اوه!
چه طور ممکن است وقتی بوسه هایت روح مرا از تنم جدا می کند، من تازه زنده می شوم!
شهریور ۸۸
چه طور ممکن است وقتی بوسه هایت روح مرا از تنم جدا می کند، من تازه زنده می شوم!
شهریور ۸۸
لازم نیست خداوند برای پس گرفتن روح من فرشتگان را به سراغم بفرستد. کافی است تو مرا ببوسی. روح من خودش به پرواز در می آید.
مرداد ۸۸
کارگردان از من خواست در تراژدی اش بازی کنم. نمایش نامه را نمی داد بخوانم. می گفت این رسم تراژدی های اوست. هیچ کدام از بازیگر ها پایان کار را نمی دانند.
اما پایان کار، پایان من بود… این را همه می دانستند جز من.
تیر ۸۸
آن زمان که من آزاد بودم انتخب کردم اسیر تو باشم…
این که پایان یک قصه را بدانی، مانند این است که به پایان رسیده باشی.
هی وای که پایان این قصه ی غم انگیز را از آغازش می دانستم. اما می خوانمش، تا آخرین واژه اش، تا نقطه ی نون پایان میخوانمش. چون دوستش دارم…
تیر ۸۸