واژه‌هایی از کجا؟

در این مزرعه، حس میکارم، واژه درو میکنم. خوش آمدید.

نوشته های دسته ی نوشته دیگران

به کجا چنین شتابان…

واژه های زیر، از دل ایشان بیرون آمده اند. هر چند همه ی شعر ها و نوشته هاش قشنگ و دلنشین هستن، اما این یکی خیلی به دلم نشست… خیلی. گفتم یه یادگاری ازش توی مزرعه بذارم… درضمن، عنوان این مطلب، حسی بود که بعد از خوندن این نوشته به من دست داد….

لعنت به جاده [...]

اگر تویی باشد

وقتی می گویم میخواهم تنها باشم، یعنی میخواهم با تو باشم.
یک دوست!

فلانی ها

آدم هایی که برچسب مخصوص می خورند جور دیگری نگاه می شوند.
پگاه

دیالوگ

At the birth of the sun and of his brother, the moon, their mother died. So the sun gave to the earth her body, from which was to spring all life. And he drew forth from her breast the stars. The stars he threw into the night sky, to remind him of her soul.
The last [...]

ابر سفید تُپُلو

طنین خوش آهنگ و آرامش بخشش، مرا فرا می خواند
در انبوهی از جمعیت کتاب ها…
نگاهش گرم و گیرا است، لطافتی همچون ابریشم نثار استخوان هایم می کند.
انگار زاده ی او هستم، که مرا این چنین می طلبد.
مرا همچون قطره، در دریای خود می بالد.
او شیفته ی من است و من پر نیاز به او و [...]

بهتره از مرورگر فایرفاکس استفاده کنید اینجا رو کلیک کنید. X