حالا که رفته ای…
پیش نوشت: این نوشته را قبل از خواب، بعد از همه نوشته هایی که خواندید بخوانید، همراه با این دکلمه. حتما
از یاد نمی برم
هرگز،
او را
و عشق زیبایمان را،
لحظه ی
قشنگ دوست داشتن،
و به اوج رسیدن را،
خواستنی و
تمام نشدنی.
حالا…
اینجا کنار این همه تکه های دلم،
تنها به خدا میگویم:
دوستش داشتم…
که می خواستم بماند،
بمانم…
نه در لحظه ها و ثانیه ها،
نه،
که در تمام نفس ها،
بی دریغ تر از همیشه…
حضور معطر او،
بودن،
درست این زمان که نیست،
نیست…
و لحظه ها با بوی خاطره هامان
جان می گیرند
می مانند…
می مانند…
برای من،
فقط یک نگاه او
همین قدر که بدانم هست،
کافی بود…
حالا
همین جا و هر جا
که نباشد و باشم
یک حس آشنا، مرا با خود می برد…
فریاد میزند:
که رفت… از من، از کنار من…