…
کاش چشمهایمان گود بود. اشک که جمع میشد نمی ریخت…
کاش چشمهایمان گود بود. اشک که جمع میشد نمی ریخت…
چشم هایت را ببند، و از کنارشان عبور کن.
درست مثل روزهایی که بچه بودی و میترسیدی بگویی مامان یخمک میخوام…
بترسید از جرقه ی نگاه، که روحتان را به آتش خواهد کشاند و شما را “هیچ” می کند.
[با صدای آهسته بخوانید...]
آهای آدمها… قبل از عاشق شدن، نه، قبل از حتی دوست داشتن، یک نفس عمیق بکشید. این دنیا را آن طور که من دیدم، بد ساخته اند.
پادشاه روی صندلیاش در خیمهای که بیرون دروازههای آن شهر زده بودند نشسته بود… یک نفر به داخل خیمه آمد. کمی سکوت کرد و سپس گفت: قربان … ؟ باید برگریم…
پادشاه سرش را بالا آورد و فقط آن مرد را نگاه کرد.
قربان، باید برگردیم، هیچ سربازی نمانده است، هیچ امیدی نیست. خودتان هم که قلبتان مجروح است. باید برگردیم…
اشک در چشمان پادشاه حلقه زد… سپس آرام و لرزان گفت: نخواست مرا ببینید؟
آن مرد جوابی نداشت بدهد. تنها سرش را پایین انداخت… قطره ای اشک از چشمانش سرازیر شد و روی زمین افتاد…
پادشاه بلند شد. و به بیرون خیمه رفت… رو به آن شهر ایستاد. سرش را بالا گرفت. سینه اش را صاف کرد و با افتخار به شهر چشم دوخت… به شهری که نتوانسته بود فتحش کند…
و آنگاه، به سوی سرزمین خویش بازگشت…