واژه‌هایی از کجا؟

در این مزرعه، حس میکارم، واژه درو میکنم. خوش آمدید.

اعتراضی داری؟! به …

۴shared.com هم به سلامتی فیـلتر شد! برادر فیـلترچـی (آخه خانمهاشون هم بگی نگی برادرن)، شما بیا یه کاری بکن. یه فایل word باز کن، خب؟ توش بنویس: “اینترنت نمی دیم داداش” بعد اینو آپلود کن توی اون قبرستونی که اینترنت رو میدی به ملت شهید پرور. خب؟ که ما وقتی مثلا زدیم connect یا dial یا هر کوفت دیگه، سریع بیاد بگه “اینترنت نمی دیم داداش”

یعنی من بی صبرانه منتظر روزی هستم که بلاد کفر تصمیم بگیره اینترنت رو واسه میهن اسلامـی ما قطع کنه. از بیخ!

دلتنگی

من که چیزی نداشتم. خواستم او همهٔ همهٔ دار و ندار من باشد. همهٔ آن چیزی که از دنیا میخواستم داشته باشم، خواستم او باشد. حالا می بینم یک چیزی این وسط مرتب مانعش می شود. اگر او را از دست بدهم، دیگر چیزی برای از دست دادن نخواهم داشت. من می مانم و خودم و آفریدگارم. تنهای تنهای تنها… . زندگی می کنم، و نگران مردنم نخواهم بود. من فقط خواستم او دار و ندار من باشد. همین. من که چیزی نداشتم…

برای اولین بار، دلم از من چیزی خواست که با او موافق بودم. حال اگر به خواسته اش نرسد، در جوابش چه بگویم… دلم از من اجازه گرفت، گفتم مطمئنم در راه نخواهی شکست. برو به سلامت…

اما… انگار… نمی دانم چرا و از کجا، همه ی دنیا دست به دست هم داده است او را بشکند… خدای بزرگ، امید من فقط تو هستی… مرا نسبت به مرگ و زندگی تهی نکن…

به کجا چنین شتابان…

واژه های زیر، از دل ایشان بیرون آمده اند. هر چند همه ی شعر ها و نوشته هاش قشنگ و دلنشین هستن، اما این یکی خیلی به دلم نشست… خیلی. گفتم یه یادگاری ازش توی مزرعه بذارم… درضمن، عنوان این مطلب، حسی بود که بعد از خوندن این نوشته به من دست داد….

لعنت به جاده …. به سفر…. لعنت به اتفاق….
لعنت به ساک ِ بسته ی گوشه ی اتاق …

لعنت به کاسه های آبی که پشت سر
لعنت به تو….به من….به تقدیر ِ این سفر

لعنت به لحظه های دم رفتن ِ قطار
لعنت به بغض این دل ِ تنگ و بی قرار

لعنت  به عقربه ها و قطار ِ بی تاخیر
لعنت به این سکوت من و …جمله ای که دیر ….

می گویم …و تو رفته ای و….شاید  که تا ابد
دیگر صدای من به گوش ات نمی رسد

در فکر من دوباره  نشسته است  قرص و تیغ…
وقتی برای همیشه می روی رفیق…

خیر ٌ حافظا….خداحافظت عزیز….
یک مشتِ خاک هم تو بر تن ِ خسته ام بریز…

حالا صدای سوت ….
صدای شکستن است ….
خانم ؟! کنار ریل هم جای نشستن است؟….

آیه

شباهت

شانه های یک زن، تکیه گاه مرد نیست. آرام گاه گرم اوست. و شانه های یک مرد، پناه گاه زن است.

حکایت ما آدما

تا وقتی از کسی نخواسته ایم با ما بماند، می ماند. اما به محض این که این را از او بخواهیم، زمزمه ی رفتن به دلش می افتد…

پ.ن: کامنت ها منتقل شد به اینجا و البته اون بالا هم آدرسش هست. به نام “میهمان”.

بهتره از مرورگر فایرفاکس استفاده کنید اینجا رو کلیک کنید. X