تحمل
آرامم. اما نگران. و اینها دارند مرا از درون می خورند… آرامم، اما نگران… عمیق تر از پیش…
آرامم. اما نگران. و اینها دارند مرا از درون می خورند… آرامم، اما نگران… عمیق تر از پیش…
من که چیزی نداشتم. خواستم او همهٔ همهٔ دار و ندار من باشد. همهٔ آن چیزی که از دنیا میخواستم داشته باشم، خواستم او باشد. حالا می بینم یک چیزی این وسط مرتب مانعش می شود. اگر او را از دست بدهم، دیگر چیزی برای از دست دادن نخواهم داشت. من می مانم و خودم [...]
واژه هایم امشب تبدارند. اصلا هم اهمیت ندارد زمان کجا است… ۲:۴۵ صبح. واژه هایم امشب داغند. نفسشان داغ است. کی خنک خواهند شد؟ می نویسم… می نویسم… می نویسم… آن قدر که بتوانم ذره ای تبشان را پایین بیاورم. تا بتوانم زندگی کنم. از کجا بنویسم؟ آن قدر داغند که مهم نیست چه کسی [...]
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود… یه پسری بود که یک شمع داشت و چند تا کبیرت… پسرک با شمعش مثل هر کس دیگری دنبال خانه اش می گشت و با آن شمع راهش را توی تاریکی ها پیدا می کرد… یک روز که پسرک حواسش نبود، بادی تند و شدید [...]
رهگذر از آبادی ها می گذرد. رهگذر از خرابه ها نیز می گذرد… او را حقی برای ماندن نیست. رهگذر خانه ها را می بیند، ساکنین را می بیند، اما می گذرد… و بار آن هایی را که نمی توانند، به مقصد می رساند و سپس بی سر و صدا به راه خود می رود.
رهگذر [...]