<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>واژه‌هایی از کجا؟ &#187; کوتاه</title>
	<atom:link href="http://delstory.com/blog/category/%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://delstory.com</link>
	<description>در این مزرعه، حس می کارم، واژه درو می کنم... خوش آمدید.</description>
	<lastBuildDate>Wed, 28 Jul 2010 20:14:18 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
<image>
  <link>http://delstory.com</link>
  <url>http://delstory.com/wp-content/plugins/favicon-manager/d3.jpg</url>
  <title>واژه‌هایی از کجا؟</title>
</image>
		<item>
		<title>آخرین فرشتگان</title>
		<link>http://delstory.com/blog/1389/05/fereshte/</link>
		<comments>http://delstory.com/blog/1389/05/fereshte/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Jul 2010 20:14:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[کوتاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/blog/1389/05/</guid>
		<description><![CDATA[+ بیچاره ها هنوز نفهمیده اند خدا از پیششان رفته، کسی جوابشان را نمی دهد&#8230; - انسان ها هنوز دلشان خوش است&#8230; + برویم. ـ برویم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">+ بیچاره ها هنوز نفهمیده اند خدا از پیششان رفته، کسی جوابشان را نمی دهد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- انسان ها هنوز دلشان خوش است&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">+ برویم.</p>
<p style="text-align: justify;">ـ برویم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/blog/1389/05/fereshte/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>باغ</title>
		<link>http://delstory.com/blog/1389/04/%d8%a8%d8%a7%d8%ba/</link>
		<comments>http://delstory.com/blog/1389/04/%d8%a8%d8%a7%d8%ba/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 29 Jun 2010 19:23:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[کوتاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/blog/1389/04/</guid>
		<description><![CDATA[باغ؟ او خودش درخت دارد، بلبل دارد، کبوتر دارد، خودش چمن و بوته دارد. نهر هم دارد. خاک و باران و خورشید و آسمان را هم خودش دارد. او حتی یک باغبان هم دارد. تو؟ باغ نداری. اما او به تو احتیاجی ندارد. راحتش بگذار&#8230; برو.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">باغ؟ او خودش درخت دارد، بلبل دارد، کبوتر دارد، خودش چمن و بوته دارد. نهر هم دارد. خاک و باران و خورشید و آسمان را هم خودش دارد. او حتی یک باغبان هم دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">تو؟ باغ نداری. اما او به تو احتیاجی ندارد. راحتش بگذار&#8230; برو.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/blog/1389/04/%d8%a8%d8%a7%d8%ba/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ققنوس</title>
		<link>http://delstory.com/blog/1389/04/phoenix/</link>
		<comments>http://delstory.com/blog/1389/04/phoenix/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Jun 2010 14:43:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[کوتاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/blog/1389/04/</guid>
		<description><![CDATA[آدم ها افسانه ی ققنوس را ساختند چون می خواستند فرار کنند. نه از مرگ. بلکه از خاطره هایی که قلبشان را می سوزاند&#8230; آن ها می دانستند می توان سوخت، و دوباره متولد شد. فرزندم، تولد دوباره ات را جشن بگیر، در خاکستر خاطره های سوخته ات نمان، پر بکش، و خاطره ی پرواز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">آدم ها افسانه ی ققنوس را ساختند چون می خواستند فرار کنند. نه از مرگ. بلکه از خاطره هایی که قلبشان را می سوزاند&#8230; آن ها می دانستند می توان سوخت، و دوباره متولد شد.</p>
<p style="text-align: justify;">فرزندم، تولد دوباره ات را جشن بگیر، در خاکستر خاطره های سوخته ات نمان، پر بکش، و خاطره ی پرواز را دوباره پیدا کن. باران را ببین، قطره هایش اشک های ققنوس هایی هستند، که پرواز می کنند و بی دریغ برایمان می فرستند تا مرهمی باشد برای زخم هایمان&#8230; پرواز کن&#8230; شاید تو آخرین ققنوس باشی&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/blog/1389/04/phoenix/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اسیر رفتن</title>
		<link>http://delstory.com/blog/1389/04/%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86/</link>
		<comments>http://delstory.com/blog/1389/04/%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Jun 2010 13:23:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[گیر کرده در گلو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/blog/1389/04/</guid>
		<description><![CDATA[روزی روزگاری، گذرت به قاصدک ها افتاد، مرا ببخش&#8230; من رفتنی ام&#8230; نه از این دنیا. از خودم&#8230; از تو&#8230; مرا می برند&#8230; با غل و زنجیر&#8230; از میان دشت ها&#8230; مرا می برند&#8230; با غل و زنجیر&#8230; نه به دست و پایم، به قلبم&#8230; به روحم&#8230; روزی روزگاری، گذرت به قاصدک ها افتاد، مرا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><em>روزی روزگاری، گذرت به قاصدک ها افتاد، مرا ببخش&#8230;</em></p>
<p style="text-align: justify;">من رفتنی ام&#8230; نه از این دنیا. از خودم&#8230; از تو&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">مرا می برند&#8230; با غل و زنجیر&#8230; از میان دشت ها&#8230; مرا می برند&#8230; با غل و زنجیر&#8230; نه به دست و پایم، به قلبم&#8230; به روحم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><em>روزی روزگاری، گذرت به قاصدک ها افتاد، مرا ببخش&#8230;</em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/blog/1389/04/%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از نو</title>
		<link>http://delstory.com/blog/1389/04/new/</link>
		<comments>http://delstory.com/blog/1389/04/new/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Jun 2010 13:15:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[کوتاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/blog/1389/04/</guid>
		<description><![CDATA[+ این ویرانه را می بینی؟ تا چند روز پیش، این جا یک کاخ زیبا وجود داشت. اما الآن چه چیزی از آن باقی مانده؟ هیچ&#8230; آن ستون ها را ببین! همه شکسته اند. همه. می بینی چه ستون های پهنی بوده اند؟ اما هیچ کدام سالم نمانده اند. ـ چه بلایی سر این کاخ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">+ این ویرانه را می بینی؟ تا چند روز پیش، این جا یک کاخ زیبا وجود داشت. اما الآن چه چیزی از آن باقی مانده؟ هیچ&#8230; آن ستون ها را ببین! همه شکسته اند. همه. می بینی چه ستون های پهنی بوده اند؟ اما هیچ کدام سالم نمانده اند.</p>
<p style="text-align: justify;">ـ چه بلایی سر این کاخ آمده؟!</p>
<p style="text-align: justify;">+ آن بالا را ببین&#8230; تقریبا به ارتفاع آن درخت کاج، آن جا اتاق یکی از کسانی بود که مدت ها در این کاخ زندگی می کرد. آن طرف هم اتاق یکی دیگر از آدم های این کاخ بود&#8230; ا» جا.. آن جا&#8230; آن گوشه&#8230; &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">آن محوطه ی سوخته را ببین&#8230; آنجا حیاط کاخ بود. درخت هایش را ببین که همه سوخته اند. هیچ چیزی از آن همه سرسبزی باقی نمانده است&#8230; می بینی چه به روز این کاخ آمده است؟ حتی اندازه ی یک نفر هم سقفی نمانده تا بشود زیرش ایستاد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- چه طور شد که این اتفاق افتاد؟</p>
<p style="text-align: justify;">+ آن ردّ پا را می بینی که همه جا هست؟ آن ردّ پای آخرین کسی است که این جا بود. او آمد&#8230; همه جای کاخ را دید. مدت ها در آن ماند، و آخر سر رو به کاخ کرد و گفت: تو فرقی با یک کلبه نداری&#8230; آن گاه تمام کاخ فرو ریخت&#8230; همه اش&#8230;. یکجا&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">ـ این همه اطلاعات را از کجا می دانید؟</p>
<p style="text-align: justify;">+ این جا قلب من است&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/blog/1389/04/new/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مگر گناه شیطان چه بود&#8230;</title>
		<link>http://delstory.com/blog/1389/03/sheitan/</link>
		<comments>http://delstory.com/blog/1389/03/sheitan/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Jun 2010 05:48:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[کوتاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/?p=1626</guid>
		<description><![CDATA[هیچ کس نمی فهمد وقتی شیطان پس از هزاران سال عبادت، از درگاه خدا با آن وضعیت طرد شد چه احساسی داشت . شیطان! من غرورت را تحسین می کنم، که نخواستی برای آدم سجده کنی. اما حماقت کردی… شما می توانستید دوستان خوبی برای هم باشید. من قدرت خدا را هم تحسین می کنم، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify">هیچ کس نمی فهمد وقتی شیطان پس از هزاران سال عبادت، از درگاه خدا با آن وضعیت طرد شد چه احساسی داشت .</p>
<p style="text-align: justify">شیطان! من غرورت را تحسین می کنم، که نخواستی برای آدم سجده کنی. اما حماقت کردی… شما می توانستید دوستان خوبی برای هم باشید.</p>
<p style="text-align: justify">من قدرت خدا را هم تحسین می کنم، چرا که می توانست شیطان را مجبور به سجده کند. اما نکرد…</p>
<p style="text-align: justify">اما غرور آدم را … تف به غرور تو ای آدم. می توانستی آن لحظه که خدا دستور داد همه ی عالم به تو سجده کنند، به او بگویی لازم نیست این کار را بکند. اما فقط نشستی و تماشا کردی… خیلی برایت لذت بخش بود که یک نفر را به خاطرت داشتند نابود می کردند نه؟ همان جا خدا باید می فهمید تو بیماری روانی داری. اما این را زمانی فهمید، که به تو گفت برایش سجده کنی، در حالی که تو به فکر شکمت بودی…</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/blog/1389/03/sheitan/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آخرین سکانس</title>
		<link>http://delstory.com/blog/1389/03/akharinsekans/</link>
		<comments>http://delstory.com/blog/1389/03/akharinsekans/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Jun 2010 14:04:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[کوتاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/?p=1614</guid>
		<description><![CDATA[پادشاه روی صندلی‌اش در خیمه‌ای که بیرون دروازه‌های آن شهر زده بودند نشسته بود… یک نفر به داخل خیمه آمد. کمی سکوت کرد و سپس گفت: قربان … ؟ باید برگریم… پادشاه سرش را بالا آورد و فقط آن مرد را نگاه کرد. قربان، باید برگردیم، هیچ سربازی نمانده است، هیچ امیدی نیست. خودتان هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify">پادشاه روی صندلی‌اش در خیمه‌ای که بیرون دروازه‌های آن شهر زده بودند نشسته بود… یک نفر به داخل خیمه آمد. کمی سکوت کرد و سپس گفت: <em>قربان … ؟ باید برگریم…</em></p>
<p style="text-align: justify">پادشاه سرش را بالا آورد و فقط آن مرد را نگاه کرد.</p>
<p style="text-align: justify"><em>قربان، باید برگردیم، هیچ سربازی نمانده است، هیچ امیدی نیست. خودتان هم که قلبتان مجروح است. باید برگردیم…</em></p>
<p style="text-align: justify">اشک در چشمان پادشاه حلقه زد… سپس آرام و لرزان گفت: <em>نخواست مرا ببینید؟</em></p>
<p style="text-align: justify">آن مرد جوابی نداشت بدهد. تنها سرش را پایین انداخت… قطره ای اشک از چشمانش سرازیر شد و روی زمین افتاد…</p>
<p style="text-align: justify">پادشاه بلند شد. و به بیرون خیمه رفت… رو به آن شهر ایستاد. سرش را بالا گرفت. سینه اش را صاف کرد و با افتخار به شهر چشم دوخت… به شهری که نتوانسته بود فتحش کند…</p>
<p style="text-align: justify">و آنگاه، به سوی سرزمین خویش بازگشت…</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/blog/1389/03/akharinsekans/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خدا و آفریدگانش</title>
		<link>http://delstory.com/blog/1389/02/god-and-people/</link>
		<comments>http://delstory.com/blog/1389/02/god-and-people/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 09 May 2010 14:13:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[تو]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/?p=1533</guid>
		<description><![CDATA[و خدایی که در سرزمینش، آفریدگانش همدیگر را به خاطر نپرستیدنش می کشند! و خدایی که در سرزمینش، آفریدگانش عاشق می شوند. خدای من خدای دومی است&#8230; با خدای آنها کاری ندارم&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify">و خدایی که در سرزمینش، آفریدگانش همدیگر را به خاطر نپرستیدنش می کشند!</p>
<p style="text-align: justify">و خدایی که در سرزمینش، آفریدگانش عاشق می شوند.</p>
<p style="text-align: justify">خدای من خدای دومی است&#8230; با خدای آنها کاری ندارم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/blog/1389/02/god-and-people/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مرحله ها</title>
		<link>http://delstory.com/blog/1389/02/marhaleha/</link>
		<comments>http://delstory.com/blog/1389/02/marhaleha/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 04 May 2010 09:07:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[کوتاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/?p=1484</guid>
		<description><![CDATA[زندگی سه مرحله دارد. با تولد آغاز می شود، با عشق پیموده می شود، با مرگ به پایان می رسد. ما یک بار متولد میشویم. یک بار میمیریم. و تنها یک بار عاشق میشویم. و زندگی یعنی مرحله ی دوم، عشق. و جالب اینجا است اختیار هیچ کدام دست ما نیست.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify">زندگی سه مرحله دارد. با تولد آغاز می شود، با عشق پیموده می شود، با مرگ به پایان می رسد. ما یک بار متولد میشویم. یک بار میمیریم. و تنها یک بار عاشق میشویم. و زندگی یعنی مرحله ی دوم، عشق. و جالب اینجا است اختیار هیچ کدام دست ما نیست.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/blog/1389/02/marhaleha/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>و خیلی جاهای دیگر&#8230;</title>
		<link>http://delstory.com/blog/1389/02/and-more/</link>
		<comments>http://delstory.com/blog/1389/02/and-more/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Apr 2010 15:22:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[گیر کرده در گلو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://delstory.com/?p=1506</guid>
		<description><![CDATA[درد می دانی کجا است؟ درد آنجاست که ندانی، و اشتباه کنی، اشتباهی که زندگیت را از آسمان به زمین بیندازد. درد آنجاست که نخواهی چیزی را از دست بدهی، اما جلوی چشمانت دارد می رود، و از تو هیچ کاری، ساخته نیست&#8230; درد آنجاست که با وجود همه ی غرورت ، زانو زده باشی، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify">درد می دانی کجا است؟</p>
<p style="text-align: justify">درد آنجاست که ندانی، و اشتباه کنی، اشتباهی که <strong>زندگیت </strong>را از آسمان به زمین <em>بیندازد.</em></p>
<p style="text-align: justify">درد آنجاست که نخواهی چیزی را از دست بدهی، اما جلوی چشمانت دارد می رود، و از تو هیچ کاری، ساخته نیست&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">درد آنجاست که با وجود همه ی غرورت ، زانو زده باشی، اما باز هم بخشیده نشوی&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">درد آنجاست که کارت به جایی برسد از شب متنفر شوی&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">درد آنجاست که بالشتت شب ها خیس باشد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">درد آنجاست که هیچ کس نیست، که هیچ کس نیست بگوید بگذار اشکهایت را پاک کنم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">درد آنجاست که سقف اتاقت جای چشمانی را که باید به آن ها خیره شوی، بگیرد.</p>
<p style="text-align: justify">درد آنجاست که افتاده ای و هیچ کس نیست بگوید &#8220;بلند شو مرد&#8221;.</p>
<p style="text-align: justify">درد آنجاست که قلبت دو روز تمام تیر بکشد، و تو خوش حال باشی از اینکه به زودی خواهد ایستاد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">درد آنجاست که آرزویی داشته ای که می توانست برآورده شود، اما نشد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">درد آنجاست که&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">درد آنجاست که دیگر نتوانی بنویسی درد کجاست&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">درد درون من است. درون دستان فقیرم. درون چشمان محرومم. درون پاهای خسته ام. درون روح خاموشم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://delstory.com/blog/1389/02/and-more/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
