دفترچه خاطرات

نوشته های بی پرده گاه و بی گاه که حکم خاطرات رو برای من دارن. خوندنشون براتون فایده ی چندانی نداره

English, Microsoft, Vista

During installing vista on a system I noticed a strange thing! look at the picture below! which one is correct, computer’s or com puter’s?!
Is it correct in English to write “com puter”? I don’t think so!
—————————-
این مطلب رو انگلیسی نوشتم تا همه دنیا بفهمن. سوتی ویستا!

فرانسیس نکن!

فرانسیس بیکن میگه: مرد عاقل بیشتر از فرصت هایی که می‌یابد، فرصت می‌سازد.
جناب ما میگه: آدم عاقل میداند روزگار فرصت های بیشماری را برایش فراهم میکند و میکوشد آن ها را از دست ندهد. دخالت کردن در خواست روزگار سرانجام بدی دارد. چه بسیار مواقعی که دخالت کردم و فرصتی ساختم که نباید!
————-
این مجری برنامه ی تازه ها داره حال منو بهم میزنه. اه اه اه. چه قدر لوسه و چه قدر بد حرف میزنه. اصلا نمیشه فهمید چی میگه. لوس! دستور میدهیم یکی اینو عوضش کنه.

همممم. چه حالی میده!

با لینوکس زندگی بی درد سر تر، اما سخت تری داشته باشید!
برای یاد گیری لینوکس باید دقیقا مثل همون موقعی که نمیدونستید کابل USB با ویندوز ۹۸ چه فرقی داره و تلاش کردید و ویندوز رو یاد گرفتید،‌ باید زحمت بکشید (این از قسمت سختش).
این جا از ساعت ۳ صبح تا ۷ صبح اکانت ADSL مجانیه و شما تا دلت میخواد دانلود کن! چه حالی میده کامپیوتر خودش روشن شه و وصل بشه به اینترنت، و شروع به دانلود کنه،‌ وقتی ساعت شد ۷،‌ خودش خاموش شه. و این تا مدتی که شما دستور ندادید ادامه پیدا کنه! چه حالی میده وقتی خونه نیستی (مثلا مسافرتی) خیالت از بابت دانلودهات راحت راحت باشه!‌ و برگردی ببینی ای ول چه قدر دانلود شده! (این هم یک نمونه از راحتیش)

اس ام اس های مسخره

بر حسب اتفاق به چندتا اس ام اس بر خوردم. دلم خواست این جا تحلیلشون کنم!
۱- عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد.
– غلط کردی. عشق کجاش مرضه؟!‌ تو آدم نیستی!

۲- بزرگترین افسوس آدمی آن است که می خواهد ولی نمی تواند… و به یاد می آورد روزی را که می توانست ولی نخواست!
– قسمت اول کاملا غلطه. چون آدمی هر کاری که بخواد میتونه انجام بده. به نظر من تلاش برای پیدا کردن راه حل هم خودش یعنی انجام دادن اون کار. ولی قسمت دوم واقعا راست میگه. چه مواقعی شد که میتونستم، اما انجام ندادم. افسوس. افسوس.

۳- دوست همه باش و معشوق یکى، مهرت را به همه هدیه کن و عشقت را به یکى.
راست میگی، ولی نمیشه. تو این دنیای لعنتی نمیشه. اون قدر بهت خیانت و نامردی میکنن که خودت دست از مهربونی بر میداری. البته

۴- خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور می کنی به آخر دنیا رسیده ای، درست در نقطه آغاز هستی!
– حرف مفت نزن. میشه بگی خدا سیاره ی اورانوس رو چرا گرد آفرید؟ نکنه اون جا رو هم به همین دلیل گرد درست کرد؟! میخوای جمله بگی؟ یذره فکر کن که مثال نقض براش پیدا نشه عزیز.

۵- زمان استاد فراموشی است، مبادا شاگرد این استاد باشی!
– در مورد این جمله، خودم متنی نوشتم و احساسم رو بیان کردم. به طور فجیعی غلطه.

سلام زندگی!

به دلیل این که ایرانسل ما را دق داد، سلام زندگی!‌ باز میگردیم به همان خط مخابرات. هر چند هر دو یه …. هستند، اما مرده شور اون ایرانسل مسخره رو ببرم که آنتن دهیش به درد عمه ی بوشفِگ (سگ لوک خوش شانس) هم نمیخوره.
واقعا مسخرست. واقعا. مسخره ماییم که داریم تو همچین شرایطی زندگی میکنیم.

یک ساعت از زندگی یک دیوانه

- وقتشه تصمیم بگیرم.
– این دفعه دیگه در مورد چی میخوای تصمیم بگیری؟
- در مورد مدیریت وقت و در نتیجه ی اون، زندگی آیندم.
– اوه اوه اوه!‌ چه گنده گنده حرف می زنی!‌ مدیریت وقت!!!
- جدی میگم. من یا باید دست از سر کچل این آهن آلات (کامپیوتر)‌بردارم و به درسم برسم یا این که درسم رو ول کنم برم سراغ کامپیوتر.
– چرا این جوری حالا؟!‌ هم درستُ بخون هم بشین با کامپیوتر کار کن. همون کاری که تا الآن کردی.
- اوّلا این که درس من هیچ گونه ارتباطی با کامپیوتر نداره. و این ها دو تا دنیای بسیار بزرگ هستن. من هم آدمی هستم که وقتی تو یه زمینه ای وارد میشم باید تا تهش برم و واسه خودم کسی بشم. خوشم نمیاد یه کاری رو ناقص انجام بدم. یا باید تو پزشکی آدم حسابی بشم یا تو زمینه ی کامپیوتر. موضوع اینه که توی هر دوشون استعداد دارم و می دونم که می تونم. ولی موضوع اینه که به کامپیوتر علاقم خیـــــــلی بیشتره.
– خب این که دیگه شک کردن نداره، اگه می دونی که موفق میشی و علاقه هم داری،‌ بسم الله.
- د نه دیگه. نشد. تا الآن این همه وقتم رو گذاشتم و دانشگاه پزشکی اومدم. اون وقت بیام چی بگم الآن؟! در ثانی،‌ خانواده بود که اصرار داشت بیام این رشته. حالا هم که اومدم، نمیشه عوض کرد. کار از کار گذشته. من تصمیمم رو گرفته ام. باید جلوی علاقم رو توی کامپیوتر بگیرم. وگرنه بدجوری به پزشک شدنم ضربه خواهد زد. من آدمی نیستم که بتونم روی حرف خانوادم حرف بیارم. اگه میتونستم همون اول این کار رو میکردم و میرفتم سراغ هنر و ادبیات. تو که خودمی، میدونی،‌ دوست داشتم برم ادبیات. ولی نذاشتن خب. گفتن میتونی در کنار پزشکی به هنر و ادبیاتت هم بپردازی. گفتیم چشم. حالا میبینم راست میگن. و از طرفی علم کامپیوتر داره منو به سمت خودش می کشونه. اما مسیر زندگی من به طرفی رفته که کاملا در جهت دیگریست. باید اون مسیری رو برم که برام تعیین کردن.چاره ای نیست. تا وقتی زیر سقف خونه ی پدرم زندگی می کنم باید از قوانین همین جا تبعیت کنم. دست من نیست. گفتن برو این رشته، من هم با وجود این که مخالفت‌ کردم،‌ اما به ناچار باید تسلیم می شدم که شدم. و حالا مجبور هستم به این راهی که تن دادم ادامه بدم و تا آخرش برم. چون گفتم بهت، آدمی نیستم بخوام کاری رو ناقص و بی کیفیت انجام بدم.
– خب احمق این وسط علاقه چی میشه؟! مگه میتونی تا آخر عمرت طوری زندگی کنی که بدت بیاد؟!
- نگفتم بدم میاد. گفتم اون رو از این بیشتر دوست دارم. البته اینو همچین دوستش هم ندارما. ولی خب،‌ پزشکیه دیگه. وقتی میبینم توانش رو دارم و رشته ی عالی ای هم هست، کفایت میکنه که ادامش بدم. در ضمن،‌ این رشته مقدسه. چون جون انسان ها رو در خودش داره. آدم باید علاقش رو با اهدافش تطبیق بده.
– هدفت چیه تو زندگی؟
- هدفم از زندگی جز خود زندگی نیست. زندگی میون آدمای دیگه و کمک کردن به اون ها. به نظرم این رشته با توانایی های من سازگاری داره. اما کامپیوتر منو به این هدفم نمیرسونه، در حالی که بهش علاقه دارم. پس باید حذف بشه. به این میگن منطق!
– منطق عجیبی داری.
- یه سوال. به نظرت این کار من نشونه ی وجود یک مریضی روانی نیست؟!
–کدوم کارت؟ این تصمیمت؟ نه.
- نه، این که دارم با خودم حرف می زنم. یعنی با تو.
– نمی دونم. چی بگم. آخه تو که جز خودت یعنی من کسیو نداری واسه این حرفا!‌ به خودت این حرفا رو نزنی، به کی میخوای بزنی؟! اصلا کی حاضره به این حرفات گوش بده؟!
- یعنی میگی کسی حاضر نیست؟!
– معلومه که نه!‌ مگه خودت چند بار امتحان نکردی؟!
- آره. راست میگی. آدم خودش وقتی احساس میکنه داره وقت این و اونو میگیره احساس حماقت و حقارت میکنه. کسی حاضر به شنیدن درد دل های من نیست. ولی جالبه،‌ نمیدونم چرا من حاضرم واسه دیگران این کار رو انجام بدم.
– به همون دلیلی که هدف زندگیت هست. کمک کردن به آدم هایی که بینشون زندگی میکنی. راستی تو در قبال این کمک کردن چی از بقیه میخوای؟
- هیچی. فقط این که اذیتم نکنن.
– چه خوب. فکر میکنی توانش رو داری؟
- از خدا میخوام توانش رو بهم بده.
– خیله خب. دیره. برو بخواب.
- ولی باز میگم،‌ این نشونه ی یه مریضیه که آدم با خودش حرف می زنه.
– خب برو درمان کن خودتو!
- درمانش که با من نیست. یکی باید پیدا بشه حاضر به شنیدن حرفام باشه. اون موقع خود به خود این حالت هم از بین میره. شب به خیر.
– شب به خیر.

تلوزیون گمراه

هوز روان شانس پر ادعای مملکت نفهمیده که زن و مرد از نظر کیفیت عاطفی با هم فرقی ندارند. زنیکه با اون قیافه ی عجیبش میاد تو تلوزیون میگه زنا از مردا عاطفی ترند. تو خیلی بیجا کردی که این حرفو میزنی!‌ همینا هستند که ….
از نظر بنده در خلقت بشر هیچ تفاوتی در روح زن و مرد وجود نداره. چون روح ما از خداست و خدا هم نه زنه نه مرد. یا هم زنه هم مرد! پس باید گفت هر دو به یک اندازه عاطفی هستند. منتها منتها از نظر کمیت خیر. یعنی باید گفت تعداد زنان عاطفی از تعداد مردان عاطفی بیشتره. ولی هم مرد عاطفی و هم زن عاطفی به یک مقدار احساسات دارند.

پندهای جناب ما

به کسی که احتمال پیروزی نمی دهد هرگز اعتماد نکنید.

از سرعت ما کاسته شده کمی

دروس فشار می آورند. سِروِر سایت خراب است. دامین قبلیم کار نمی کند. دامین های جدیدم به نام من ثبت نشده اند. سورپرایزی که برای چند روز دیگه آماده کرده بودم به خاطر یکی از همین مشکلات از بین رفت. دوستم فشار روحی بدی را تحمل می کند و تنها کاری که از دست من ساخته است حرف زدن و شنیدن است. حدود ۹۰۰ تا توی گوگل ریدر مطلب نخونده دارم که روی هم جمع شدن. که بیشتر هم خواهند شد… خلاصه در حال حاضر بر سر یکی از پیچ های خفیف زندگی قرار دارم. اما با gprs شب ها قبل از خواب چند تایی از گوگل ریدر رو میخونم. مخصوصا مطالب شما رو آقا مهدی.

یک روز با اعراب!

دیروز من و نبی به اتفاق رفتیم خوابگاه دانش جو های خارجی مهمون عماد! نهار ما رو دعوت کرده بود. به عبارتی ما (بیشتر من) خودمون رو دعوت کردیم.
چه جوّ صمیمی ای بود. با این که همه ی کسای تو اون اتاق عرب و سنی بودند (به جز یه تاجیکستانی به نام روح الله) ولی خیلی خوشم اومد. اتاقشون خیلی تمیز بود. تختاشون رو برداشته بودند و روی زمین میخوابیدند.
متاسفانه از شانس بد ما گاز قطع شد و تا ۴ بعد از ظهر منتظر اون غذای عربی بودیم.
خدای من … یه سینی برنج که توش باقالی پخته و بادوم زمینی به همراه گوشت چرخ کرده، به نحو ساده و قشنگی تزئیین شده بود. بشقاب پیرکس آوردند! و ماست خیار هم درست کرده بودند! به عنوان یه دانش جو خیلی مایه گذاشته بودن بابا!
غذای خوش مزه ای بود، اسمش یادم نیست. گفتن میشه با نخود فرنگی هم درستش کرد.
فکرش رو بکنید، اگه شما تو یه کشور خارجی درس بخونید که مردمش باهاتون نژادپرستانه رفتار بکنن و شما هر ۶ ماه بتونید برید خونوادتون رو ببینید، چه حالی پیدا می کنید؟!
خاک تو سر دوستای ایرانی خودم که وقتی یه شب مهمونم میکنن خوابگاه شام ندارن بدن. یا باید بگیم از بیرون بیارن یا هیچی. اتاقشون هم واه واه واه… نذار بگم. به خدا یه شب میری اونجا بوی سیگار میگیری! یه بار دوستم کاپشنش گرفت به بخاری و سوخت، من کاپشنم رو یه هفته بهش قرض دادم.
بعد از یه هفته که کاپشنم رو آورد دیدم خیلی بوی سیگار میده،حتی توی اتوبوس که نشسته بودم پیرمرده بهم گفت جوون سیگار میکشی؟!!!!