خسته ام…
خسته ام… هم روحی. هم جسمی…
درس ها زیاده. منم که کشته مرده پزشکی نیستم بشینم مثل آدم بخونم. اینه که اعصابمو میریزه بهم… خستم میکنه. از صبح ساعت ۸ میرم سالن مطالعه دانشگاه، شب ساعت ۸ ، ۹ میام خونه. تازه این کوچیکاشه! بعدا اصلا خونه نمیشه اومد!!
اونم که معلوم نیست چشه. یه هو زده به سرش. نمی فهمم. دلیل این بی محلیشو نمی فهمم… بد جوری ناراحتم. گفت کسی مجبورت نکرده زنگ بزنی ضد حال بخوری! هه! می بینی Bob… هه! اینه جواب من؟! منی که احوالشو میگیرم برمیگرده میگه کسی مجبورت نکرده… خیله خب… این خیای ناجوانمردانه است خدا.