واژه‌هایی از کجا؟

در این مزرعه، حس می کارم، واژه درو می کنم… خوش آمدید.

نوشته های دسته ی شکایت

بچه بازی

حکایت ماه رمضان اینا، مثل حکایت دزدی میمونه که بندازنش توی زندان بعد بگن این دیگه دزدی نمیکنه که! آدم خوبیه پس! تو اگه به ملتت ایمان داری، پس رستوران و غذا خوری رو چرا می بندی؟ چرا نمیذاری کسی چیزی بخوره تو خیابون؟!

هرچند، این حرفها رو زدن هیــــــچ فایده ای نداره… باید رفت…

عجب مصیبتیه ها!

مرتیکه ی احمق، اون فرندفید بوده که باید فیلتر باشه نه فیدبرنر. یک نفر برود این الاغ را حالیش کند لطفا...

دیوانه

خوب می شد یه تفنگ داشتم، هر کی می پرسید خوبی، همون جا فوری، بنگ… یکی توی مخش.

حرص!

خیلی معذرت میخوام، ولی نتونستم ننویسم:

تا وقتی اَن ها هستند، مغز ها باید فرار کنند.

روزگار سیاه

دین اسلام کامل است؟! پس چرا با دست خودش دارد خودش را از درون از بین می برد؟! نمی بینید مگر؟ کمال به چیست واقعا؟! اینکه همه جا به گند که کشیده شد از غیب یک نفر بیاید همه چیز را خوب کند؟! اگر این کمال است پس ضعف چیست؟

نادان ها… امام زمانِ شما، خود شما هستید! خودتان را درست کنید. تا کی میخواهید مثل بچه ها منتظر بمانید؟! منتظر چه چیزی؟ منتظر چه کسی؟ منتظر قهرمانی که نیروی خدایی دارد و می آید دنیا را گل و بلبل می کند؟ خاک سیاه بر سر کسانی که منتظر قهرمان ها نشسته اند. نخستین کسانی که باید تغییر کنند همین‌هایند. کارمان به جایی رسیده که از پس خودمان بر نمی آییم. خدا خودش باید وارد عمل شود. این خفت نیست؟ آن وقت با چه رویی جلوی او می ایستید و نماز میخوانید؟! حتی شکر می کنید! ای بی‌خرد این روزگارشکر دارد؟! به تماشای نابودی خوبی ها نشستن و تنها گفتن “خدایا آمدن ولیّت را نزدیک کن” شکر دارد؟! وای بر کسانی که به خودشان خیانت میکنند.

و افسوس که دل ها سنگ شده اند و پند نمی گیرند. آین حرف را علی (ع) ۱۴۰۰ سال پیش زد. ۱۴۰۰ سال پیش…