واژه‌هایی از کجا؟

در این مزرعه، حس می کارم، واژه درو می کنم… خوش آمدید.

نوشته های دسته ی گیر کرده در گلو

حالا که رفته ای…

پیش نوشت: این نوشته را قبل از خواب، بعد از همه نوشته هایی که خواندید بخوانید، همراه با این دکلمه. حتما

از یاد نمی برم

هرگز،

او  را

و عشق زیبایمان را،

لحظه ی

قشنگ دوست داشتن،

و به اوج رسیدن را،

خواستنی و

تمام نشدنی.

حالا…

اینجا کنار این همه تکه های دلم،

تنها به خدا میگویم:

دوستش داشتم…

که می خواستم بماند،

بمانم…

نه در لحظه ها و ثانیه ها،

نه،

که در تمام نفس ها،

بی دریغ تر از همیشه…

حضور معطر او،

بودن،

درست این زمان که نیست،

نیست…

و لحظه ها با بوی خاطره هامان

جان می گیرند

می مانند…

می مانند…

برای من،

فقط یک نگاه او

همین قدر که بدانم هست،

کافی بود…

حالا

همین جا و هر جا

که نباشد و باشم

یک حس آشنا، مرا با خود می برد…

فریاد میزند:

که رفت… از من، از کنار من…

دیگه رفت دیگه…

دیدی وقتی یه مهمون بعد از چند روز از خونه آدم میره، چه یهو همه جا سکوت بدی میشه؟ درست مثل وقتی که یه نفر بعد از مدت ها، یه روز از قلبت بذاره بره… چه یهو قلبت سکوت میشه… میگیره… شدید… همون طوری…

پ.ن: باورمان نمی شود…

یادش نمی رود از تنم

ـهـــــــــهــــــــه……

دلم یک جنگل خنک می خواهد با درخت های لاغر بلند که جلوی ورود نور خورشید  را گرفته اند. و فضا نه روشن است و نه زیاد تاریک. دلم میخواهد آنجا که من ایستاده ام شکل دایره بزرگی باشد، و روی زمین صافش برگ ریخته باشد. خاکش را که دست بزنی دست هایت احساس خنکی بکنند. نسیم ملایمی بیاید، و از دور صدای چهچه پرنده ها و یک دارکوب خوشحال را بشنوم. صدای آب را نمی خواهم. صدای حرف زدن درخت ها را میخواهم که برگ هایشان را فشششش‌فششششش تکان می دهند… و من پهن زمین میشوم… چشم هایم را می بندم… خنک می شوم… نفس عمیق می کشم… قطره ی اشکی از گوشه ی چشم چپم راه می افتد… می رود و می رود توی سوراخ گوشم می ماند…

خاطره ها…

دو نفره ها را share نکنید…

هی بابا…

خدایا، این همه سنگینی را از دوش دلم بردار… خدا را خوش نمی آید هر شب هر شب گریه… بر نمی داری؟ باشد، اشکالی ندارد. ولی چرا سنگین ترش می کنی؟! سنگین ترش می کنی؟ عیبی ندارد، اما کمکم کن تحملش کنم. کمک نمی کنی؟ باشد… یک روز به هم می رسیم. توی چشمت نگاه می کنم، می گویم خیلی بی معرفتی. خیلی.

این حق من نبود…