اون بالا مگه چی میدن؟!
سوال: چه کسی جمله بالا رو گفت؟ جواب: احساس
حالا رفتی بالا……هی داری میری بالا……
میگه: زیر پاتو نگاه کن!
اوه! خدای من! ابر ها رو ببین!
سوال: کی گفت؟ جواب: عقل.
با خودم فکر میکنم: کلاه ایمنی سرم هست؟ آره هست. یه بار دیگه فکر میکنم. از خودم می پرسم: هی احمق! مگه از این ارتفاع کلاه ایمنی میتونه نجاتت بده؟! جواب مبدم که: اومممم… حالا چه گهی بخورم؟! پاسخ آید که: حالا که تا این ارتفاع بالا اومدی. پایین هم که نمیتونی بری. همین جا هم که نمیتونی بمونی. چه فرقی داره الآن سقوط کنی یا وقتی باز هم بری بالا تر؟ فعلاً تا فرصت داری از این وضعیت لذت ببر. وقتی دیگه نشد که بالا تر بری، اون وقت سقوط!
میپرسم که: می میرم؟ جواب آمد که: مطمئن باش. شک نکن. التماس نمودیم: حالا نمیشه زمان برگرده؟! من هنوز جوونم.
- هنوز جوونی؟ غلط کردی که تا این بالا اومدی. اون هم بدون چتر نجات. فقط با یه کلاه ساده.
- خب من نمیدونستم.
- کور بودی؟ ندیدی اونایی رو که با مغز، می پاچیدن وسط خیابون؟!
- چرا دیدم. دیدم. ولی دیدنم رو نفهمیدم.
- من کاری نمیتونم برات بکنم.
- حتی اگه خواهش کنم؟
- حتی اگه خواهش کنی.
- خیلی نا مردی.
- تو هم خیلی احمقی.
یه وقتایی میشه که آدم داره میره بالا، هیچ به اونجاش هم نیست که نه کلاه ایمنی داره نه چتر نجات. فقط میخواد بره بالا. از بالا رفتن لذت می بره. ولی وقتی “عقلش” یه تلنگر میزنه بهش، میگه زیر پاتو دیدی؟ اون وقت “همون جاش” میچسبه زیر گلوش. به خوردن مقداری ماده brown می افته. هیچ راهی جز بالا رفتن نداره. هیچ هم معلوم نیست اون ته ته چه خبره. اصلا معلوم نیست آیا ته ته وجود داره یا نه؟!
اگه قدرت داشته باشه، میره بالا. اگه قدرت داشته باشه، اگه امید داشته باشه، اگه اون قدر توانایی در خودش ببینه که نا امید نشه، از همون اول هم بدون کلاه ایمنی میرفت بالا. اما کمتر کسی پیدا میشه که یه همچین نیرویی داشته باشه.
اما اگه طرف، توی دلش شک کنه که میتونه بره یا نه، اون وقت، وقتی زیر پاشو دید، ادامه ماجرا براش کوفت میشه. میگه خدایا! من که هیچی با خودم ندارم! اگه یه وقت بیفتم چی؟!
کسی که این چنین خالصانه، و پاکِ پاک شروع کرده، و هیچی با خودش نداره، اگه تا بینهایت هم بره بالا، اگه سرنوشت طوری رقم خورد که بخواد بیفته، خداوند یا یه تور اون پایین براش میذاره، یا دستشو میگیره و میبرتش بالا. کاش میتونستیم درک کنیم که خدا از رگ گردن به ما نزدیک تره.
اصلاً معنی این جمله چیه؟ نکنه ما خود خداییم منتها با یه سری تفاوت ها؟! اگه قرار باشه یه چیزی از رگ گردن به ما نزدیک تر باشه، لابد خودمونیم خب! به قول آندره ژید در کتاب مایده های زمینی: منتظر خدا بودن، یعنی در نیافتن این که هم اکنون او را در وجود خود داری.
———
منظور از بالا رفتن یعنی پیش رفتن در یک موضوع. شاید این موضوع میتونه یک رابطه، یک پروژه، یک احساس، یک عادت، و همه ی فعالیت های یک انسان باشه.
پاک باش. اون وقت حد اقل اگه افتادی، توی کثافت نمی افتی.
——–
دوستم که از انواع نادر انسان هاست، پیامکی فرستاد که از این جا خوشش آمده. با یک دسته گل گفتم جدی نمیگی! گفت مگه من با تو شوخی دارم؟!
- منظورت چیه از “نادر”؟
- یعنی تقریبا نایاب. نا یاب یعنی پیدا نمیشود. تقریبا هم که یعنی هر هزار سال یک بار، ممکنه از هر هزار نفر، فقط یک نفر بتونه یه همچین ستاره ای رو در افلاک مینا ببیند.
- شوخی میکنی؟
- مگه من با تو شوخی دارم؟
——–
دارم میرم بالا. هیچی هم با خودم ندارم. هیچیِ هیچیِ هیچی. اما هنوز حرف خودم رو نفهمیدم. هنوز میترسم سقوط کنم. میگه سقوط زیباست. اگر مقصد، قلب تو باشد. خیلی طول خواهد کشید که بفهمم همچین سقوطی زیباست.
ولی حالا چرا باید تو قلب یه نفر سقوط کرد؟! نمیشه با عزّت و احترام فرود اومد؟! اصلاً نمیشه اون رو هم برد بالا که اون بالا بالاها تنها نباشی؟!
یاد شعر شهریار افتادم: آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بذارید من هم یه امتحانی بکنم: رفتی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ نمی آی جانم به قربانت؟ حالا نه، هر وقت اومدی جانم به قربانت.
پاسخ آید: نمیام جانت به قربانم. تا جانت درآد.
جواب رفت: به جهنم! جان من در نمیاد. در بیاد هم دیگه واسه تو در نمیاد.