دفترچه خاطرات

نوشته های بی پرده گاه و بی گاه که حکم خاطرات رو برای من دارن. خوندنشون براتون فایده ی چندانی نداره

حفاظت شده: ای دوووووووووست!

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


برو با هم قدّ خودت کل بنداز

از اون جایی که از yahoo messenger استفاده نمی کنم چون خیلی نرم افزار سنگین و بی مغزیه، و به جاش از pidgin استفاده میکنم، و از اون جایی که این کامپیوتر ذغالی ما با تصاویر متحرک مشکل داره و به شدت کم میاره وقتی با تصاویر متحرک زیادی رو برو میشه، به خصوص emotion های pidgin، و امشب یک نفر داشت کرم میریخت، کفر ما را وقتی که بالا آورد ما حالش را گرفتیم!
ده دفعه بهش گفتم ۲۰ تا ۲۰ تا emotion نفرست. این جا هنگ می کنه. نمی فهمید. مخصوصاً میفرستاد. گفتم نفرست، ignore میکنمتا. (توضیح: ایگنور در یاهو و block در pidgin یعنی این که طرف رو یه کاری میکنید که طرد بشه. یعنی دیگه نمی تونه به شما PM بده. بمیره هم نمی تونه! ) خلاصه… گفت خب بکن! تهدید میکنی؟
من هم یک ثانیه هم بهش فرصت ندادم و block کردمش. و از شرّ مزاحمتش راحت شدم. اه! مگه من با تو شوخی دارم بچه؟! وقتی میگم نفرست منظورم اینه که نفرست! و این یک خواهش نیست.

مراقب دزد ها باشید

مرگ بر دزد. ایرانسلی ها مراقب س ام اس های ناشناسی که زده میشه و توش گفته که شما فلان قدر به مناسبت عید قربان به اعتبارتان اضافه میشود، لطفاً کد فلان را به شماره ۱۱۱۲ ارسال کنید، باشند! این ها دزد هستند. آدم های کثیف. از اعتبار شما کم میشه و به اون یارو اضافه میشه. مرگ بر دزد. این جا ایران است. این چیز ها اصلاً عجیب نیست.
———-
جالبه، بری برای استادت یه کاری بکنی، بعد اون بهت یه دیوان حافظ ۱۲ هزارتومنی هدیه بده، که تاریخ خریدش روی مهر فروشگاه مال هفته ی پیشه. ابتداش هم شعری از سهراب سپهری رو با دست خط خودش نوشته باشه. فکر نمی کردم همچین جور آدمی باشه.
———-
– من هم بعضی مواقع خیلی نسبت به یه موضوع حسّاس میشما. قبول داری؟
- حساس که نه، انتظارت احمقانه است!
–جدّی؟
- آره، باور کن. بعضی وقتا انتظارت از یه نفر خیلی میره بالا. اون وقت اگه نشه، فکر بد می کنی. در صورتی که “نشدن” ممکنه هزار جور دلیل داشته باشه. اصلاً مشکلت اینه که واسه هر چیزی دلیل می خوای. مخصوصاً واسه بعضی چیزا که خودت می دونی.
– راست میگی. انتظار ها رو پایین بیاریییییییییید! (شبیه ناخداهای کشتی)

تمیز کاری، داد، اپرا

با این که قالب قبلی ساده بود و چیز زیادی نداشت، اما با تغییراتی که امروز دادم، خیلی ساده شد. و هر چیزی هر چی ساده تر، برای ما دلچسب تر. در نظر دارم اگر راه داد باز هم ساده ترش کنم. منتها خیلی دوست دارم توی header یه عکس ماه بندازم. ولی نمیشه. چون اونجا توی کد قالب عکس نیست. فقط رنگ سیاهه. البته کار نشد نداره.
———-
امروز دیگه داد رو کشیدم بر سر بچه ها! اه! این سه شنبه تعطیله، چهارشنبه گفتیم نریم دانش گاه دیگه. خب؟ طبیعتاً باید جای کلاس های چهار شنبه جبرانی بذاریم. آقا از شنبه دارم هـــــــــی میگم، بچه ها! بیاد بشینیم ببینیم کی میتونیم جبرانی ها رو بذاریم؟ امّا هیچ کدومشون که نمیان جمع شیم هیچی، با هر چی که پیش نهاد میدم هم مخالفت می کنن! یکی به لج بازی اون یکی میگه میام، اون یکی میگه نمیام! خلاصه همکاری نکردند. تا این که امروز، دوشنبه، آخرین مهلت اعلام تاریخ جبرانی ها به آموزش، باز هم نیومدن جمع بشن که یه تصمیمی بگیریم. و باز هم هرکی ساز خودشو میزد! تا اینکه باز یه پیشنهاد دادم و یکی بیخودی مخالفت کرد، منم از کوره در رفتم با حالت عصبانی شدید سرش داد کشیدم و نارضایتی خودم رو اعلام کردم. اونم راشو کشید رفت! –واقعاً دیگه کفرمو در آوردن دیگه!، ببین چی شده که جناب امیشتین داد زده!– چند دقیقه بعد همه موافقت کردند که اون روزی که میگفتم بیان!
آخه حق داشتم آقاجون، مخالفت میکنی؟ باشه، اما دلیل قانع کننده بیار! وقتی سرِ هیچی میگی مخالفم، اونم نه یکی دو بار، باید این طوری برخورد کرد! نرمش هم تا یه حد.
———-
اینو گوش بدید: Alessandro Safina اُپرای پاپ میخونه! خیلی قشنگه. تازه گیرش آوردم. باید بگردم آلبوم هاشو پیدا کنم.

حفاظت شده: سه خط

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


کنسرت موسیقی

امشب، چهارشنبه ۱۳ آذر رفتم کنسرت موسیقی که بعد از مدت ها در شهر کوچکمان برگزار میشد. یک گروه ۲۰ نفره با میانگین سنی ۲۳ – ۲۴ سال. آهنگ های کلاسیک غربی و ایرانی رو اجرا می کنن. یکی از دوستام ویولون میزنه. رتبه ۹ کنکور هنر و ۱ امتحان عملیشون!
کسی با من نبود، فکرشو بکن! هیشکی نیومد. البته ما که بخاطر موسیقی رفتیم و چه بسیار لذت بردیم. واقعاً عالی بود. دستشون درد نکنه.
———-
فکر میکنم رمانتیک ترین حرفی که زدم این بود:
– بفرمایید نهار چه میل دارید السّاعه آماده میکنم.
- یه لبخند.
———-
حیف، حیف که میخوام آروم باشم. وگرنه این آدمای زیراب زن رو جرواجر می کردم.

آش پز خانه گرم بی مگس نیست.

چند وقتی است شاهد مزاحمت های تلفنی برخی آدم که چه عرض کنم، حیوانات نفهمی هستیم که منجر به سختی برخی دوستان شده است. چند راه برای مقابله وجود دارد.
۱- روشی احمقانه اما با کاربرد قطعی! تعویض شماره!
۲- روشی به همراه کمی درد سر، با کاربردی غیر قطعی: پیگیری و شکایت به دادگاه.
۳- روشی عجیب: چند وقتی شماره را به یک فرد مرد مورد اطمینان قرض داده و او بگوید که این شماره واگذار شده است. تا طرف شرّش را کم کند.
۴- روش علمی: استفاده از نرم افزار هایی که امکان reject کردن شماره و sms را دارند و در موبایل ها نصب می شوند. که البته باید دید مدل موبایل چیست.

و اما کار هایی که نباید بکنید:
کوچکترین واکنشی چه مثبت چه منفی از سوی فرد مورد مزاحمت قرار گرفته باعث می شود فرد مزاحم به آزار خود ادامه دهد. چون او مریض است احتمالاً و دوست دارد کرم های داخل رکتومش را بیرون بریزد! پس چه بهتر که گوشی روشن باشد، اما هیــــچ واکنشی داده نشود. چون مزاحم با مغز پوسیده خود این گونه فکر می کند که بالاخره یک بار روشن خواهد بود. و ول کن ماجرا نمیشود. اما اگر روشن باشد، و شما هیچ جواب و واکنشی ندهید، مزاحم وقتی میبیند شما اهمیتی نمیدهید دست می کشد میرود.
مثال می زنم. شما میروید درِ خانه ی یک نفر. میدانید او در خانه هست! میبینیدش! اما هر چه در میزنید باز نمی کند! طبیعتاً شما میذاری میری! ولی حالا اگه کسی تو خونه نباشه، یا مطمئن نباشی که هست، منتظر میشینی تا بلکه یه فرجی حاصل شود!

یک مثال دیگر. برخی هرز نامه ها spam ها، طوری طراحی شده اند که اگر به ایمیل شما بیایند، اگر شما آن را باز کنید، آنها می فهمند که ایمیل شما فعال است و هرزنامه ی بیشتری ارسال می کنند. اما اگر شما آن را باز نکنید، و مستقیماً delete کنید، آنها خیال میکنند ایمیل شما فعالیتی ندارد و دیگر سراغ شما نمی آیند.

این بود خلاصه ای از بیانات امیشتین اندر باب برخورد با مزاحمان.

همین جوری

به باران گوش دهید. به گریه های آسمان. بگذارید اشک های آسمان روی صورت شما پایین بیایند. شاید دیگر فرصتی نباشد پای درد دل آسمان بنشینید.
آذر ۱۳۸۷
———-
دلم میخواد تمومش کنم. دیگه دارم از این بی نتیجگی خسته میشم. اصلاً شاید این انتظار نتیجه داشتن، یه انتظار نا به جاییه.
———-
معتقدم وقتی آدم بخواد بره و دیگه بر نگرده، باید تماااااااام پل های پشت سرش رو خراب کنه. همشون. بدون استثنا. ولی وقتی حتی یکی از اون ها رو باقی میذاره، معنیش اینه که ته دلش نمی خواد بره.
———-
اون یه جفتکی پروند! حالا تو میخوای بزنیش؟ بیچاره خره دیگه، گناهی نداره که! بیخیالش شو بابا. ولش کن.
———-
به این نتیجه رسیدم که بلند بلند فکر کردن چه قدر سخته. و چه قدر بده. چون همه که ۲۴ ساعت پیش تو نیستن که بخوان بدونن حضرت عالی چه فکری تو سرته. شاید با اولین فکرت گند کاشتی و حالا فکر بعدیت دیگه خریدار نداره! یعنی شاید طرف دلخور شده رفته و حالا دیگه کسی نیست بخواد اهمیت بده به فکرت.
بهتره ریخت در درون. جهنّم، به درک که دلت سنگین میشه، اما این جوری دیگه….. چی بگم. الله اکبر.
———-
مرگ بر خاطره ها. چه خوب. چه بد. این جمله گوهر بار از جناب امیشتین تفسیر دارد: خاطره ی بد که بده. هیچ. اما خاطره ی خوب هم وقتی به فکرش می افتی غصه میخوری که حیف، چه زود تموم شد! پس در کل، مرگ بر خاطره ها. چه خوب. چه بد.

خاطره یک شب مهمانی

این کلاس زبان همشیرک هم باعث تاخیر همه جانبه ما شد و ما دیر به تولد رسیدیم! و وقتی رسیدیم رفتیم upstairs و نشستیم بین دوستان. کاملاً دو قسمت شده بود. یک قسمت که صاحب مجلس بود و رفقان مجلس گرم کن به همراه بانوان هم آیینشان. و قسمت روبرو که کاملاً در فاز متضاد بودیم. من، کیوان و بوکسر و رفقا. در تعجبم مهرزاد چرا کنار ما بود! خانم های سمت ما که لام تا کام صحبتی نمی کردند، اما از آن طرف صدای قهقهه و شادی و خنده و دست سربه آسمان می کشید. و ما در این طرف به خنده های آنان میخندیدیم. و البته باز بنده برای خارج کردن از این جوّ سنگین به همراه مهرزاد، پانتومیم ضحاک را اجرا کردیم و بسیار دل بنده درد گرفت از خنده. مهرزاد دستش رو از پشت سر من آورده بود بیرون و شکل مار کرده بود و مغز سر کیوان رو گاز میزد و میذاشت تو دهن من ! آی خدا چه قدر خندیدیم!
به همین منوال چندی گذشت و ساکت و آرام… تازه فهمیدم وقتی آدم خوش حال باشه، رفیقای دیگش یادش میره. به عبارتی نو که اومد به بازار، کهنه میشه دل آزار. خلاصه گذشت و گذشت و گذشت و هیـــــچ از غایبین یاد نشد و شام را خوردیم و باز خنده ها و شادی های آن طرفی ها آغاز شد. تا این که یک لحظه بدیدم طرف ما به یک آن منفجر شد! و صدای قهقهه بوکسر و رفقا آمد به گوش! با کمی، فقط کمی دقت متوجه شدم که پشت سر بنده روی دیوار قاب عکسی است به محتوای یک نقاشی از چهره ی یک مرد که گویی بسیار به بنده شباهت دارد. که خنده ی آن ها هم به همین خاطر است! باشد، بخندید، no problemmo ولی خب دیگه چرا تابلوش میکنین! حتماً همه باید بفهمند؟! حتماً باید زور میکردید بروم کنارش بایستم و عکس بگیرید؟! no problemmo. ما هم رفتیم تا نگویند پسرک قیافه میگیرد. تجسّم کنید! یک عکس تقریباً کاریکاتوری را به شما نسبت دهند، هر هر بخندند و درخواست کنند در کنار آن قاب عکس بایستید و عکس بگیرید!
به شخصه به بنده که خوش نگذشت. خیلی بهتر می توانست خوش بگذرد. همانند همان جشنی که در رستوران هایسان گرفتیم. به راستی از شب های به یاد ماندنی دوران دانش جویی بود.
کیک هم نخوردیم. بردند خوابگاه. ما هم برگشتیم خانه و به وبلاگ نوشتن پرداختیم. و دل خور شدم که چرا امیر بیچاره روحش هم از این میهمانی با خبر نبود. نا مردی تا چه حد!
واسلام علیکم و رحمت الله و برکاته.

گولاخ های خیالی

چه قدر بدم میاد از این افرادی که جمله های ضدّ زنان و ضدّ مردان میگن، اسم خودشون رو هم گذاشتن فیلسوف، یا حد اقل خیال میکنن چیزی حالیشونه. و جالبه خیلی هم طرفدار دارن. مثلاً نیچه میگه: به سراغ زنان میروی؟ تازیانه را فراموش نکن.
به نظر من همین یک جمله ای که گفته برای احمق دونستن این آدم کافیه. حالا میخواد خیلی گولاخ هم باشه. خب باشه. وقتی شعورش در این حدّه که این جور نسبت به زنان فکر میکنه، نمیشه بهش اعتماد کرد!