دفترچه خاطرات

نوشته های بی پرده گاه و بی گاه که حکم خاطرات رو برای من دارن. خوندنشون براتون فایده ی چندانی نداره

اون بالا مگه چی میدن؟!

میگه که برو بالا….برو بالا ببینم….آها….ن. بالا تر… چه کیفی داره….چه هوای پاکی داره این بالا…..چه خنکه…..برو……باز هم برو بالا تر….داری میرسی…..
سوال: چه کسی جمله بالا رو گفت؟ جواب: احساس

حالا رفتی بالا……هی داری میری بالا……
میگه: زیر پاتو نگاه کن!
اوه! خدای من! ابر ها رو ببین!
سوال: کی گفت؟ جواب: عقل.

با خودم فکر میکنم: کلاه ایمنی سرم هست؟ آره هست. یه بار دیگه فکر میکنم. از خودم می پرسم: هی احمق! مگه از این ارتفاع کلاه ایمنی میتونه نجاتت بده؟! جواب مبدم که: اومممم… حالا چه گهی بخورم؟! پاسخ آید که: حالا که تا این ارتفاع بالا اومدی. پایین هم که نمیتونی بری. همین جا هم که نمیتونی بمونی. چه فرقی داره الآن سقوط کنی یا وقتی باز هم بری بالا تر؟ فعلاً تا فرصت داری از این وضعیت لذت ببر. وقتی دیگه نشد که بالا تر بری، اون وقت سقوط!
میپرسم که: می میرم؟ جواب آمد که: مطمئن باش. شک نکن. التماس نمودیم: حالا نمیشه زمان برگرده؟! من هنوز جوونم.
- هنوز جوونی؟ غلط کردی که تا این بالا اومدی. اون هم بدون چتر نجات. فقط با یه کلاه ساده.
- خب من نمیدونستم.
- کور بودی؟ ندیدی اونایی رو که با مغز، می پاچیدن وسط خیابون؟!
- چرا دیدم. دیدم. ولی دیدنم رو نفهمیدم.
- من کاری نمیتونم برات بکنم.
- حتی اگه خواهش کنم؟
- حتی اگه خواهش کنی.
- خیلی نا مردی.
- تو هم خیلی احمقی.

یه وقتایی میشه که آدم داره میره بالا، هیچ به اونجاش هم نیست که نه کلاه ایمنی داره نه چتر نجات. فقط میخواد بره بالا. از بالا رفتن لذت می بره. ولی وقتی “عقلش” یه تلنگر میزنه بهش، میگه زیر پاتو دیدی؟ اون وقت “همون جاش” میچسبه زیر گلوش. به خوردن مقداری ماده brown می افته. هیچ راهی جز بالا رفتن نداره. هیچ هم معلوم نیست اون ته ته چه خبره. اصلا معلوم نیست آیا ته ته وجود داره یا نه؟!

اگه قدرت داشته باشه، میره بالا. اگه قدرت داشته باشه، اگه امید داشته باشه، اگه اون قدر توانایی در خودش ببینه که نا امید نشه، از همون اول هم بدون کلاه ایمنی میرفت بالا. اما کمتر کسی پیدا میشه که یه همچین نیرویی داشته باشه.
اما اگه طرف، توی دلش شک کنه که میتونه بره یا نه، اون وقت، وقتی زیر پاشو دید، ادامه ماجرا براش کوفت میشه. میگه خدایا! من که هیچی با خودم ندارم! اگه یه وقت بیفتم چی؟!

کسی که این چنین خالصانه، و پاکِ پاک شروع کرده، و هیچی با خودش نداره، اگه تا بینهایت هم بره بالا، اگه سرنوشت طوری رقم خورد که بخواد بیفته، خداوند یا یه تور اون پایین براش میذاره، یا دستشو میگیره و میبرتش بالا. کاش میتونستیم درک کنیم که خدا از رگ گردن به ما نزدیک تره.

اصلاً معنی این جمله چیه؟ نکنه ما خود خداییم منتها با یه سری تفاوت ها؟! اگه قرار باشه یه چیزی از رگ گردن به ما نزدیک تر باشه، لابد خودمونیم خب! به قول آندره ژید در کتاب مایده های زمینی: منتظر خدا بودن، یعنی در نیافتن این که هم اکنون او را در وجود خود داری.
———
منظور از بالا رفتن یعنی پیش رفتن در یک موضوع. شاید این موضوع میتونه یک رابطه، یک پروژه، یک احساس، یک عادت، و همه ی فعالیت های یک انسان باشه.
پاک باش. اون وقت حد اقل اگه افتادی، توی کثافت نمی افتی.
——–
دوستم که از انواع نادر انسان هاست، پیامکی فرستاد که از این جا خوشش آمده. با یک دسته گل گفتم جدی نمیگی! گفت مگه من با تو شوخی دارم؟!
- منظورت چیه از “نادر”؟
- یعنی تقریبا نایاب. نا یاب یعنی پیدا نمیشود. تقریبا هم که یعنی هر هزار سال یک بار، ممکنه از هر هزار نفر، فقط یک نفر بتونه یه همچین ستاره ای رو در افلاک مینا ببیند.
- شوخی میکنی؟
- مگه من با تو شوخی دارم؟
——–
دارم میرم بالا. هیچی هم با خودم ندارم. هیچیِ هیچیِ هیچی. اما هنوز حرف خودم رو نفهمیدم. هنوز میترسم سقوط کنم. میگه سقوط زیباست. اگر مقصد، قلب تو باشد. خیلی طول خواهد کشید که بفهمم همچین سقوطی زیباست.
ولی حالا چرا باید تو قلب یه نفر سقوط کرد؟! نمیشه با عزّت و احترام فرود اومد؟! اصلاً نمیشه اون رو هم برد بالا که اون بالا بالاها تنها نباشی؟!
یاد شعر شهریار افتادم: آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بذارید من هم یه امتحانی بکنم: رفتی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ نمی آی جانم به قربانت؟ حالا نه، هر وقت اومدی جانم به قربانت.
پاسخ آید: نمیام جانت به قربانم. تا جانت درآد.
جواب رفت: به جهنم! جان من در نمیاد. در بیاد هم دیگه واسه تو در نمیاد.

من که نفهمیدم چرا!

شماره ۱ پیامک میفرستند که: دیگر به من اس ام اس نزن خواهش می کنم.
و ما سرمان را میخارانیم و از خویشتن میپرسیم چرا؟ و بعد از خویشتن خویش میپرسیم مگه کاری کردم؟! جواب میشنویم : نه.

شماره۲ میگوید که : دیگر به من کاغذ نده.
و همان پروسه تکرار می شود. منتها با شدت و طول عمر بیشتر.

شماره ۳ هم مانند شماره ۱ عمل می کند. و واکنش های ما هم همان است!
شماره۴ میگوید که دیگر با شماره ۱ کاری نداشته باش! و ما در دل خود میخوانیم: به تو چه نکبت؟

حال، در ذهن ما سوالی بزرگ بوجود آمده. آیا من بو میدم؟!

ای سست عنصر!

با خودم هستم. با شما نیستم. مثلا تصمیم داشتم (دقت نکردی چی شد، تصمیم داشتم) که آدرس این وبلاگ رو به هیچ کسی که منو میشناسه ندم! اوه خدای من! خب میدونید چیه، آدمی زاده دیگه، من هم که دیوانه!

بعضی وقتا در آدم یه هیجان احساسی بوجود میاد. نمیدونه باهاش چی کار کنه. چه طوری کنترلش کنه. واسه همین میریزه تو خودش. حالا این هیجان میتونه بروز یه شادی باشه، که ناشی از یه موفقیته، یه کشفه، یه اختراعه، یه تحسین شدنه…. یا بروز یک غم. و چون راه بروز این هیجانات بر اون بسته هست، میریزه تو خودش. مثلا طرف یه چیزی اختراع کرده، هی میخواد به همه بگه! که چی؟! که تحسین بشه؟ نه. فقط به این خاطر که این هیجانه خالی بشه.
یا یه وقتی طرف خیییییییلی غم گینه. میخواد برای یکی تعریف کنه. که چی؟ که بهش بگن آخی…چه غم انگیز….؟ نه. فقط واسه این که این هیجانه تخلیه بشه.

کسایی که راه کنترل و یا بهتر بگم راه اداره این هیجانات رو ندارن و میریزن تو خودشون، به اصطلاح میگن دریا دل هستن، اولش خییییلی خوبه. دقیقا مثل خودم. تو این دو دهه که از عمر بی سعادتمان میگذرد هر چی که تونستیم ریخیم تو خودمون.
دیگه کار به جایی رسید که بابا! خب من که اقیانوس آرام نیستم که! مگه چقدر دلم جا داره؟! افرادی دور و برم جمع نمودم و این هیجانات از کنترل ما خارج شدند و به قول پائولو کوئلیو، مثل اسب های وحشی دویدند و دویدند.
حالا تازگی ها یه نفر رو پیدا کردم (فکر منحرف نکنید) که جای تمام این افراد رو پر میکنه. میگن اسمش خداست. باید شخصیت جالبی داشته باشه. باید بیشتر باهاش آشنا بشم.

منتها تا آشنا شدن کامل بنده با این شخص، دنبال راه چاره جوییدم.
اولا من چه قدر خوش حال خواهم بود که این راههای چاره به جای صفحه کلید کامپیوترم و کاغذ و مدادم، یک انسان باشد. اما خب، نمیشه که هم خر رو خواست و هم خرما. البته اگه منم، هم خر رو میخوام هم خرما. (غلط کرده هر کی این ضرب المثل رو ساخته و پرداخته). آره. خب آدمش نیست. یعنی گزینه هایی هست. کمتر از نیمی از تعداد انگشتان یک دست. ولی بی گدار که نمیشه به آب زد. میشه؟
همین گزینه / ها رو هم به زور پیدا کردم. نمیخوام فِرتی از دست بدمش /شون. البته “به زور” پیدا کردن به این معنی نیست که طرف رو زور کنی بگی هوووی بیا اینجا بشین حرف دارم! من اعتقاد دارم به این که آقا جون خودت باش، اون وقت اگه “خودت” خوبه، آدم ها دور و برت می چرخن. اون وقت اونی که اومد طرفت، باید با عزّت و احترام قبولش کنی. چرا احترام؟ واسه اینکه طرف خوبی ها و بدی های تورو دیده و قبولت کرده. این یعنی نهایت لطف که در حق یک نفر میشه کرد.

هیچ وقت نباید خودمون رو دست بالا بگیریم و بگیم که من شاخم و فلان. همیشه فروتن باشید و اگه دیدید یک روزی کسی شما رو تایید کرد و برای هم صحبتی انتخاب نمود، بدونید که سرتون منت هم گذاشته. چون شما (من) عددی نیستیم که بخواد کسی با بودنش در کنار ما افتخار بکنه. هر چند به نظر بعضیا خیلی گولاخ هم باشیم!

این گزینه / ها گمون نکنم خودش / شون خبر داشته باشه /ن که گزینه شده /ن. شاید هم بدونه ها. میشناسمش. تیز تر از این حرفاست که بخوام توصیفش کنم. ولی بنده راه خودم رو به همین شکل ادامه خواهم داد تا ببینیم سرنوشت آیا آن گزینه را برای ما تیک می زند یا نه. من اهل تظاهر نیستم. آدم نباید برای رسیدن به چیزی که دوست داره داشته باشه، خودش رو طوری جلوه بده که لایق اون چیز باشه. بلکه باید بذاره اون چیزه، اون فرد رو به خاطر اون شخصیتی که هست انتخاب کنه. نه اون شخصیتی که فرد برای مدّتی (در جهت دست یابی به اون هدف) درست کرده. –بالاخره هر کسی یک ذاتی دارد– بذارید ذاتمون اون چیزی باشه که مردم میبینن. این جوری دنیا خیلی قشنگ تر میشه. به قول بایزید بسطامی: یا چنان باش که مینمایی، یا چنان نمای که هستی.
من با تیکه اولش مخالفم. آدم باید چنان نمایان شود که همان هست. وگرنه میشه ریا. و ریا از اخلاق پست و دون میباشد!!! و به دور از شان ما انسان هاست که شان خدایی داریم.

ما چیستیم؟

یه لحظه این چیزی رو که میگم تصور کنید:
۵ تا شهر به اندازه چین! که اینا با خطوط مترو به هم در ارتباط هستن…..چه قدر طول کشید؟ به ثانیه هم نرسید.
حالا کره زمین رو تصور کنید + خورشید و مریخ و کلاً کهکشان و میلیارد ها ستاره و سیاره. چند ثانیه طول کشید؟ شاید به صدم ثانیه هم نرسید.
شما خلق کردید. شما یک سری “چیز” رو توی تصورتون خلق کردید. غیر از اینه؟ شما توی ذهنتون، توی تصورتون شهر های بزرگ خلق کردید. اما این تصورات شما در این دنیا واقعیت ندارن. یعنی به هستی به این معنایی که ما میشناسیم وارد نشدند.
خب. یه سوال برای من پیش اومد. ما هم ممکنه که جزو تصورات خدا باشیم؟! آیا ما در تصورات او زندگی نمیکنیم؟! وقتی انسان بتونه به این سرعت این چنین موجودات و اجسامی رو توی تصورش خلق کنه، لابد خدا هم میتونه یه همچین کاری بکنه.
ما که توی دنیای تصوراتمون زندگی نمیکنیم. می کنیم؟ پس خبر نداریم الآن که اون ۵ تا شهر رو خلق کردیم، چه وضعیتی دارند؟ آیا دارن به حیاتشون توی تصور ما ادامه میدن؟ یا با تموم شدن تصور ما اون شهر ها از بین رفتند؟
حالا اگه ما بتونیم، یعنی این قدرت رو داشته باشیم که تصورات خودمون رو پایدار کنیم، یعنی مثلاً اون ۵ تا شهر رو تا ابد نگه داریم و اون قدر قدرت داشته باشیم که توی تصور خودمون جهانی رو خلق کنیم و اداره کنیم، آیا میتونیم ادعا کنیم که ما آفریننده ی چیزی هستیم که هر وقت اراده کنیم از بین میبریمش؟!
آیا این در مورد خدا و ما هم صادقه؟ یعنی ممکنه که خدا یه همچین کاری کرده باشه؟ شاید ما الآن توی تصور خدا هستیم! و اون ما رو نگه داشته. یعنی توی تصور خودش جهان و موجوداتی خلق کرده که پایدار هستند.
این با اراده خدا هم جور در میاد.
مگه نه این که ما وقتی تصور میکنیم، میتونیم به محض تصور یک چیزی، بلافاصله بدون هیچ وقفه، اون رو در تصورمون خلق کنیم؟
خب! مگه نمیگیم خدا به محض اراده کردن، خلق میکنه؟!
—————–
این یکی از سوالاتی است که براش جوابی پیدا نکردم. از علاقه مندان تقاضای یاری دارم.

حفاظت شده: ۶ ماه بغض که ادامه هم دارد حالا حالاها

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


امروز یک فایده داشت

امروز توی تاکسی برای رفتن به دانش گاه نشسته بودیم که مادری با دو دختر کوچک مدرسه ایش آمدند و سوار شدند. مادر فرمود: سر کلاس حرف نزنیا. تا معلم ازت نپرسیده تو حرف نزن. دخترک پرسید مامان؟ با کسی حرف نزنم؟ مادر فرمود: نه. دخترک سوال کرد: حتی توی زنگ تفریح؟ مادر: اصلا حرف نزن با کسی.
چرا با این اطمینان گفته شده که بهشت زیر پای مادران است؟! کو پس؟!

و اما امروز یک فایده داشت. سر کلاس “اندیشه اسلامی” بودیم. استاد مرد خوبی است. مرد فهیمی است. حرف هایی زد و حرف هایی زدم که موجب شد واقعا به فکر فرو برم. و این خودش فایده ی این روز بود. بعد از مدت ها…..

چه خوبه که آدما از روز های زندگیشون فایده ببرن. و کاش اون روزی نرسه که به قلبمون بگیم: زندگیمو هدر دادم.

وای چه وب قشنگی دارین

-حتماً اون کسایی که تا حالا وبلاگ داشتن از صفر شروع کردن دیدی!
-خب. دارم میشنوم. که چی؟
-یعنی نه بازدید کننده دارن نه کامنتور.
-کامنتور چیه؟
-یعنی نظر گذارنده. commentor.
-اوه. دقیقا مثل خودت. خب؟ بقیش؟
-دنبال بیننده میگردن. میخوان وبلاگشون پر بیننده بشه. نمیدونم چرا، ولی هر کسی دوست داره خونده بشه.
-خب؟ زود باش حرفتو بزن میخوام برما.
-میرن تو وبلاگای دیگه کامنت میذارن که: چه وب عالی ای دارید. خیلی مطالبش قشنگه. من شما رو لینک کردم. لطفا من رو هم لینک کنید. حالا یارو شرط میبندم دو تا پست اول اون وبلاگ رو هم کامل نخونده ها! زود بر میداره میگه چه وب عالی ای دارید! مرتیکه بیب!
-راست میگی. حالا به تو چه ربطی داره؟
-هیچی. به من ربطی نداره. هر کسی هر جور میخواد دور شیرینی ها پرواز کنه، به من چه. فقط اینو گفتم که تو گلوم نمونده باشه.
-برو بابا توام. وقتتو با این چیزا تلف نکن. برو درس بخون دیوانه. نا سلامتی…لا اله ال الله…
-خیله خب.

—–دوست یابی با علاقه مند شدن به دیگران می انجامد نه با جلب علاقه دیگران—-
البته کاملاً با جمله بالا موافق نیستم. ولی باز بد نیست!

دست راست

کاش دو تا دست راست داشتم و می تونستم با خودم دست بدم. ببینم با من دست دادن چه مزّه ای داره!

حفاظت شده: اولین مطلب

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید: