هست اما
نقاشی. با مداد. ۲۴ تیر ۱۳۸۸
کاش سیاره مان آن قدر کوچک بود که همین که صندلیَم را چند قدمی جلو بکشم، بتوانم هر قدر دلم خواست غروب تماشا کنم.
شازده کوچولو
نقاشی. با مداد. ۲۴ تیر ۱۳۸۸
کاش سیاره مان آن قدر کوچک بود که همین که صندلیَم را چند قدمی جلو بکشم، بتوانم هر قدر دلم خواست غروب تماشا کنم.
شازده کوچولو
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
عقاب تیز پر دشتهای استغنا
اسیر پنجهء تقدیر می شود گاهی
صدای زمزمهء عاشقانه آزادی
فغان و نالهء شبگیر می شود گاهی
نگاهِ مردم بیگانه در دل غربت
به چَشمِ خستهء من تیر می شود گاهی
مبر ز موی سپیدمگمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می [...]
بزرگی فرمود: مهم نیست شما چه رایی میدهید، مهم این است چه کسی رای شما را می شمارد.
مرا در آغوش گرمت بگیر
آی زندگی…
قصه ی تو همین تصویر است؟