هنوز هم هست

آن چهره، همان چهره ای که ماه، چراغ آسمان شب، در برابر آن به سیاهی می زند… آن مو، همان مویی که امواجش گویا دریا را به ماه برده باشند… آن چشم ها، همان چشم هایی که تاب ایستادگی نداشتند، همان چشم هایی که بی صدا، واژه های دل را می گفتند… دلی که کوچک بود، دلی که به ماهی ها شب به خیر می گفت و بر تُنگ کوچکشان بوسه می زد… همان دلی که مهربان بود، پاک بود، دوست داشتنی بود…

خواب از سرت پریده است. هی داری کشیده می شوی، هی نگهت داشته اند…

آن دست ها… رها کردنشان… نمی خواستم… نمی شد… دور شدن ممکن نبود… دور شدن، ممکن نبود…

برای یک لحظه، یک لحظه که هرگز تمام نخواهد شد، همه ی وجودم مملو از اشتیاق بود. تنها پنج قدم… تا سکوی پرتاب…

دورم اکنون… اما او همین جاست. از رگ گردنم به خودم نزدیک تر، در قلب من. می توانم حسش کنم…