دفترچه خاطرات

نوشته های بی پرده گاه و بی گاه که حکم خاطرات رو برای من دارن. خوندنشون براتون فایده ی چندانی نداره

همین جوری

تازگیا یه جور بدی شدم. از هر کسی که خودشو میگیره متنفر میشم. از هر کسی که خیال میکنه خیلی آدم حسابیه و واست کلاس میذاره و جوابتو درست و حسابی نمیده. به عبارتی از هر آن کس که ناز میکنه. اصلاً و اصلاً حوصله ی اینچنین آدم ها رو ندارم. مخصوصاً دخترای دانشگاه، به خدا خیلی دارم جلوی خودم رو میگیرم که تند برخورد نکنم. بعضیاشون واقعاً دارن اعصابم رو میریزن به هم. اهل له کردن کسی نیستم، ولی خوب میدونم اگه بخوام همچین کاری رو بکنم آنچنان لهشون میکنم که از ته دل تا ابد از من متنفر بشن. مخصوصاً مخصوصاً … !  دلم نمیاد، خب بچگی گناه داره. ولی شدیداً داره روی nerve من راه میره. برام هم هیچ مهم نیست که قراره با اینا ۷ سال همکلاسی باشم و یه وقت دشمن نتراشم. من خیلی ببخشیدا، معذرت میخوام، گاهی اوقات عصبانی تر از این حرفام که بخواد برام مهم باشه.
پسرا هم همین طور. اصلاً از نظر روحی دارم بالا میارم. آخه این چه وضع مزخرفیه؟! ای مرگ بر…
———-
تو این کلاس چهل و اندی نفری فقط یه ماکان بود که با بقیه برام فرق میکرد و دوستش شدم. اما این هم داره شبیه همونا میشه.
———-
به خدا راست میگم، ذهن پسرای ما خیلی کثیف و مسمومه. روی صحبتم با هر دختریه که این جا رو میخونه: به هیــــــــــــــــــــــــچ و به هیـــــــــــــــــچ پسری تا زمانی که در موردش خوب مطالعه نکردید جواب مثبت ندید! گفتم مطالعه، معمولاً این لفظ رو در مورد حیوانات به کار میبرند. (من مواظب واژه هام هستم)
چون واقعاً پسرایی با ذهن پاک کم پیدا میشن. واقعاً کم هستند. اگه یکیشون رو گیر آوردید بدونید جواهر گیر آوردید. سعی کنید از دستشون ندید. به اینها جدّاً میتونید به عنوان برادرتون اعتماد کنید.

یک سوال و یک جواب به سوالی دیگر!

میگم یه سوال. اگه من مُردم تکلیف این همه فعالیتهای اینترنتیم چی میشه؟! کسی که پسورد منو نداره ادامه ی راهم رو بره! پسورد yahoo ID پسورد email پسورد سایتی که ساختم و… و… و… اگه یه وقت از این دنیا رفتم تکلیف اینا چیه؟!!!
نه واقعاً میگم.
به نظرم باید بگردم یه نفر رو پیدا کنم که به اندازه ی کافی مورد اعتماد باشه و تمام این اطلاعات رو در اختیارش بذارم.
یه مورد دیگه هم پیش میاد…
تکلیف این همه حرفایی که تو دلم دارم چی میشه؟! این قصه های زندگیم؟! این چیزایی که فقط خودم میدونم؟ آیا با مردنم این چیزا باید از روی کره ی زمین محو بشن؟! تکلیف این وبلاگ؟ این وبلاگی که دفترچه خاطراتمه به نوعی. آیا بعد از رفتنم حرفایی که نتونستم به بعضیا بزنم و این جا زدم، آیا این افراد روزی متوجه حرفام خواهند شد؟!
اصلاً مگه مهمه؟!
نمیدونم. یعنی مهم نیست فلانی بدونه تو چی بودی؟
نمیدونم. وقتی دیگه نباشم چه فایده؟!!!!
خیلی بده که با مردن یک انسان، تمام قصه های زندگیش مسکوت بمونه. حد اقل یک نفر باید در جریان تمام زندگی آدم باشه. اما چه کسی حاضره این کار رو برای آدم بکنه؟ کسی که به این چیزای تو نیاز نداره. داره؟ معلومه که نه. کی حاضره تا این حد به تو (من) نزدیک شه؟! به گمانم هیچ کس.
تنهایی یعنی همین.
یادته یه متن نوشته بودم تنهایی چه معنایی دارد؟ تنهایی یعنی همین. یعنی مردنی که با مردنت تمام اسرارت تا ابد مخفی میمونن. تنهایی یعنی تو زندگیت کسی نبوده که نذاره با مردنت اسرارت هم بمیرن.

بشکنه این دست که نمک نداره

ای آقایان بدانید با کار احمقانه ای که کردید، کوله بارم را جمع خواهم کرد و راه خود را در پیش خواهم گرفت. نامردی شما به حدّی بود که از خطّ قرمز من گذشتید. این حرکت ناشایستتان هیچ وقت از یادم نمی رود.
هی… روزکار…
این همه بدو این ور، اون ور، ساعت ها تو دانشگاه بمون، ۱۰۰ ها بار پله های دانشکده رو برو بالا بیا پایین، بدو دنبال استاد، کلاسای جبرانی رو راست و ریس کن، طوری برنامه ریزی کن که آقایون و خانوم ها از ۱۱دی تشریفشون رو ببرند، بدون این که آموزش صداش در بیاد.
برو نیم ساعت با کسی که مخالف کنسل کردن امتحان ژنتیکه حرف بزن، و راضیش کن که این دفعه رو کوتاه بیاد. که اگه من نبودم ملّت شلوارشون رو خیس کرده بودند. هه! اون وقت…
باشه، از رفاقت با شما دلسرد شدم. میرید بدون اینکه به نمایندتون (بنده) خبر بدید، میرید ساعت کلاس رو تغییر میدید و حتی بعد از اون هم بهم نمیگید؟! اون وقت من باید بیام ببینم کلاس تشکیل شده و غیبت هم خوردم؟! نه تنها من، اون عرب های بیچاره و نبی چی؟! ما این جا زیادی بودیم؟
این رسمش نبود. این رسمش نبود.
میرم به کسی که این کار رو کرده اعتراض میکنم میگم چرا به من نگفتین؟! چرا خبر ندادین؟ برمیگرده میگه مگه من نمایندم که به همه خبر بدم؟! اگه تو نماینده نیستی پس خیلی بیجا کردی رفتی کلاسو عوض کردی.
حدّاقل انتظارم این بود که وقتی میدیدن دیر کردم و نیومدم، یکیشون یه سراغی از من میگرفت. اما حتی این کار رو هم نکردند. اون وقت من احمق همیشه بهشون خبر دادم که استاد اومد پاشید بیاید سر کلاس. نه تنها به آقایون، بلکه به خانم ها هم.
هیچ توجیهی برای این کارشون نیست.
اعصابم خورده الآن.
میدونی، هیچ وقت به سمت کسی جریان شَر نداشتم. همیشه به همه جریان خیر دارم. اما جریان خیر من به اینا قطع شد. به همین سادگی.
جمله داریم که میگه خونه ی آدم جاییه که اونجا کسی نبودنش رو متوجه میشه. خونه ی من این جا نیست. تازه فهمیدم.
———-
چند روز پیش بعد از ۸ سا…..ل پفک خوردم. یادش به خیر. الآن ۸ سا….له که نوشابه هم نخوردم. ضرر داره، میدونی؟ خیلی بده. این چند تا دونه پفک رو هم خوردم مزّش یادم نره.

یک روش موثر

یک روش موثر برای این که کسانی رو که با نوع خاصی از از لجبازی، دارن مخالفت می کنن متقاعدشون کنید.
کافیه با طرف برید یه جاییی که کسی مزاحم حرف زدنتون نباشه. بعد خیلی با نرمی و صحبت کنید. لبخند روی لبتون محو نشه. بهش حق بدید. بگید آره، حق با تو اه، ولی این راهش نیست. اگه میخوای حال کسیو بگیری با خوبی کردن بهش این کار رو بکن.
هیچ وقت نگید که تو حق چنین کاری رو نداری. بگید حق داری این طوری رفتار کنی، ولی میشه بهتر از این بود.
این روشیه که من امتحان کردم و ۱۰۰% جواب میده. یک نمونش همین امروز.
البته بهتره برید یه جایی که دو تا استکان چایی هم گیر بیاد.
———-
بالاخره یک رایانه ی جدید و با امکانات قابل توجه به دست آوردم. البته با کمک جیب پدر! خیلی خوش حالم که دیگه مجبور نیستم بعد از استفاده از کامپیوتر دستام رو بشورم. به خاطر این که همش زغال میریختم توی اون قدیمیه تا کار کنه و دستام سیاه میشد!
واقعاً تفاوت رو میشه احساس کرد.
خیلی دوست دارم لینوکس یاد بگیرم. ولی حیف، وقت واسه این کار ندارم. اولش روش fedora 10 ریختم. با چه زحمتی فهمیدم چه جوری به اینترنت باهاش وصل شم. mp3 هم که اجرا نمیکنه. کلی باید درد سر بکشم تا بشه این موضوع رو هم حل کنم. package managerی هم که داره نفهمیدم چرا نرم افزار ها رو لیست نمیکنه. خلاصه پاکش کردم و یه دونه ویستا ریختم! خیـــــــــلی خوشگله پسر. حرف نداره. ولی قبلاً از پارسیکس خوشم اومده بود. متاسفانه در حال حاضر در دسترس نیست دا نصبش کنم.
باید بذارم بعد از امتحانا. میدونید، به نظر من ویندوز الهه زیباییه، لینوکس الهه قدرت. کاش یه الهه بینابینی هم داشتیم.

روحش شاد و یادش گرامی باد

مراسم بزرگداشت کیکاووس بزرگ (اسم کامپیوترمه) امروز برگزار شد. این مراسم که با حضور هیچ کس به مدّت چند لحظه به فکر انجامید بسیار مایه ی اندوه جناب ما شد.
شرح ماوقع:
نیمه های فروردین سال جاری (۱۳۸۷) بود که بسیار کنجکاو شدم BIOS مادربرد رو آپدیت کنم. بر طبق تجربه ای که بدست آورده بودم به این نتیجه رسیده بودم که اگه هر کاری رو مطابق دستور العملش انجام بدی مشکلی پیش نخواهد آمد. چه بسا کارهای عجیب غریبی انجام داده بودم که هیچ مشکلی ایجاد نشده بود. طبق دستور و پیشنهاد دفترچه ی راهنمای مادربرد (K8N MSI V2.0 754PIN) دست به عملیات خطیری زدیم به نام آپدیت بایوس. (بایوس قطعه ای هست که تنظیمات اوّلیه ی کامپیوتر توسط کارخونه توش ذخیره شده و غیر قابل تغییره. اما گویا میشه آپدیتش کرد. یعنی برطرف کردن نقص های احتمالی و افزودن یه سری امکانات و تنظیمات جدید) خب ما هم خواستیم همین کار را بکنیم.
بذارید یه مثالی بزنم براتون: CPU مثل مغز انسان میمونه. Motherboard مثل بستر عروقی و عصبی و … میمونه که ارتباط بین اجزای بدن رو برقرار میکنن.، HARD مثل حافظه ی بلند مدت، RAM حافظه ی کوتاه مدت، POWER نقش معده رو داره، چون برق سیستم رو تامین میکنه، BIOS هم یه چیزی مثل بصل النخاعه، اعمال حیاتی اونجا کنترل میشن.
با این توصیفات، ما بصل النخاع دوستمون رو خواستیم به روز کنیم (آره، مرض داشتم). عمل با موفقیت انجام شد. حال مریض بعد از عمل بسیار خوب بود، به طوری که یک بار به هوش اومد و کلی هم با هم حرف زدیم (یک بار restart شد و مشکلی نبود).
تا این که شب شد و مریض رفت که بخوابه…. اما وقتی خوابید…. دکتر…. دکتر…. بدو مریض از دست رفت…. دیگه به هوش نمیاد (دیگه روشن نشد!) مردمک هاش به نور پاسخ میدادن (چراغ های case روشن بودند، اما هیچ اتفاقی رخ نمیداد) ولی مریض هیچ واکنشی نمیداد.
با استادم تماس گرفتم (دوستی که ازش کامپیوتر رو خریده بودیم) با زبون بی زبونی گفت خاک تو سرت کنم. این چه کار احمقانه ای بود که کردی؟! برش دار بیار اینجا ببینیم چیکار میشه کرد.
یک هفته در بیمارستان دوستمون (مغازش) بستری بود. اما متاسفانه خوب نشد. گفت باید بفرستیمش تهران. فرستادیمش تهران، ما هنوز امید داشتیم بهوش بیاد. رفت گارانتی، ولی اونا گفتن حال مریضتون خیلی وخیمه، شاید نشه کاری براش کرد.
خلاصه… ۸ ماه صبر کردم… مدام در جریان حالش بودم، اما هیــــــچ خبر امیدوار کننده ای نبود که نبود. آخرش امروز گفتن که متاسفانه مریضتون مرگ مغزی شده. دیگه نمیشه کاری کرد. مگر این که یه مادربرد دیگه عین خودش گیر بیارید. که ما در این چند ماه اخیر دنبالش بودیم ولی یافت نشد. آخه لامصّب خرابی نداشت که بخواد یکی بیاد بیرون ما دست ۲ ش رو بخریم.
دوستمون گفت بیا ۳۳۰ تومن بده یه چیز جدید برات ببندیم. قبول کردم. بیچاره مریضی که مرگ مغزی شده بود فقط تونست HARDشو اهدا کنه. چون بقیه ی چیزاش به مادربرد های جدید نمیخورن.
دوستان یه فاتحه براش بخونن. حیف شد. سیستم مشت و معرکه ای بود.
یه توصیه : هیچ وقت به دفترچه های راهنما اعتماد نکنید. حتماً قبل از انجام هر کار خطرناکی خووووووووب تحقیق کنید. تمام سوراخ سنبه ها رو بگردید و کاملاً نسبت به کارتون اطلاعات جمع کنید. این جور جراحی هایی که خیـــــــلی کم اتفاق می افتند کار افراد تازه کار نیست.

حفاظت شده: سیکل شوم

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


دفترم. دفترم.

– وای مای گاد! یعنی وای خدای من!!!
- چی شده؟ چرا این جوری میکنی؟
– هیجان زده شدم! دفترم، دفترم امروز برگشت. یعنی برش گردوند.
- به به، آفریــــــن.
– چه خوب نگهش داشته بود پسر. گویی که یک بار هم باز نشده باشد. همان قدر تمیز و خوب.
- همـــــم! چه امانت دار خوبی.
– آره. دستش درد نکنه. ولی…
- ولی چی؟
– ولی گذاشته بود تو همون پلاستیکه و همه چی توش معلوم.
- یعنی چی؟
– یعنی ممکنه کسی کنجکاو شده باشه و دفتر رو خونده باشه.
- مگه بده؟
– نه، بد نیست. ولی دوست ندارم کسی بدونه چی بین ما ردّ و بدل شده.
- وا! این که نمیشه. نباید همچین انتظاری داشته باشی.
– همــــم… باشه. قبول. ولی لابد به اونی که دادتش آورده اعتماد داشته.
- ۱۰۰ %. تو که میشناسیش.
– به هر حال. دستش درد نکنه. چه خوب میشه که به اصطلاح یه feedback هم بگیرم. منتها نمیشه.
- چرا؟
– چه جوری آخه؟! کی؟ نمیشه دیگه.
- با پیام فوری! Instant Message یا همون گفت و گوی اینترنتی.
– اگه بیاد.
- این همه گفتی مگه نیومده؟
– چرا. ولی آخه دیگه چه قدر! رو ندارم دیگه! تازه امتحانا… درسا…. مگه بیکاره پاشه بیاد!
- کار دارم باید برم. خدا حافظ.
– خدا نگهدار.

با منی؟!

نه، نه، تو رو خدا، با منی؟! اون حرفایی که نوشتی با منی؟! اگه با منی، پس بشنو، یعنی بخون…:
اممم…. اشتباه متوجه نشو دوست من. من قصد بی ادبی نداشتم. این که بهت نگفتم ، منظورم این نبود که شما از درک چیزی که من میگم نا توانی. روم نشد بگم. میدونی؟ میتونستم برات مثال بزنم، اما جمله ای که گفتم ناشی از تجربه ی خودمه. روم نشد خودم رو برات مثال بزنم. ناراحت نشو.
همون طور که گفتی اگه زمین و آسمون بگن یه کاری نمیشه ولی من بگم میشه، میرم و انجامش می دم، سخن شما این بار هم درست از آب در آمد و من در web همه جا میخواندم که نمی شود، یک جا یک مطلب کوچکی نوشته بود، رفتم در database ها را گشتم و متوجه نکاتی شدم و مشکل را پس از سه روز کنکاش با افتخار تمام حل کردم. و کلّ سایت تحت دامنه ی جدید دوباره راه اندازی شد. به عبارت دیگه میتونم بگم پیوند قلبی که به مریض زده بودیم و متاسفانه مریض به کما رفته بود با تلاش بنده احیا شد. و من خیلی خوش حالم. برای دیدن نتیجه ی کار، http://blogs.mydomain.ir رو نگاه کن. البته به دلیل مسائل امنیت ملی جناب امیشتین ، خودت به جای mydomain اسم درست رو بذار. باشد که رستگار شویم.
———-
اه اه اه اه …. یارو خودشو شکل عنکبوت درست کرده بعد به خودش میگه داف! برو جمع کن بینیم بابا. بد بختی اینه که دوستاش هم تاییدش می کنن! اه اه اه اه. اگر داف این است مرگ بر داف! نمیوانم این واژه را چه کسی باب کرد. ولی مطمئناً منظورش به ریخت عنکبوت نبوده است!

گوگولی، تولد، گل

این گوگولی ای که میبینید یکی از گربگان تحصیل کرده ی دانشکده هستند. به قدری با ما اخت شده اند که ببینید تا کجا نزدیک شدم و عکس گرفتم! به جون خودم هیچ زومی در کار نیست.
امید است اوشون از این عکس لذّت ببرند. هدف ما از این کار هم جز این نبود.
———-
و باز هم تولد! و به ما اصلاً خوش نگذشت. و دیگر هیچ. و نمیخواستیم برویم. و کار داشتیم. اما خودش آمد مستقیم گفت بیا! و من دیگر چه کار می توانستم بکنم! میتوانستم بگویم کار دارم نمی آیم. گفتم. گفت اه! بعداً ملحق شوید. گفتم ببینم.
از آن یکی او پرسیدم می آیی؟ بیایی می آیم. نیایی نه. دیر گفت می آیم. وگرنه کارم را از اول کنسل مینمودم. دیر گفت و من رفتم به آن جایی که کار داشتم.
ولی خوب شد آمدند. هرچند دیر. و کارشان زیبا بود: یک دسته گل هدیه کردند. و گل خوب است.
———-
به جای این که روی سنگ قبر هم دیگه گل بذاریم، بهتره تو همین دنیا به هم گل هدیه بدیم.

آغاز نگرانی ها

به اخبار هوا شناسی امروز توجه کنید: آسمان دل هم اکنون آفتابی است. دمای دل به نسبت دمای آن در همین موقع از سال پیش، چندین درجه افزایش پیدا کرده. به طوری که از یخ زدگی درآمد و هم اکنون شاهد جوّ آرامی هستیم.
پیش بینی میشه، یعنی پیش بینی باید همین طور بشه که وضعیت هوای دل همین طور باقی بمونه. اما گزارشات رسیده از روزگار، اطلاعات نه چندان دقیقی رو از آغاز یک موج خفیف ناراحتی به ما میدن. این موج که باز هم تاکید می کنم هنوز پیش بینی قطعی در موردش نداریم از جانب مرزهایی که با کشورِ دوست داریم آرام آرام در حال نزدیک شدن هست.
حدس ما، یعنی یقین ما بر اینه که با وارد شدن یک همچین موجی به داخل دل، یک دوره یخبندان طولانی آغاز بشه، و ما شاهد به وجود اومدن خیل عظیمی از نوشته ها هستیم که از دل سرازیر خواهد شد.
اما باید اضافه کنم که هنوز نمیتونیم خبر قطعی رو به شما بدیم. پس بیخودی خودتون رو نگران نکنید. آسمان فردا هم آفتابی در پاره ای از نقاط با افزایش شدّت نور همراه است. بخش بعدی خبر ها معلوم نیست چه موقع بیاد. فعلاً خوش باشید.
———-
مملکت اینترنتش وقتی از ته دریا با یک کابل نوری آن هم در دریای عرب ها بیاید همین می شود که می بینید. یک کشتی میزند با لنگر خود کلیه ی فعالیت های الکترونیک مملکت را مختل می کند. و هیچ کس هم به اونجاش هم نیست که ملّت دارد زجر می کشد از این سرعت.
———-
پشت دریاها یه زمانی یه شهری بود؟ الآن هم هست؟ میشه رفت بازم؟
———-
تا شقایق هست زندگی باید کرد؟! برو بابا. وقتی هست ولی مال تو نیست، زندگی چه فایده؟!