واژه‌هایی از کجا؟

در این مزرعه، حس می کارم، واژه درو می کنم… خوش آمدید.

نوشته های دسته ی طنز

روایت

روزی امین را دیدم که در مزرعه کار می کرد. بسیار غمگین و مضطرب مینمود. علت را ز وی پرسیدم. امین فرمود: دیشب خوابی دیدم که مرا پریشان کرده است. حضرت جبرئیل نیمه شب بر بالین من نازل گشته و از طرف خداوند درخواستی از من دارد. حضرت فرمود خداوند برای دسترسی به قوم فارس، آنتی فیلتر می خواهد. آیا راهی سراغ دارم یا نه…

پ.ن: ابته این نوشته در بین این همه نوشته ی دیگه، یکم ضایع میزنه! چون هیچ رررربطی به مزمون بقیه نداره. داشتم فیزیولوژی میخوندم که یهو این اومد به ذهنم. دیدم مناسب احوال امروز مملکته، گفتم پس همین الآن بنویسمش این جا.

خدا قوت برادرا

وزارت قطع ارتباطات اعلام کرد همانند گذشته، در چند روز آینده نیز از هیچ تلاشی جهت خدمت به مردم فروگزار نخواهد کرد.

نوستالژی در سال ۱۴۰۰

مُد شده هی نوستالژی نوستالژی می کنن دیدین؟! من از یه چیزی نگرانی خاطرم را اعلام می کنم! با این وضعیتی که داریم پیش می رویم، ۱۵ سال دیگر نوستالژی نخواهیم داشت! دیگه مثلا سال ۱۴۰۰ در مورد آهنگ ها و برنامه ها و کارتون های تلوزیون در دهه ی ۸۰ که الآن باشد یاد و خاطره ای نداریم! آقا به خاطر داشتن نوستالژی در سال های آینده هم که شده بیایید تلوزیون صدا و سیما را نگاه کنیم… جهنّم…

من واقعا نگران این موضوع هستم…

ماه مبارک

وبلاگ خیزان عزیز، شش روز دیگر تا قطع اس ام اس به افق ایران وقت باقی است…

اَللّهم انـّــــی اَسئَلکَ…

کابوس … کابوس

نیمه های شب بود… کابوس می دیدید.. این جا نمی شود… آن جا نرو… این را نبین… اوه… نه نه… قرمز… ایمیل بزنید… نمی توانی…نمی توانی…

ناگهان از خواب پرید… اطراف را نگاه کرد… چراغ خوابی که تازه خریده بود آب شده بود! فحش داد به سازنده اش… نگاهش را از چراغ خواب به ساعت دیواری برد… ساعت چند بود؟ ۳ بعد از نیمه شب؟ اه چرا معلوم نیست؟! موبایلش را برداشت، خواست ساعت را ببیند و عبارت No Network را روی صفحه موبایلش دید… فحش داد، به …

عرق کرده بود… نفس نفس می زد… دستش را روی پیشانی اش گذاشت، سرد بود و نمناک…

بلند شد و در کورسوی چراغ خوابش به آشپزخانه رفت. لیوان را برداشت و شیر آب را باز کرد. اوه لعنتی… آب قطع است… فحش داد، به…

در یخچال را باز کرد تا آب بردارد. آن موقع هنوز از این یخچال های آب سردکن وارد نشده بود. در یخچال را باز کرد… خیلی تشنه اش بود… اما نگهان … آه… همان صفحه… همان صفحه ای که در کابوسش می دید…  با خطوط قرمز و آبی ، دقیقا همان را در یخچالش دید:

مشترک گرامی، دسترسی به این یخچال امکان پذیر نمی باشد…

و او نعره بر آورد و جامه بدرید و سر به خیابان نهاد…