ولی باید تحمل کنم
تنهایی درست زمانی برایم غیر قابل تحمل شد، که تو را پیدا کردم.
من کیش و مات را نمی پذیرم. باید صفحه ی شطرنج را پاره کنی. وگرنه باز هم مبارزه خواهم کرد.
کتابخانه ی من، یک کتاب عشق بیشتر نداشت. در آن از تو نوشتم. به من نگو که باید آن را به پایان برسانم. من آن را با نام خدا آغاز کردم، و با نام تو ادامه دادم… نگو که باید واژه ی پایان را بنویسم.
آدم هایی که خودشان را میکشند، به زندگی خودشان پایان داده اند، زندگی من تویی، چه طور آخرش بنویسم “پایان”…
ولی یک چیز را میدانی؟ من برای تو یک تابلوی توقف ممنوع دارم! برای رسیدن به تو هیچ کجا و به هیچ دلیلی نمی ایستم. مگر اینکه خود خودت صاف توی چشم هایم نگاه کنی، و تابلوی “ایست” را با دست های خودت روبرویم بگذاری.