تازگیا یه جور بدی شدم. از هر کسی که خودشو میگیره متنفر میشم. از هر کسی که خیال میکنه خیلی آدم حسابیه و واست کلاس میذاره و جوابتو درست و حسابی نمیده. به عبارتی از هر آن کس که ناز میکنه. اصلاً و اصلاً حوصله ی اینچنین آدم ها رو ندارم. مخصوصاً دخترای دانشگاه، به خدا خیلی دارم جلوی خودم رو میگیرم که تند برخورد نکنم. بعضیاشون واقعاً دارن اعصابم رو میریزن به هم. اهل له کردن کسی نیستم، ولی خوب میدونم اگه بخوام همچین کاری رو بکنم آنچنان لهشون میکنم که از ته دل تا ابد از من متنفر بشن. مخصوصاً مخصوصاً … ! دلم نمیاد، خب بچگی گناه داره. ولی شدیداً داره روی nerve من راه میره. برام هم هیچ مهم نیست که قراره با اینا ۷ سال همکلاسی باشم و یه وقت دشمن نتراشم. من خیلی ببخشیدا، معذرت میخوام، گاهی اوقات عصبانی تر از این حرفام که بخواد برام مهم باشه.
پسرا هم همین طور. اصلاً از نظر روحی دارم بالا میارم. آخه این چه وضع مزخرفیه؟! ای مرگ بر…
———-
تو این کلاس چهل و اندی نفری فقط یه ماکان بود که با بقیه برام فرق میکرد و دوستش شدم. اما این هم داره شبیه همونا میشه.
———-
به خدا راست میگم، ذهن پسرای ما خیلی کثیف و مسمومه. روی صحبتم با هر دختریه که این جا رو میخونه: به هیــــــــــــــــــــــــچ و به هیـــــــــــــــــچ پسری تا زمانی که در موردش خوب مطالعه نکردید جواب مثبت ندید! گفتم مطالعه، معمولاً این لفظ رو در مورد حیوانات به کار میبرند. (من مواظب واژه هام هستم)
چون واقعاً پسرایی با ذهن پاک کم پیدا میشن. واقعاً کم هستند. اگه یکیشون رو گیر آوردید بدونید جواهر گیر آوردید. سعی کنید از دستشون ندید. به اینها جدّاً میتونید به عنوان برادرتون اعتماد کنید.