشت و شیر آب را باز کرد. اوه لعنتی… آب قطع است… فحش داد، به…

در یخچال را باز کرد تا آب بردارد. آن موقع هنوز از این یخچال های آب سردکن وارد نشده بود. در یخچال را باز کرد… خیلی تشنه اش بود… اما نگهان … آه… همان صفحه… همان صفحه ای که در کابوسش می دید…  با خطوط قرمز و آبی ، دقیقا همان را در یخچالش دید:

مشترک گرامی، دسترسی به این یخچال امکان پذیر نمی باشد…

و او نعره بر آورد و جامه بدرید و سر به خیابان نهاد…

جنگ جنگ تا… پیروزی؟!

جنگ، حتی احمقانه اش، حتی وقتی بپذیری و قانع شوی که اشتباه کرده ای، باز هم جنگ است. روحت را خسته میکند.

شاید این آخرین نبرد رزم آور باشد… چون روحش خسته است… جنگ هایی داشته، اما جنگ هایی که در آن ها شکست خورده، ولی رزم آور دانسته که تا کنون تیرهایش را به سوی هدفی خیالی پرتاب می کرده… او شکست خود را پذیرفته و از آن ها شرم نمی کند.

رزم آور برای این نبردش منتظر ماند… زیرا این آخرین نبرد اوست. ممکن است شکست بخورد. ممکن است بمیرد. ممکن است رزم آور “نابود شود”.

اما انگار انتظار بیش از این جایز نیست… هدف دارد می رود… رزم آور باید تصمیمی بگیرد… یا میدان را ترک گوید، یا بسم الله بگوید و وارد میدان شود. اما به قصد فتح، به قصد پیروزی

همین است که رزم آور را میکِشد که نرو ممکن است کُشته شوی. همین “به قصد پیروزی“. رزم آور تمام خودش را می گذارد تا پیروز شود… او باید پیروز شود… و همین است که این را آخرین نبرد او می کند. چون روحش در این نبرد شرکت می کند.

رزم آور میداند، همه ی این چیز هایی را که گفتی می داند…

رزم آور باید روحش را در این نبرد شرکت دهد… می داند در صورت جنگ باید تا آخرین نفَسی که خداوند در روحش دمیده بجنگد.

او بسم الله گفت، خم شد و زمین را بوسید، یا علی گفت و روحش را وارد میدان کرد…

پ.ن: عکس اصلا هم بی ربط نیست!

خوشگلا باید برقصن…

به جای یادآوری کاری که صدها سال پیش برای اهداف مقدس شده، و به جای نبردی که اتفاق افتاد تا ثابت کند حق تسلیم نخواهد شد، الآن مردم عین کفتار، دنبال اینند که کجا و کدام خانه غذا می دهند بروند بگیرند. درست شبی است که این اتفاق دارد می افتد، آن وقت یکی انگار به خاطر فقر شدیدِ کلسیم بدنش دنبال یک لیوان شیری است که دارند پخش می کنند. کربلا آب نبود، این جا شیر کاکائوی داغ پخش می کنند به یاد آن روز! یک جا آش میدهند، بقیه انگار که آن ها را با لِنج از سواحل سومالی ده ها روز روی دریا گرسنه به این جا آورده اند دنبال یک کاسه آش هم دیگر را تا ماتحت هم فشار می دهند.

مردک گلوی خودش را واقعا جر می دهد و زجه میزند و هیچ نمی فهمد. خدایا قربان قدرتت بروم که حنجره ی انسان را چه مقاوم آفریدی.

آن یکی را ببین، دارد زنجیر می زند، ان قدر هیکل گنده اش را پیچ و تاب می دهد که آدم خیال می کند دارد از این رقص های اسمش را نمی دانم انجام می دهد.

یکی طبل را نگه داشته که نیفتد! و یکی آن چنان بر مرکز آن طبل می کوبد و base راه می اندازد که Dj Tiesto با هفت جدّش باید بیایند جلوی او لنگ پهن کنند و چاکرم نوکرم راه بیندازند.

این از همه بدتر بود، کاسه ی گدایی گرفته ای دستت؟! برای چه؟! واقعا تو فکر… فکر چیست اصلا دلت خوش است!

خانم ببخشید کدام سالن عروسی دعوت شده اید، برویم او را نهی از منکر بنماییم که چنین شبی احترام مسلمانان را حد اقل داشته باشد و عروسی نگیرد….

آقا معذرت می خواهم، به آن کلّه ی خالیتان چه مالانده اید که آن موها را با این پیچ و تاب ها سرپا نگه داشته است هنوز؟! اِ آقا کفش هایتان را اگر خودتان نمی توانید، بدهید ببریم برایتان جلویش را کوتاه کنیم، ملت را سوراخ کرد.

عَندی، ای الگوی جوانان، کجایی که بیایی ببینی الآن بهترین موقع برای خواندن شعر معروفت “خوشگلا باید برقصن” است؟ چه قدر مملکت جوان دارد! جوان های خوشگل، همه هم آماده برای رقص… منتظرند عَندیِشان آن ها را فرا بخواند… عَندی بگو کیست مرا یاری کند، تا هزاران نفر به سوی تو بشتابند…

موقع خداحافظی به هم میگویند “خوش بگذره”!

شام غریبان است؟ شمع می خرید؟ شمع ها را به هم می دهید؟ روی شمع ها چه می نویسید پدر سوخته ها؟

شما قرار است جنبش راه بیندازید مملکت را نجات دهید؟! بروید اول خودتان را نجات دهید. بروید ببینیید… بی خیال… ادامه دهید، افسوس که دل ها سنگ شده اند و اندرز نمی پذیرند امام علی (ع) آن زمان این حرف را زد..

خداوندا، همه ی ما را هدایت کن… لیاقت هدایت هم اگر نداریم، اگر هزار و اندی سال پیش تصمیم گرفتی دیگر هدایتمان نکنی، لااقل کمکمان کن گمراه نشویم…حسین بیشتر از أب تشنه ی لبیک بود. اما افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند. و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند. دکتر شریعتی

الآن بیایید ببینید همین را هم داریم از بین می بریم…

آرزوهایم ۴

زیر برج ایفل وایسم و از این نما عکس بگیرم

آرزوهایم ۳

یک بار در اپرای پاریس شرکت کنم.