نمایش نامه
کارگردان از من خواست در تراژدی اش بازی کنم. نمایش نامه را نمی داد بخوانم. می گفت این رسم تراژدی های اوست. هیچ کدام از بازیگر ها پایان کار را نمی دانند.
اما پایان کار، پایان من بود… این را همه می دانستند جز من.
تیر ۸۸
کارگردان از من خواست در تراژدی اش بازی کنم. نمایش نامه را نمی داد بخوانم. می گفت این رسم تراژدی های اوست. هیچ کدام از بازیگر ها پایان کار را نمی دانند.
اما پایان کار، پایان من بود… این را همه می دانستند جز من.
تیر ۸۸
آن زمان که من آزاد بودم انتخب کردم اسیر تو باشم…
این که پایان یک قصه را بدانی، مانند این است که به پایان رسیده باشی.
هی وای که پایان این قصه ی غم انگیز را از آغازش می دانستم. اما می خوانمش، تا آخرین واژه اش، تا نقطه ی نون پایان میخوانمش. چون دوستش دارم…
تیر ۸۸
آن کسی که رقیبش رفته و اوست که فقط در میدان نبرد مانده. آری، بازنده اوست، هرچند مانده مبارزه کند.
تیر ۸۸
او که با عزم پیروزی قدم به میدان نهاده است، اگر تقدیرش شکست باشد بهتر است پیش از آن که شکست بخورد کشته شود. وگرنه آن شکست برایش از هزاران مرگ دردناک تر خواهد بود.
خرداد ۸۸