تقدیر
چه سخت بود نبرد!
چه سخت بود پیش رفتن.
اما چه آسان شکست خوردم.
چه سخت بود بلند شدن.
چه سخت بود آغاز کردن.
اما سخت تر از همه ی این ها، ایستادگی است، وقتی همان که تو را شکست، از نبردش با دیگری برایت حرف بزند و تو اشک های او را پاک کنی. حال آن که کسی اشک های تو را ندید.
اسفند ۱۳۸۷
پ.ن: چه قدر من حرف زدم توی این چند خط. منظورم اینه که چه قدر من حرفامو خوردم توی این چند خط! چرا خوردم؟ چون کسی نبود بشنوه اونارو، منم مجبور شدم بخورمشون دیگه!
پ.ن: بنگ بنگ! کاش اجازشو داشتم و بنگ بنگ! خلاص! ولی حیف اجازه ندارم!