<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>دفترچه خاطرات</title>
	<atom:link href="http://delstory.com/diary/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://delstory.com/diary</link>
	<description>نوشته های بی پرده گاه و بی گاه که حکم خاطرات رو برای من دارن. خوندنشون براتون فایده ی چندانی نداره</description>
	<lastBuildDate>Sun, 16 May 2010 01:09:35 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>جام جهانی!</title>
		<link>http://delstory.com/diary/1389/02/jamejahani/</link>
		<comments>http://delstory.com/diary/1389/02/jamejahani/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 16 May 2010 01:09:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[خواب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/diary/?p=369</guid>
		<description><![CDATA[خواب دیدم جام جهانی فوتباله و من دارم میرم به کشوری که برگزار کننده است. من بلیط نخریده بودم. اون جا از یه نفر پرسیدیم که از کی هواپیما ها شروع میکنن به بردن تماشاچیه به ورزشگاه؟ گفت از ۱۱ روز قبل از شروع افتتاحیه! آخه یه راه هوایی هم برای بردن تماشاچیا وجود داشت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify">خواب دیدم جام جهانی فوتباله و من دارم میرم به کشوری که برگزار کننده است. من بلیط نخریده بودم. اون جا از یه نفر پرسیدیم که از کی هواپیما ها شروع میکنن به بردن تماشاچیه به ورزشگاه؟ گفت از ۱۱ روز قبل از شروع افتتاحیه!</p>
<p style="text-align: justify">آخه یه راه هوایی هم برای بردن تماشاچیا وجود داشت به غیر از راه معمولی زمینی! بعد من توی هواپیاما بودم. از این هواپیماهای کوچیک که جلوشون ملخ دارن. دو تا از دوستام هم با من بودن. داشتیم می رفتیم به سمت ورزشگاه.</p>
<p style="text-align: justify">هواپیما ما رو روی کوه پیاده کرد. ما کمی راه رفتیم و رسیدیم به یه نقطه ای که ورزشگاه در پایین معلوم بود. البته کوهستان برفی ای بود. منظره ی بسیار زیبایی بود. بسیار زیبا. یعنی اگه میتونستم به واقعیت تبدیلش می کردم.</p>
<p style="text-align: justify">انگار که یه دهانه ی آتشفشان خیـــــلی وسیع، که ورش همه بف و یخ، و داخلش در عمق بسیار پایینی ورزشگاه بود. من با دوربینم چند تا عکس گرفتم. ما آماده شدیم که بریم پایین! اما باید از یه تونل می رفتیم. یعنی باید سر میخوردیم پایین! کسی که من باید باهاش میرفتم بهم گفت این دسته رو محکم بگیر، این بند رو هم اگه لازم شد بگیر تا نیفتی. و بعد ویژژژ با سرعت زیادی همه از توی یه تونل برفی باریک سر خوردیم به سمت ورزشگاه&#8230; خیلی حال داد!</p>
<p style="text-align: justify">توی ورزشگاه من که بلیط نداشتم&#8230; اما اون دو تا دوستام داشتن. یکیشون سیاوش بود. اونیکی رو نمی دونم. بازی تیم ایران بود. هنوز شروع نشده بود. من گفتم خب من میرم بیرون، چون بلیط ندارم. رفتم بیرون. اما برگشتم، گفتم حالا وامیستم نگاه کنم تیم ایران وقتی داره میاد تو. بعد میرم بیرون.</p>
<p style="text-align: justify">اونجا رفتم سراغ یه نفر که انگار مسئولی چیزی بود. گفتم من بلیط ندارم، نمیشه الآن بخرم؟ با هم رفتیم سراغ دو تا از تماشاچیا که بلیط داشتن. یارو به انگلیسی یه چیزایی گفت، بعد دید اونا نمی فهمن به فارسی گفت! میگفت میشه بلیط اینا رو اسکن کنیم و شمارش رو اضافه کنیم بدیمش به تو!! منم گفتم نه نمیخوام ولش کن.</p>
<p style="text-align: justify">برگشتم پیش دوستام. دیدم مثل اینکه نزدیکه تیم ها بیان تو. آهنگ و اینا رو زدن، من میخواستم عکس بگیرم، اما یهو همه ی مردم اومدن جلو و شلوغ پلوغ شد و &#8230; بعد اون کسی که دروازه ی تیم ها رو باز میکرد تا تیم ها بیان توی ورزشگاه گفت اصلا در رو باز نمی کنه تا مردم برن سر جاشون! خلاصه آبروی ایرانیا رفت اونجا!</p>
<p style="text-align: justify">چند دقیقه گذشت و یارو در رو باز کرد. اول یه عده به جز بازی کنا اومدن&#8230; اوه&#8230; خود منم جزوشون بودم که!! بعد چراغ ها خاومش شد و یه نمایش اجرا شد که از طرف ایران بود. یه نمایش مسخره ی گریه دار!!!</p>
<p style="text-align: justify">بعد دیگه ساعت زنگ زد منم بیدار شدم تا ویدا رو بیدار کنم. ;)</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/diary/1389/02/jamejahani/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چند خواب</title>
		<link>http://delstory.com/diary/1389/02/khabs/</link>
		<comments>http://delstory.com/diary/1389/02/khabs/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 14 May 2010 14:22:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[خواب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/diary/?p=364</guid>
		<description><![CDATA[۱- بابانوئل شدم، میخواستم حرف بزنم اما خیلی مریض بودم انگار. نمی شد&#8230; ۲- به گذشته سفر کردم. من بودم و خواهرم. به چند سال پیش. اتوبانی بود که داشتیم میدیدیم که با الآن فرق داشت و خودمون هم میدونستیم که در چند سال پیش حضور داریم! ۳- سوار یه قالیچه ی پرنده بودیم. من [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify">۱- بابانوئل شدم، میخواستم حرف بزنم اما خیلی مریض بودم انگار. نمی شد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">۲- به گذشته سفر کردم. من بودم و خواهرم. به چند سال پیش. اتوبانی بود که داشتیم میدیدیم که با الآن فرق داشت و خودمون هم میدونستیم که در چند سال پیش حضور داریم!</p>
<p style="text-align: justify">۳- سوار یه قالیچه ی پرنده بودیم. من و بدم و خواهرم. داشتیم از فاصله ی خیلی خیلی زیاد به سمت زمین میومدیم. به اقیانوس نزدیک می شدیم، کم کم سفیدی امواج معلوم می شد&#8230; بعد صدای امواج رو میشنیدیم&#8230; و بعد یواش یواش روی شن ها نشستیم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">۴- یه چیزای عجیبی توی آسمون میدیدم. شبیه بشقاب پرنده های کوچیک که با سرعت دور خودشون میچرخیدن. اول یکی بود، اما بعد یهو زیاد شدن. یکیشون همین طور اومد و افتاد نزدیک من. دیدم یه گردی اندازه ی آباژور تقریبا، به رنگ صورتی! همین! بعد اخبار اعلام کرد که مردم نگران نباشن، ارتش مراقب اواضاع هست!!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/diary/1389/02/khabs/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۱۳ بدر ۸۹</title>
		<link>http://delstory.com/diary/1389/01/13bedar89/</link>
		<comments>http://delstory.com/diary/1389/01/13bedar89/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 02 Apr 2010 14:23:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/diary/?p=366</guid>
		<description><![CDATA[۱۳ بدر سال ۸۹&#8230; من و ویدا ظرف شستیم. یعنی اون روز من همش همین بود. که من و ویدا با هم، کنار هم، ظرف شستیم&#8230; برای اولین بار بود که داشتم با علاقه این کار رو می کردم!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify">۱۳ بدر سال ۸۹&#8230; من و ویدا ظرف شستیم.</p>
<p style="text-align: justify">یعنی اون روز من همش همین بود. که من و ویدا با هم، کنار هم، ظرف شستیم&#8230; برای اولین بار بود که داشتم با علاقه این کار رو می کردم!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/diary/1389/01/13bedar89/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دادیم</title>
		<link>http://delstory.com/diary/1388/12/dadim/</link>
		<comments>http://delstory.com/diary/1388/12/dadim/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Mar 2010 10:27:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/diary/?p=362</guid>
		<description><![CDATA[امتحان علوم پایه را دادیم، و دادیم! بر پدر مادرشون&#8230;.نه، خداوند هدایتشان کند&#8230; آخه مرتیکه مریضی؟!! این چه وضع سوال دادنه آخه!!! دارم میرم تهران، ببینمش. بعد از &#8230; اوه&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امتحان علوم پایه را دادیم، و دادیم! بر پدر مادرشون&#8230;.نه، خداوند هدایتشان کند&#8230; آخه مرتیکه مریضی؟!! این چه وضع سوال دادنه آخه!!!</p>
<p>دارم میرم تهران، ببینمش. بعد از &#8230;</p>
<p>اوه&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/diary/1388/12/dadim/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خسته ام&#8230;</title>
		<link>http://delstory.com/diary/1388/12/tired/</link>
		<comments>http://delstory.com/diary/1388/12/tired/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Feb 2010 18:58:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/diary/?p=359</guid>
		<description><![CDATA[خسته ام&#8230; هم روحی. هم جسمی&#8230; درس ها زیاده. منم که کشته مرده پزشکی نیستم بشینم مثل آدم بخونم. اینه که اعصابمو میریزه بهم&#8230; خستم میکنه. از صبح ساعت ۸ میرم سالن مطالعه دانشگاه، شب ساعت ۸ ، ۹ میام خونه. تازه این کوچیکاشه! بعدا اصلا خونه نمیشه اومد!! اونم که معلوم نیست چشه. یه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify">خسته ام&#8230; هم روحی. هم جسمی&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">درس ها زیاده. منم که کشته مرده پزشکی نیستم بشینم مثل آدم بخونم. اینه که اعصابمو میریزه بهم&#8230; خستم میکنه. از صبح ساعت ۸ میرم سالن مطالعه دانشگاه، شب ساعت ۸ ، ۹ میام خونه. تازه این کوچیکاشه! بعدا اصلا خونه نمیشه اومد!!</p>
<p style="text-align: justify">اونم که معلوم نیست چشه. یه هو زده به سرش. نمی فهمم. دلیل این بی محلیشو نمی فهمم&#8230; بد جوری ناراحتم. گفت کسی مجبورت نکرده زنگ بزنی ضد حال بخوری! هه! می بینی Bob&#8230; هه! اینه جواب من؟! منی که احوالشو میگیرم برمیگرده میگه کسی مجبورت نکرده&#8230; خیله خب&#8230; این خیای ناجوانمردانه است خدا.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/diary/1388/12/tired/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>باران</title>
		<link>http://delstory.com/diary/1388/11/rain/</link>
		<comments>http://delstory.com/diary/1388/11/rain/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Feb 2010 16:55:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[عکس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/diary/?p=357</guid>
		<description><![CDATA[تصویر زیر: از پشت شیشه ماشین، وقتی داشت باریون میومد&#8230;. مطلب پایینی که رمز داره، یه مطلب درخواستیه! که اگه ایشون اسمشون رو به جای رمز بنویسن مطلب نمایش داده میشود!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تصویر زیر: از پشت شیشه ماشین، وقتی داشت باریون میومد&#8230;.</p>
<p style="text-align: center"><img src="http://delstory.com/diary/files/2010/02/DSC02566.jpg" alt="" width="476" height="356" /></p>
<p style="text-align: justify"><strong>مطلب پایینی که رمز داره، یه مطلب درخواستیه! که اگه ایشون اسمشون رو به جای رمز بنویسن مطلب نمایش داده میشود!</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/diary/1388/11/rain/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حفاظت شده: ریخت!</title>
		<link>http://delstory.com/diary/1388/11/fell/</link>
		<comments>http://delstory.com/diary/1388/11/fell/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Feb 2010 16:37:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[عکس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/diary/?p=352</guid>
		<description><![CDATA[هیچ چکیده‌ای موجود نمی‌باشد زیرا‌این یک نوشته حفاظت شده است.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<form action="http://delstory.com/diary/wp-pass.php" method="post">
<p>این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:</p>
<p><label for="pwbox-352">رمز:<br />
<input name="post_password" id="pwbox-352" type="password" size="20" /></label><br />
<input type="submit" name="Submit" value="بفرست" /></p></form>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/diary/1388/11/fell/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نفرین!</title>
		<link>http://delstory.com/diary/1388/11/%d9%86%d9%81%d8%b1%db%8c%d9%86/</link>
		<comments>http://delstory.com/diary/1388/11/%d9%86%d9%81%d8%b1%db%8c%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 31 Jan 2010 20:13:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[آخیش]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/diary/?p=347</guid>
		<description><![CDATA[یعنی بر پدر مادرت لعنت. تو که آدم نمیشی، یعنی بر کسانی که تو رو به دنیا آوردن لعنت، یعنی الهی تنت توی گور بلرزه، خانه خراب شی، انشا الله خیر نبینی توی زندگیت&#8230; الهی مرگت دردناک باشه، الای بی آبرو بشی، الهی به فجیع ترین شکل ممکن از بین بری. تو رو باید انداخت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify">یعنی بر پدر مادرت لعنت. تو که آدم نمیشی، یعنی بر کسانی که تو رو به دنیا آوردن لعنت، یعنی الهی تنت توی گور بلرزه، خانه خراب شی، انشا الله خیر نبینی توی زندگیت&#8230; الهی مرگت دردناک باشه، الای بی آبرو بشی، الهی به فجیع ترین شکل ممکن از بین بری.</p>
<p style="text-align: justify">تو رو باید انداخت جلوی سگ ها تیکه تیکت کنن، بعد انداختت توی فاضل آب تا بدنت عفونت کنه و عفونت به مغزت برسه،‌ بعد داد زیر دست و پای شتر لهت کنه، بعد آوردت بیمارستان (!) دوا درمونت کنن بعد که حالت خوب شد فیلمی که از اون لحظات دردناک ازت گرفتن چند بار نشونت بدن!!! بعد یه تیر توی مغرت خالی کنن تا به درک واصل شی. این کمترین و کمترین سرنوشتیه که میتونم برای تو و امثال تو که امیدی به هدایت شدنشون نیست آرزو کنم!</p>
<p style="text-align: justify">آخیش&#8230; سبک شدم! ولی یه وقت فکر نکنین دیوونه هستما! نه، تو گلوم مونده بود گفتم بنویسم خالی شم. وگرنه من؟ روحیه ی لطیــــــــــف!!! همچین حســـــــاس&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">حالا موضوع چی بود؟ هیچی، کافیه یه سر به اینترنت بزنین و سعی کنین چند تا سایت ببینین! اون وقت همین حس منو پیدا می کنین&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/diary/1388/11/%d9%86%d9%81%d8%b1%db%8c%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بعضیا بهتره&#8230;</title>
		<link>http://delstory.com/diary/1388/10/bazi/</link>
		<comments>http://delstory.com/diary/1388/10/bazi/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 14 Jan 2010 11:12:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[شکایت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/diary/?p=344</guid>
		<description><![CDATA[هه! خیلی جالبه! نه واقعا خیلی جالبه! نه من ساده ام لابد! به &#8230; اس ام اس می زنم، که یه یادی ازش بکنم، برمیداره جواب میده که الآن این شب امتحان چه وقت یادکردن از دوستانه!!! باشه. دارم براش. اصلا محبت کردن به بعضیا احمقانه است واقعا. اعصابمان خورد است. اه. وقتی حرفایی که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify">هه! خیلی جالبه! نه واقعا خیلی جالبه! نه من ساده ام لابد! به &#8230; اس ام اس می زنم، که یه یادی ازش بکنم، برمیداره جواب میده که الآن این شب امتحان چه وقت یادکردن از دوستانه!!!</p>
<p style="text-align: justify">باشه. دارم براش. اصلا محبت کردن به بعضیا احمقانه است واقعا.</p>
<p style="text-align: justify">اعصابمان خورد است. اه. وقتی حرفایی که قبلا میزد یادم میاد&#8230;. راستی چرا یه آدم میتونه آآآآآییییین همه فراموش کار شه؟!!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/diary/1388/10/bazi/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انگلستان!</title>
		<link>http://delstory.com/diary/1388/10/uk/</link>
		<comments>http://delstory.com/diary/1388/10/uk/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 13 Jan 2010 05:52:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقیقت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/diary/?p=340</guid>
		<description><![CDATA[خواب دیدم رفتم انگلیس، برای یادگیری ساز دهنی!!! بعد یکی از شاگردای اونجا ساز منو گرفته ببینه خوبه یا نه. این قدر آهنگ قشنگی میزد&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify">خواب دیدم رفتم انگلیس، برای یادگیری ساز دهنی!!! بعد یکی از شاگردای اونجا ساز منو گرفته ببینه خوبه یا نه. این قدر آهنگ قشنگی میزد&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/diary/1388/10/uk/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
