واژه‌هایی از کجا؟

در این مزرعه، حس میکارم، واژه درو میکنم. خوش آمدید.

نوشته های دسته ی کوتاه

هنوز هم هست

آن چهره، همان چهره ای که ماه، چراغ آسمان شب، در برابر آن به سیاهی می زند… آن مو، همان مویی که امواجش گویا دریا را به ماه برده باشند… آن چشم ها، همان چشم هایی که تاب ایستادگی نداشتند، همان چشم هایی که بی صدا، واژه های دل را می گفتند… دلی که کوچک [...]

دلتنگی

من که چیزی نداشتم. خواستم او همهٔ همهٔ دار و ندار من باشد. همهٔ آن چیزی که از دنیا میخواستم داشته باشم، خواستم او باشد. حالا می بینم یک چیزی این وسط مرتب مانعش می شود. اگر او را از دست بدهم، دیگر چیزی برای از دست دادن نخواهم داشت. من می مانم و خودم [...]

تلاش نافرجام

فرزندم، به دلت بگو با واقعیت های زندگی نجنگد. وگرنه نابود خواهد شد. به چیزی که آن را حقی بر تو نیست دل نبند. آن را به تو نمی دهند هیچ، مجازاتت هم می کنند.
به دلت بگو، در برابر حقیقت یاوه گویی نکند. زبانش را می برند، کورش هم می کنند… به دلت بگو این [...]

یک چوب اگر سوخته باشد دیگر سوختن برایش معنی ندارد. خاکسترش داغ می شود اما دیگر نمی سوزد. یک آینه اگر شکسته باشد دیگر شکستن برایش معنی ندارد. یک چاه، اگر خشک شده باشد دیگر خشک تر نمی شود. از خشک شدن نمی ترسد. کسی که از ارتفاع سقوط می کند هر چه بیشتر سقوط [...]

نه پسرم نه…

پسرم: اینو میخوام.
خدا: نه پسرم، نه…
پسرم: ولی من همینو میخوام.
خدا: نه پسرم، نه…
پسرم: خیله خب… اون یکی چی؟
خدا: نه پسرم، نه…
پسرم: ای بابا! باشه. ول این چی؟ این یکیو دیگه واقعا میخوام.
خدا: نه پسرم، نه…
پسرم: وا! برای چی خب؟! چرا نه؟! اذیت نکن دیگه خدا. همینو بده دیگه…
خدا: نه پسرم، نه…
پسرم: خیلی نامردی. خیله خب. [...]

بهتره از مرورگر فایرفاکس استفاده کنید اینجا رو کلیک کنید. X