واژه‌هایی از کجا؟

در این مزرعه، حس می کارم، واژه درو می کنم… خوش آمدید.

کش!

مراقب باش. دختر ها مثل کش می مانند! هر چه قدر نازشان را بیشتر بکشی، بیشتر دوست دارند از دستت رها شوند و آخ…

ققنوس

آدم ها افسانه ی ققنوس را ساختند چون می خواستند فرار کنند. نه از مرگ. بلکه از خاطره هایی که قلبشان را می سوزاند… آن ها می دانستند می توان سوخت، و دوباره متولد شد.

فرزندم، تولد دوباره ات را جشن بگیر، در خاکستر خاطره های سوخته ات نمان، پر بکش، و خاطره ی پرواز را دوباره پیدا کن. باران را ببین، قطره هایش اشک های ققنوس هایی هستند، که پرواز می کنند و بی دریغ برایمان می فرستند تا مرهمی باشد برای زخم هایمان… پرواز کن… شاید تو آخرین ققنوس باشی…

اسیر رفتن

روزی روزگاری، گذرت به قاصدک ها افتاد، مرا ببخش…

من رفتنی ام… نه از این دنیا. از خودم… از تو…

مرا می برند… با غل و زنجیر… از میان دشت ها… مرا می برند… با غل و زنجیر… نه به دست و پایم، به قلبم… به روحم…

روزی روزگاری، گذرت به قاصدک ها افتاد، مرا ببخش…

از نو

+ این ویرانه را می بینی؟ تا چند روز پیش، این جا یک کاخ زیبا وجود داشت. اما الآن چه چیزی از آن باقی مانده؟ هیچ… آن ستون ها را ببین! همه شکسته اند. همه. می بینی چه ستون های پهنی بوده اند؟ اما هیچ کدام سالم نمانده اند.

ـ چه بلایی سر این کاخ آمده؟!

+ آن بالا را ببین… تقریبا به ارتفاع آن درخت کاج، آن جا اتاق یکی از کسانی بود که مدت ها در این کاخ زندگی می کرد. آن طرف هم اتاق یکی دیگر از آدم های این کاخ بود… ا» جا.. آن جا… آن گوشه… …

آن محوطه ی سوخته را ببین… آنجا حیاط کاخ بود. درخت هایش را ببین که همه سوخته اند. هیچ چیزی از آن همه سرسبزی باقی نمانده است… می بینی چه به روز این کاخ آمده است؟ حتی اندازه ی یک نفر هم سقفی نمانده تا بشود زیرش ایستاد…

- چه طور شد که این اتفاق افتاد؟

+ آن ردّ پا را می بینی که همه جا هست؟ آن ردّ پای آخرین کسی است که این جا بود. او آمد… همه جای کاخ را دید. مدت ها در آن ماند، و آخر سر رو به کاخ کرد و گفت: تو فرقی با یک کلبه نداری… آن گاه تمام کاخ فرو ریخت… همه اش…. یکجا…

ـ این همه اطلاعات را از کجا می دانید؟

+ این جا قلب من است…

همین.

روزگار اگر تن به خواسته ی دل تو نداد، بمیر، اما تو تن به خواسته ی دل دیگری نده.