دفترچه خاطرات

نوشته های بی پرده گاه و بی گاه که حکم خاطرات رو برای من دارن. خوندنشون براتون فایده ی چندانی نداره

خاطرات سفر نوروز ۸۸

بالاخره بعد از کش و قوس های بسیار بلیط اتوبوس به مقصد کلاچای، ساعت ۷ صبح روز ۲۷ اسفند ۸۷ رو گرفتیم. اون روز صبح با اعصاب خوردی ای که پیش اومد (بگذریم که چی بود) راه افتادیم و ۶ ساعت یعد رسیدیم. بابا هم فرداش با ماشین اومد.

مجلس عروسی شروع شد و سپری شد. من هم که هیچ وقت از عروسی شمالی ها خوشم نمیاد، اصلا حوصله نداشتم. خوابم گرفته بود. با اون آهنگ های مزخرف و حال بهم زنی که ارکسته میخوند. گوشم هم به خاطر صدای بلندش درد گرفته بود. خلاصه با کمال بی حوصلگی ادامه دادم. و من اصلا بهم خوش نگذشت. مجلس تمام گشت و آمدیم خانه…

در خانه، مثل همیشه، بعد از هر عروسی، زن های فامیل دور هم جمع میشن و پشت سر این و اون بد میگن و سعی میکنن بگن عروسی ایراد هایی نابخشودنی داشت. ولی به نظر من در نوع خودش بدون ایراد بود و همه چیز به خوبی پیش رفت.

شاید اخلاق شمالی ها رو ندونید، ولی اینا یک مطلب رو برای هر کسی که ببینن بیش از دو بار تعریف میکنن و هر بار هر کسی یه چیزایی به مطلب اضافه میکنه و به همبن دلیل داشت اعصابم خط خطی میشد. ما شاالله همه هم اونجا دخترند و من یکی بیچاره اونجا تکافتاده بودم. نه کسی بود باهاش برم بیرون، نه کاری بود انجام بدم، نه کسی بود حرفی بزنیم با هم. و از همه بد تر! اینترنت پیدا نمیکردم اونجا! آخرش مجبور شدم با موبایل یکم خودمو بسازم!

من که بسیار تمایل داشتم برگردم خونه و حوصلم به شدت سر رفته بود دنبال کاری بودم که سرگرم شم. داماد مال یه محلیه به نام دشت نظیر.

یه روستاییه بین کوه ها که حدود یک ساعتی با کلاردشت فاصله داره. یعنی از طرف گیلان که بری کلاردشت رو که رد کردی باید یه ساعتی رو همین طور بری… دقیقا یک ربع بعد از مرزن آباد. قبل از مرزن آباد هم چالوسه.

من دیدم عروس (دختر داییم) و داماد دارن میرن دشت نظیر خودم رو دعوت کردم و همراه پدر سوار ماشینشون شدیم و خیلی غافلگیر کننده

حرکت کردیم! همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد! چند ساعت بعد ما دشت نظیر بودیم! من تا حالا کلاردشت رو ندیده بودم. همه جا ویلا ساختن. جای خوش آب و هوا و زیبایی است. پول دار ها هستند آن جا!

در طی مسیر، در شهر مرزن آباد توقف کردیم و آقای داماد رفت قصابی و مقداری گوشت (کوهان گاو نر) خرید. به گفته عروس خانم، این قسمت از گوشت گاو بسیار خوش مزه بوده به طوری که یک لایه گوشت و یک لایه نازک چربی به دنبال هم قرار دارند.

بالاخره با سرعت سرسام آور رانندگی جناب داماد (۸۰ تا سر پیچ های کوه و کمند) به سلامت رسیدیم. (هرچند که یه بار واقعا نزدیک بود بریم زیر کامیون. چون با یه پرایدیه کل انداخته بود و یه بار هم یه نفرو داشت زیر میکرد!!!)

این هم چند تا عکس از دشت نظیر. محلی با حدود ۱۰۰ خانوار در دل کوه های البرز در مازندران.

[nggallery id=1]

سکوت، سادگی، دور از هیاهوی شهر. هوای کاملا صاف و تمیز. دنج. کوچیک. سرسبز. اهالی بدون تشریفات. خونه های خیلی سده و دوست داشتنی. یه مسجد کوچیک و خالی! بوی گاو. کره ی محلی…. واقعا زیبا. یادمه یه روز به مهرزاد گفتم دوست داری توی روستا زندگی میکردی یا توی نیویورک؟ گفت داست داشتم تو  یه  روستا توی نیویورک زندگی میکردم. جالب جواب داد.

خلاصه. نشستند کباب زدند و من با مشقت تمام اون غذا رو خوردم. نمیدونم چرا و چگونه اون قسمت گاو این قدر تعریف کردن داشت! به قدری گوشتش سفت بود که با دست به دندان میکشیدم اما کنده نمیشد! همش هم چربی بود و هووووق.

جالبه بدونید ماه واره به اون جا هم رفته و مردم به جای آنتن از ماه واره برای دیدن تلوزیون ایران استفاده میکنن. اونا گاز ندارن و از نفت استفاده میکنن. آبشون هم آب چشمه است و بسیار یخ به طوری که دست شویی رفتن را برایم به یک معضل تبدیل کرده بود! پول برق هم نمیدن. نفهمیدم چرا. تلفن هم ندارن و از یه شبکه مبایل داخلی مخصوص استفاده میکنن. ۰۹۱۲ اونجا به سختی آنتن میده. ایرانسل هم کاملا مرخصه. خلاصه رفتیم گشتیم و من عکس های بالا رو گرفتم. فردای اون روز من و بابا تصمیم گرفتیم برگردیم. علی رغم اصرار زیاد داماد و خونوادش ما برگشتیم.

برگشتش هم جالب بود. تیکه تیکه ماشین نشستیم و اومدیم. اول مرزن آباد، بعدش چالوس،‌ شهسوار (تنکابن)، رامسر و … عکس پایین مال رودخونه ایه که در شهر شهسوار وجود داره. پرنده ها همیشه اون جا پرواز می کنن.

[singlepic id=10 w=320 h=240 float=center]

چند روز دیگه هم موندیم و بعدش برگشتیم و من طولانی ترین مسیر رانندگیمو در این سفر انجام دادم. موقع برگشت به قزوین، تا تقریبا نرسیده به رودبار نشستم. دیگه شب شد و جاده هم شلوغ بود و سکان رو سپردیم به پدر.

—-

تعطیلات عید امسال با این که به من همچین خوش نگذشت، اما روی هم رفته بد نبود. نا شکری نمیکنم. نمیگم بد بود. اما اون قدر ها هم خوب نبود که بگم چه عالی!

امسال دیدیم که چه طوری تلوزیون نوروز رو اعلام کرد. دارن این سنت رو هم یواش یواش از بین میبرن. ملت ما هم بلانسبت این قدر خوب و آروم  و بیییییییییییییییییییییییییب تشیف دارن که کسی حرفی نمیزنه و …

حالا باید رفت سر درس! امتحان! وای!

عید!

عید!

هیچ وقت نفهمیدم اینکه تاریخ تقویم از ۲۹ اسفند به ۱ فروردین تبدیل میشه چه چیز خاصی اتفاق می افته که همه خودشون رو میکشن برای این لحظه!

خورشید گرده. زمین هم در یک مدار گرد میچرخه دور خورشید. پس کی گفته که الآن که کره زمین هست رو نمیشه فرض کرد یک سال پیش هم همین جا بوده؟

کی گفته لحظه تحویل سال فلان ساعت و فلان دقیقه و فلان ثانیه است؟!!

نمیشه همین الآن رو فرض کرد که یک سال گذشته؟ یک سال از موقعی گذشته که زمین همین جا بوده.

جمع کنید بابا. این مسخره بازیا چیه در آوردید!

یعنی چه!

لحظه تحویل سال دقیقا اون لحظه ایه که به دنیا اومدم. چون اون موقع بود که من وارد کره زمین شدم و از اون لحظه و مکان بود که من در مدار خورشید قرار گرفتم. پس هر وقت که دوباره به اون نقطه برسم میشه تحویل سال.

نهار-نماینده

فکر میکنم تنها دانشجویی باشم که با یه استاد توی سالن غذا خوری استاد ها دو نفری نشسته باشیم و غذا خورده باشیم.

———

بالاخره شر “نمایندگی” از سر ما کنده شد و انسان های مفت خور را به حال خود رها نمودیم.

گیر کرده ایم.

بله. گیر کرده ام. کجا و چرا؟

گیر کردم و نمیدونم آیا باید به کسی که بهم پناه آورده اعتماد کنم؟!

اگه اعتماد نکنم و اگه حرفاش راست باشه، اون وقت بی رحم به حساب میام. نمی خوام بی رحم باشم.

اما اگه اعتماد کنم و اگه حرفاش راست نباشه چی؟ اون وقت من احمق به حساب میام!

یا کاملا سر کارم یا نیستم! از این دو حالت خارج نیست. و خوش ندارم سر کار باشم. این که چه طوری بخوام مطمئن باشم نمی دونم!

پس، بهتره قبول کنم. اگه به اشتباه احمق به نظر بیام بهتر از اینه که به ناچار بی رحم به نظر بیام. چون فردا جلوی خدای خودم مسئولم. نه؟!

سفر به تهران

صرفا ثبت یک خاطره.

دوشنبه ۲۱ بهمن ساعت ۶ صبح با علیرضا رهسپار تهران شدیم. به دانشگاه ایران که رسیدیم، چه قدر بزرگ و تو در تو! عین هاگوارتز! رفتیم سر کلاس فیزیولوژی نشستیم. گردش خون بود. بعد رفتیم زعفرانیه، مطب دکتر. دوباره برگشتیم و رفتیم سر کلاس ادبیات. پیرزنی متعصب داشت درس میداد.

در برگشت به خارج از دانشگاه، با یکی از دخترای هم کلاسی که اسمش مهشید بود هم مسیر شدیم. انگار همه جا کسانی پیدا میش که پشت سر این و اون حرف های چرت و بی ربط در بیارن. خدا ازشون نگذره.

خلاصه بر گشتیم ترمینال، اون جا اتفاقی خواهرم رو توی اتوبوس پیدا کردیم که داشت از دانشگاه بر میگشت خونه. ساعت ۸ شب بود که رسیدیم قزوین، نا نداشتم!

خیلی دلخور… نه نیستم!

نه نیستم. ازش دل خور نیستم. چون مجبور نیست! نه مجبوره بگه سلام. نه مجبوره حرف بزنه، نه مجبوره بگه خدا حافظ!

سلام رو که من میدم،‌ حرف رو هم نمیزنم، یعنی یه جوریه که نمیتونم بزنم. حرف در برابر حرف باید باشه. حتی خدا حافظ هم نمیگه!

چرا؟

چون مجبور نیست. چون  به من نیازی نداره!

حق بدم؟

ناچارم بدم. چون من حقی ندارم بخوام شکوه کنم.

خودم چی؟ من نیازش ندارم؟

آخه اهمیتی نداره براش! برو بمیر! والله!

نه خب چرا بمیرم! زنده میمونم.

بمون!

روز واقعه!

اوه اوه اوه. نتیجه ی بحث غیر منطقی و بدون دلیل قابل قبول با بنده همین میشه که امروز در دانشگاه اتفاق افتاد!
———-
رفتیم facebook را نورانی نمودیم و عضو شدیم. اما با خود گفتیم: ای دانشجوی احمق!‌ تو اگر میخواهی پزشک قابلی شوی دست از سر این وقت تلف کردن ها بردار. به همین جهت امروز رفتیم و account خود را deactivate نمودیم. باشد تا این اقدام ما گامی در جهت بالا رفتن سواد علم طب در ما شود!
———-
بهش میگم میای بریم بیرون؟ میگه به چه مناسبت؟ میگم بدون هیچ مناسبت خاصی! به صرف شیرینی و شام!‌ میگه از کی تا حالا بدون مناسبت شیرینی و شام مین؟!

نمیدونم برای قدم زدن و حرف زدن هم باید حتما یه مناسبتی داشته باشه؟!
———-
چرا بعضیا خیال میکنن اگه با واژه ها بازی کنن و یه ترکیب قشنگ و سنگین ایجاد کنن اون وقت همه از اون لذت میبرین؟! ساده ترین واژه ها اگر روح داشته باشند، از مجلل ترین واژه های بی روح لذت بخش ترند.
———-
فکرشو بکن!‌ زبان فارسی زبان رسمی دنیا بود! اون وقت انگلیسیای بیچاره باید این جوری مینوشتن:
هلو! مای نیم از بابی. هاو آر یو؟
هی! لوک ات می! دو یو لاو می؟!
تیک ایت ایزی!
هه هه،‌ همون بهتر که ما فینگلیش بنویسیم!
———-
توی وبلاگش نوشته که میخواد همه بشناسنش، دوست داره جلب توجه کنه،‌ دوست داره ….
من میدونی چی دوست دارم؟ دوست ندارم همه ی دنیا بشناسنم، دوست دارم اون کسی که همه ی دنیای منه بشناستم.

متاسفم!

هر روز که میگذره یکی یکی نمونه های بیشتری پیدا میکنم که تحریکم میکنن که بذارم برم از این مملکت گل و بل بل. نمونش انتخاب واحد دانشگاه هااست که بخاطر استاندارد نبودن سیستم برنلمه ریزیشون من باید در برابر دوستم که اومده بود خونه ما انتخاب واحد کنه شرمنده بشم. چون به خاطر این که احمقای آشغال بی سواد نتونستن برنامه ای بنویسن که با همه ی مرورگر ها کار کنه و من فقط فایرفاکس داشتم که کار نکرد،‌ اون وقت اون بیچاره تمام برنامش بهم ریخت و کلا ترمش قهوه ای شد.
تف به دانشگاهی که سیستم درسیش این طوریه.
تف به این مم…
نمیدونم چه طوری ازش معذرت بخوام. ترمش رو خراب کردم رفت.

چند تا آی با کلاه میشه فریادی خنک!

خدا میداند اگر این وبلاگ نبود تا الآن سر چند نفر به باد رفته بود؟!!!!
بهترین جا برای داد زدن من همین جاست!
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
آ
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
اه. آشغالای کثافت. طلبکار هم هستید حالا؟!!!!!‌
نمک نشناس های لعنتی.
———
از هر چی زن چادریه متنفرم.
———
از هر چی آدم لج باز و سرخوده بدم میاد.
———
دختره ی احمق. گند زدی بیشعور. به خاطر این کار احمقانه ی مذخرف تو مجبورم فردا برم دانشگاه و به آموزش دروغ بگم تا ژنتیک نیندازنمون. این آخرین کاریه که در حقتون انجام میدم. دیگه برید گمشید.
———
هه هه! از من در مورد facebook میپرسه، نظر منو میخواد که بره یا نه. با شدت مخالفت میکنم و میگم نه اصلا نرو. چون چیزی جز اتلاف وقتت در پی نداره. یک ساعت براش ور میزنم تا متقاعدش کنم.
امروز اس ام اس میزنه میگه با اجازت رفتم. میپرسه از دستش ناراحتم آیا؟
ا؟؟؟ رفتی؟! باشه. نه خیر،‌ناراحتم نکردی،‌ ولی میتونستی خوش حالم بکنی.
———
اصولا (این اصول را جایی ننوشته اند، یکی از قوانین نا نوشته ی روزگار است)‌ اصولا کار نیک، جوابش با آدمیزاد نیست. جواب کار نیکت را خدا میدهد. برای همین است که کمی طول میکشد و تو باید منتظر باشی و صبرت را از دست ندهی.
اما کار بد را انسان ها جوابش را میدهند. به سرعت هم میدهند.

ای وای، کلافه شدم!

– میتونم وقتتون رو بگیرم؟
- چرا؟!
– چون نیاز دارم!

این روزا وقتم به بطالت نمیگذره! بلکه برای انجام کار هایی که دوست دارم، وقت کم میارم! وقت میخوام، وقت وقت! علاوه بر وقت، افرادی رو میخوام که بتونن کار هایی که میتونم خودم انجام ندم (ولی دوست دارم اون کار ها انجام بشه) برام انجام بدن تا بلکه این جوری بتونم به کار های دیگم بیشتر برسم.
ولی این یک رویا بیشتر نیست!
———-
یک جانی که معلوم نیست کیست(فعلا البته)‌ تمام کار ها رو خراب کرده. خطر افتادن در امتحان ژنتیک رو برامون ایجاد کرده. با کار احمقانه ای که امروز کرد. پیدا که بشود… هممممم…. پاسخش را خواهد گرفت. البته به روش خودم!
———-

God! Please give us some extra time, please, please, please. or help us manage our time as best as possible. Thank you for your gifts.