<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>واژه‌هایی از کجا؟ &#187; گیر کرده در گلو</title>
	<atom:link href="http://delstory.com/blog/category/%da%af%db%8c%d8%b1-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%af%d8%b1-%da%af%d9%84%d9%88/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://delstory.com</link>
	<description>در این مزرعه، حس می کارم، واژه درو می کنم... خوش آمدید.</description>
	<lastBuildDate>Wed, 28 Jul 2010 20:14:18 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
<image>
  <link>http://delstory.com</link>
  <url>http://delstory.com/wp-content/plugins/favicon-manager/d3.jpg</url>
  <title>واژه‌هایی از کجا؟</title>
</image>
		<item>
		<title>یادش نمی رود از تنم</title>
		<link>http://delstory.com/blog/1389/05/no-2/</link>
		<comments>http://delstory.com/blog/1389/05/no-2/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Jul 2010 20:29:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[گیر کرده در گلو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/?p=1777</guid>
		<description><![CDATA[ـهـــــــــهــــــــه&#8230;&#8230; دلم یک جنگل خنک می خواهد با درخت های لاغر بلند که جلوی ورود نور خورشید  را گرفته اند. و فضا نه روشن است و نه زیاد تاریک. دلم میخواهد آنجا که من ایستاده ام شکل دایره بزرگی باشد، و روی زمین صافش برگ ریخته باشد. خاکش را که دست بزنی دست هایت احساس [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify">ـهـــــــــهــــــــه&#8230;&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">دلم یک جنگل خنک می خواهد با درخت های لاغر بلند که جلوی ورود نور خورشید  را گرفته اند. و فضا نه روشن است و نه زیاد تاریک. دلم میخواهد آنجا که من ایستاده ام شکل دایره بزرگی باشد، و روی زمین صافش برگ ریخته باشد. خاکش را که دست بزنی دست هایت احساس خنکی بکنند. نسیم ملایمی بیاید، و از دور صدای چهچه پرنده ها و یک دارکوب خوشحال را بشنوم. صدای آب را نمی خواهم. صدای حرف زدن درخت ها را میخواهم که برگ هایشان را فشششش‌فششششش تکان می دهند&#8230; و من پهن زمین میشوم&#8230; چشم هایم را می بندم&#8230; خنک می شوم&#8230; نفس عمیق می کشم&#8230; قطره ی اشکی از گوشه ی چشم چپم راه می افتد&#8230; می رود و می رود توی سوراخ گوشم می ماند&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/blog/1389/05/no-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطره ها&#8230;</title>
		<link>http://delstory.com/blog/1389/05/please-2/</link>
		<comments>http://delstory.com/blog/1389/05/please-2/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Jul 2010 20:30:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[گیر کرده در گلو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/?p=1771</guid>
		<description><![CDATA[دو نفره ها را share نکنید&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center">دو نفره ها را share نکنید&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/blog/1389/05/please-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هی بابا&#8230;</title>
		<link>http://delstory.com/blog/1389/04/aaah/</link>
		<comments>http://delstory.com/blog/1389/04/aaah/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Jul 2010 19:04:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[گیر کرده در گلو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/?p=1757</guid>
		<description><![CDATA[خدایا، این همه سنگینی را از دوش دلم بردار&#8230; خدا را خوش نمی آید هر شب هر شب گریه&#8230; بر نمی داری؟ باشد، اشکالی ندارد. ولی چرا سنگین ترش می کنی؟! سنگین ترش می کنی؟ عیبی ندارد، اما کمکم کن تحملش کنم. کمک نمی کنی؟ باشد&#8230; یک روز به هم می رسیم. توی چشمت نگاه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify">خدایا، این همه سنگینی را از دوش دلم بردار&#8230; خدا را خوش نمی آید هر شب هر شب گریه&#8230; بر نمی داری؟ باشد، اشکالی ندارد. ولی چرا سنگین ترش می کنی؟! سنگین ترش می کنی؟ عیبی ندارد، اما کمکم کن تحملش کنم. کمک نمی کنی؟ باشد&#8230; یک روز به هم می رسیم. توی چشمت نگاه می کنم، می گویم خیلی بی معرفتی. خیلی.</p>
<p style="text-align: justify">این حق من نبود&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/blog/1389/04/aaah/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>او، و همیشه او &#8230;</title>
		<link>http://delstory.com/blog/1389/04/ou-3/</link>
		<comments>http://delstory.com/blog/1389/04/ou-3/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 14 Jul 2010 14:27:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[گیر کرده در گلو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/?p=1750</guid>
		<description><![CDATA[مثل یک گلدان خشک&#8230; گوشه ی اتاقم، روی تاقچه&#8230; گاه و بی گاه، چشمم به گلدان می افتند، یاد عطرخوشش می افتم&#8230; نه می توانم بیندازمش دور، نه می توانم آن گل را زنده کنم&#8230; و نه می توانم گل تازه ای بکارم&#8230; آن گل،   فقط همان یکی توی دنیای من بود&#8230; آن عطر را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مثل یک گلدان خشک&#8230; گوشه ی اتاقم، روی تاقچه&#8230;</p>
<p>گاه و بی گاه، چشمم به گلدان می افتند، یاد عطرخوشش می افتم&#8230;</p>
<p>نه می توانم بیندازمش دور، نه می توانم آن گل را زنده کنم&#8230;</p>
<p>و نه می توانم گل تازه ای بکارم&#8230;</p>
<p>آن گل،   فقط همان یکی توی دنیای من بود&#8230; آن عطر را فقط همان گل داشت&#8230;</p>
<p>نیست.</p>
<p>چه کنم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/blog/1389/04/ou-3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک مشت واژه های تب دار</title>
		<link>http://delstory.com/blog/1389/04/tab/</link>
		<comments>http://delstory.com/blog/1389/04/tab/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 02 Jul 2010 20:59:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[گیر کرده در گلو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/blog/1389/04/</guid>
		<description><![CDATA[می دانی اکنون زندگی‌ام را چگونه می بینم؟ بگذار برایت با واژه های خودم بگویم&#8230; اما آن ها امشب مریض‌اند&#8230; نا ندارند. نمی دانند از کجا بیایند&#8230; آن ها فقط می خواهند بیایند بیرون. برایشان هیچ چیز دیگری مهم نیست&#8230; پیرمرد خسته  ای در بیابانی داغ و سوزان. تنها، بی هدف، به سوی نا کجا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">می دانی اکنون زندگی‌ام را چگونه می بینم؟ بگذار برایت با واژه های خودم بگویم&#8230; اما آن ها امشب مریض‌اند&#8230; نا ندارند. نمی دانند از کجا بیایند&#8230; آن ها فقط می خواهند بیایند بیرون. برایشان هیچ چیز دیگری مهم نیست&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">پیرمرد خسته  ای در بیابانی داغ و سوزان. تنها، بی هدف، به سوی نا کجا آباد آرام آرام راه می رود. نه به امید پیدا کردن کمی آب، راه می رود، چون حوصله ی ایستادن هم ندارد!</p>
<p style="text-align: justify;">آه پیرمرد&#8230; تو را متهم کردند. به چیزی که نبودی&#8230; دلت را شکستند&#8230; برای چه زنده ای؟! پیرمد ساکتِ ساکت است&#8230; اصلا حرفی نمی زند&#8230; لنگان لنگان می رود، او خسته است. خسته.</p>
<p style="text-align: justify;">+ آه پیرمرد، چیزی بگو، حرف دلت را به من بزن&#8230; بگو تو را چه شده است که این چنین بمانند مردگان شده ای؟</p>
<p style="text-align: justify;">پیرمرد لب هایش میلرزند، اما دهانش باز نمی شود&#8230; اشک&#8230; پیرمرد یک دستش را می گذارد روی قلبش&#8230; انگار درد می آید.</p>
<p style="text-align: justify;">+ خسته ای؟</p>
<p style="text-align: justify;">- هم.</p>
<p style="text-align: justify;">+ بنشین. خستگی در کن. بعدا باز هم می روی، هر چه قدر که دلت خواست باز هم می روی. اما الآن کمی بنشین&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">پیرمرد حتی صدا را نگاه هم نمی کند&#8230; لنگان لنگان برای خودش می رود&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">+ بیا بنشین، من تمام حرفهایت را می شنوم&#8230; بیا. خواهش می کنم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">زندگی پیرمرد جلوی چشمش ورق می خورد&#8230; آنجا، آنروز، آن حرف، او، رفت. آن وقت، نگذاشتند. او، نیامد. هدفش&#8230; او، ندید. رفت&#8230;.</p>
<p style="text-align: justify;">هوا گرم است. خورشید دست بردار نیست. واژه های من هم تب دارند. طبیب می خواستم، برای همین روز ها. طبیب اما خودش مرا سوزاند. دیگر از من چه می ماند&#8230; حتی ققنوس افسانه ها&#8230; نه، من سقوط را فراموش نمی کنم، حتی در پرواز جدید&#8230; خدای بزرگ، این آسمان را نمی خواهم وقتی خورشید من نباشد. چرا این را متوجه نیستی؟! من بال و پر جدید نمی خواهم وقتی آسمان را نمی خواهم. این زمین را ببین، مرا همین جا دفن کن.</p>
<p style="text-align: justify;">نو شدن را چه سود، وقتی شکسته ای؟! من یک چینی ام. من شکسته ام. مرا بند بزنند، دیگر چه فایده ای دارم! کاش مرا بریزند توی سطل آشغال، اما کنار چینی های دیگر نگذارند.</p>
<p style="text-align: justify;">پیرمرد چه شد&#8230;؟ او همچنان می رود&#8230; بی آنکه بداند کجا&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">واژه ها گم شده اند. سرگردانند، اصلا نمی دانند کدامشان بیایند&#8230;. آه&#8230; یک نفر کمک کند، تنها یک نفر را می شناختم که می توانست کمک کند، اما مدت ها پیش رهایم کرد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">پیرمرد، مرگ بر تو پیر مرد. این بهترین آرزویی است که می توانم برایت بکنم. راحت می شوی. کجا داری می روی. کاش در قدم بعدی قلبت بایستد&#8230; کاش در واژه ی بعدی قلبم بایستد&#8230; اما نایستاد! باز هم دارم می نویسم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">این ها تازه حرف هایی است که آشفته بیرون ریخته اند. سر و ته ندارند. دل من پر نیست، دل من گرفته است. دل من تیر می شکد.</p>
<p style="text-align: justify;">پریروز بود، فهمیدم ضربان قلبم نا منظم است. هفت هشت تایی محکم می زند، سه چهار تایی ضعیف. و این اصلا نشانه ی خوبی نیست. همین تازگی امتحان کورس قلب داده ایم. دقیقه ای بیش از ۹۰ تا! کم نیست!</p>
<p style="text-align: justify;">صاحب این مزرعه خیلی خسته است. دل بی چاره ی احمقش&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">میدانی، من وقتی دلم را متهم می کنند، و هیچ حقی به او نمی دهند، احمق لال می شود و راهش را میگیرد می رود! به جای اینکه بایستد و از خودش دفاع کند&#8230; خیلی خر است. نه خر نیست، لال می شود چون نمی خواهد آن یکی دل را بشکند! و هیچ رقمه هم حاضر نیست برگردد به جایی که مرتب متهمش می کنند، جایی که با وحشیانه ترین واژه ها او را شلاق می زنند. آری، او این جور مواقع لال می شود. ترجیح می دهد توی خودش مچاله شود، اما دل او را ناراحت نکند.</p>
<p style="text-align: justify;">دل من دلی را شکست، ندانسته. شکستنش، دانسته! پس حقّش است. گله ای ندارم. بالاخره قتل غیر عمد هم مجازاتی دارد که حبس ابد است. دل شکستن غیر عمد هم انگار مجازاتش حبس ابد است در سلول انفرادی. منظورم تنهایی است.</p>
<p style="text-align: justify;">فوتبال غنا را نشان میدهد، نمیمه ی دوم وقت های اضافه. و من فردا باید سر جلسه ی امتحانی باشم که خدا شاهد است یک کلمه درباره اش نمی دانم.</p>
<p style="text-align: justify;">چه خوش حالند. دنبال یک توپ پلاستیکی می دوند، تا بیندازنش توی یک تور. این از این ور، آن از آن ور! بعد من این جا نشسته ام از دل شکستن حرف می زنم. عجب مریضم من امشب! خب مگر چه اشکالی دارد؟ هر شب توی رخت خواب به سقف اتاق می گفتم، حالا دارم این جا می نویسم.</p>
<p style="text-align: justify;">تب&#8230; هنوز پایین نیامده.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/blog/1389/04/tab/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نفس عمیق</title>
		<link>http://delstory.com/blog/1389/04/nafase-amigh/</link>
		<comments>http://delstory.com/blog/1389/04/nafase-amigh/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 01 Jul 2010 18:20:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[گیر کرده در گلو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/blog/1389/04/</guid>
		<description><![CDATA[وقتی ناگفتنی ها هم ته می کشند، یعنی حال آدم ها خیلی بد است&#8230; ماهی پری]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;">وقتی ناگفتنی ها هم ته می کشند، یعنی حال آدم ها خیلی بد است&#8230;</p>
<p style="text-align: left;"><span style="color: #888888;">ماهی پری</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/blog/1389/04/nafase-amigh/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اسیر رفتن</title>
		<link>http://delstory.com/blog/1389/04/%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86/</link>
		<comments>http://delstory.com/blog/1389/04/%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Jun 2010 13:23:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[گیر کرده در گلو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/blog/1389/04/</guid>
		<description><![CDATA[روزی روزگاری، گذرت به قاصدک ها افتاد، مرا ببخش&#8230; من رفتنی ام&#8230; نه از این دنیا. از خودم&#8230; از تو&#8230; مرا می برند&#8230; با غل و زنجیر&#8230; از میان دشت ها&#8230; مرا می برند&#8230; با غل و زنجیر&#8230; نه به دست و پایم، به قلبم&#8230; به روحم&#8230; روزی روزگاری، گذرت به قاصدک ها افتاد، مرا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><em>روزی روزگاری، گذرت به قاصدک ها افتاد، مرا ببخش&#8230;</em></p>
<p style="text-align: justify;">من رفتنی ام&#8230; نه از این دنیا. از خودم&#8230; از تو&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">مرا می برند&#8230; با غل و زنجیر&#8230; از میان دشت ها&#8230; مرا می برند&#8230; با غل و زنجیر&#8230; نه به دست و پایم، به قلبم&#8230; به روحم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><em>روزی روزگاری، گذرت به قاصدک ها افتاد، مرا ببخش&#8230;</em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/blog/1389/04/%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ربط ها</title>
		<link>http://delstory.com/blog/1389/03/rabtha/</link>
		<comments>http://delstory.com/blog/1389/03/rabtha/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Jun 2010 08:16:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[گیر کرده در گلو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/?p=1612</guid>
		<description><![CDATA[گوته میگفت: اگر من تو را دوست دارم، به تو چه ربطی دارد؟! من به گوته میگم: نچشیدی بفهمی وقتی او تو را دوست ندارد جوری می شود که دیگر هیچ چیز به تو ربطی ندارد، و تو هم به هیچ چیز ربطی نداری. اما همه چیز به او ربط پیدا می کند، طوری که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: justify">
<p style="text-align: justify"><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%8C%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86_%D9%88%D9%84%D9%81%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF_%DA%AF%D9%88%D8%AA%D9%87" target="_blank">گوته</a> میگفت: اگر من تو را دوست دارم، به تو چه ربطی دارد؟!</p>
<p style="text-align: justify">من به گوته میگم: نچشیدی بفهمی وقتی او تو را دوست ندارد جوری می شود که دیگر هیچ چیز به تو ربطی ندارد، و تو هم به هیچ چیز ربطی نداری. اما همه چیز به او ربط پیدا می کند، طوری که حتی مولکول های اکسیژن هوا او را به یادت می آورد…</p>
<p><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Delstorycom/~4/TyuOOPocGuE" alt="" width="1" height="1" /></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/blog/1389/03/rabtha/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هِق</title>
		<link>http://delstory.com/blog/1389/03/hegh/</link>
		<comments>http://delstory.com/blog/1389/03/hegh/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Jun 2010 07:32:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقتباس]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهای روی صندلی]]></category>
		<category><![CDATA[گیر کرده در گلو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/?p=1601</guid>
		<description><![CDATA[و لحظه هایی که دل من تمنای شنیدن صدای تو را دارد، آن گاه که صدای تو، زیباترین نغمه ی جهان می شود&#8230; تا کنون چنین سکوتی بر دلم سنگینی نکرده بود&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify">و لحظه هایی که دل من تمنای شنیدن صدای تو را دارد،</p>
<p style="text-align: justify">آن گاه که صدای تو، زیباترین نغمه ی جهان می شود&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">تا کنون چنین سکوتی بر دلم سنگینی نکرده بود&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/blog/1389/03/hegh/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دنیای تخمی!</title>
		<link>http://delstory.com/blog/1389/02/donya/</link>
		<comments>http://delstory.com/blog/1389/02/donya/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 21 May 2010 18:36:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[گیر کرده در گلو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/?p=1584</guid>
		<description><![CDATA[هر که در این بزم مقرب تر است &#8230; جام بلا بیشترش می دهند]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center">هر که در این بزم مقرب تر است &#8230; جام بلا بیشترش می دهند</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/blog/1389/02/donya/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
