نفس عمیق
وقتی ناگفتنی ها هم ته می کشند، یعنی حال آدم ها خیلی بد است…
ماهی پری
به دارالحکومه که رسید، بیدرنگ کسی را به مسجد فرستاد. فرستادۀ علی(ع) در قاب درِ مسجد ایستاد و فریاد زد: اجِبْ مولاک. ابوالاسود دوئلی، برخاست و خود را به دارالحکومه رساند.
از علی شنید: از این ساعت، تو قاضی کوفه نیستی. مات و مبهوت پرسید: خیانت کردهام یا جنایت؟ گفت: هیچکدام. پرسید: من را که شیخ بصریها بودم به کوفه خواندنی و سمت قضا دادی. اکنون به کدامین جرم، مسند قضا را از من که همۀ عمر تو را مدح گفتهام، میگیری؟
گفت: از کنار مسجد میگذشتم. تو را دیدم که با مردی متهم، سخن میگفتی و جرمهای او را میشمردی. صدای تو بلندتر از صدای او بود. والسلام.
دنیا را بد ساخته اند. کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نمی داری. اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند. و این رنج است.
پ.ن: دکتر، میدونی، حرفتو قبول نداشم. اما حالا میگم خدا بیامرزدت. این حرفتو باید با طلا نوشت.
رابطه ی هر دو نفری، مثه یه هَنگ-مَن می مونه.
کافیه اشتباهاتت زیاد شه. و بعد، واقعن یه روزی می رسه که می بازی.
می فهمی منظورم ُ؟
آدم ِ کامل می شه، و تو هنوز کلمه رو پیدا نکردی..
و مهم ِ که آدم این ُ بدونه. به نظرم اگه این ُ یادمون باشه، خیلی از مشکلات خانوادگی، خیلی از مشکلات تو دوستی ها پیش نمیاد..
[منبع]
واژه های زیر، از دل ایشان بیرون آمده اند. هر چند همه ی شعر ها و نوشته هاش قشنگ و دلنشین هستن، اما این یکی خیلی به دلم نشست… خیلی. گفتم یه یادگاری ازش توی مزرعه بذارم… درضمن، عنوان این مطلب، حسی بود که بعد از خوندن این نوشته به من دست داد….
لعنت به جاده …. به سفر…. لعنت به اتفاق….
لعنت به ساک ِ بسته ی گوشه ی اتاق …
لعنت به کاسه های آبی که پشت سر
لعنت به تو….به من….به تقدیر ِ این سفر
لعنت به لحظه های دم رفتن ِ قطار
لعنت به بغض این دل ِ تنگ و بی قرار
لعنت به عقربه ها و قطار ِ بی تاخیر
لعنت به این سکوت من و …جمله ای که دیر ….
می گویم …و تو رفته ای و….شاید که تا ابد
دیگر صدای من به گوش ات نمی رسد
در فکر من دوباره نشسته است قرص و تیغ…
وقتی برای همیشه می روی رفیق…
خیر ٌ حافظا….خداحافظت عزیز….
یک مشتِ خاک هم تو بر تن ِ خسته ام بریز…
حالا صدای سوت ….
صدای شکستن است ….
خانم ؟! کنار ریل هم جای نشستن است؟….