واژه‌هایی از کجا؟

در این مزرعه، حس می کارم، واژه درو می کنم… خوش آمدید.

نوشته های دسته ی او

رفتن ها

پسرم، توی دنیا همه چیز از تو میگذره… همه ی آدم هایی که یه روزی میان توی زندگیت، همشون هم یه روزی میذارن و میرن. مبادا دل ببندی به یکیشون… تنها چیزی که با تو تا آخر عمرت می مونه، خود خودتی. توی این دنیا، هر کسی به فکر خودشه پسرم. دل تو برای کسی ارزشی نداره. آدمها میان و خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنی، از پیشت میرن… تو میمونی و خودت. همه ی این داستانهایی که میگن در مورد عشق و نیمه ی گمشده و نمیدونم یک روح که نصف میشه و … همه ی اینا، یه مشت مزخرفاته. تو باور نکن. اینجا فقط خودتی. اینجا مثل میدون جنگه. باید با بقیه باشی، اما کسی با تو نمی مونه. جون خودت دست خودته. قلب خودت دست خودته. کسی رو نیار، چون میره. شک نکن. و منتظر کسی هم نباش که بیاد. خودت برو، تا آخرش.  توی این دنیا، هیچ کس “تو” نیست. اینجا همه “او” هستن… فکر نکن خودتم این طوری نیستی. تو هم از همین آدمهایی… من هم…

حالا که رفته ای…

پیش نوشت: این نوشته را قبل از خواب، بعد از همه نوشته هایی که خواندید بخوانید، همراه با این دکلمه. حتما

از یاد نمی برم

هرگز،

او  را

و عشق زیبایمان را،

لحظه ی

قشنگ دوست داشتن،

و به اوج رسیدن را،

خواستنی و

تمام نشدنی.

حالا…

اینجا کنار این همه تکه های دلم،

تنها به خدا میگویم:

دوستش داشتم…

که می خواستم بماند،

بمانم…

نه در لحظه ها و ثانیه ها،

نه،

که در تمام نفس ها،

بی دریغ تر از همیشه…

حضور معطر او،

بودن،

درست این زمان که نیست،

نیست…

و لحظه ها با بوی خاطره هامان

جان می گیرند

می مانند…

می مانند…

برای من،

فقط یک نگاه او

همین قدر که بدانم هست،

کافی بود…

حالا

همین جا و هر جا

که نباشد و باشم

یک حس آشنا، مرا با خود می برد…

فریاد میزند:

که رفت… از من، از کنار من…

اوهوم

هِی هِی هِی! وایسا! کجا داری میری… اونجا قلب مردمه. برگرد تو لاک خودت…

دیگه رفت دیگه…

دیدی وقتی یه مهمون بعد از چند روز از خونه آدم میره، چه یهو همه جا سکوت بدی میشه؟ درست مثل وقتی که یه نفر بعد از مدت ها، یه روز از قلبت بذاره بره… چه یهو قلبت سکوت میشه… میگیره… شدید… همون طوری…

پ.ن: باورمان نمی شود…

بعله…

بعله… این طوریاست پسرم… وقتی همه چیزت تو رو هیچیزش ندونه… دلت این طوریه که میشکنه… به همین سادگی.