شک
برای صفرعلی خان قندهاری بنویسم؟ باشد. برای تو؟ نه! اجازه بده از دستت ندهم! آدم نزدیکترین فرد به خودش را راحتتر قربانی میکند اگر اسمش قربانی کردن باشد- که نیست. تو آدم احمقی نیستی حتی اگر ساده باشی و ساده نیستی حتی اگر احمق باشی و ساده و احمق نیستی حتی اگر ساده و احمق باشی فقط کمی شکافزایی! یکدفعه تمام معادلات آدم را بر هم میزنی به یک زرنگی یا سادگی یا کودکی یا دستپاچگی یا خلوص. آدم مبهوت میماند در تو. از تلاطم زیرکی و خریت. بعد لازم است یک نفر بیاید بپرسد چرا واقعاً یا واقعن یا حتی واقن! آدمی که این سوال را میپرسد قطعاً حالش خوش نیست و چند شب است نمیخوابد؛ چون واقعیات برایش از بس که واقعیاند که شبیه قصهها غیر واقعی مینمایند. من جدی میگویم. خیلی جدی! ببین آقا یا خانم جهان! لطفاً ترتیبی قرار بده که وقتی کسی به کسی یا چیزی یا ماهیتی شک میکند آن شک شونده، شک شک کننده را بیشتر از اینها جلب نکند. چون آدم نباید شک کند وقتی کرد همه چیز تمام است و یقین مثل هویج جلوی خر می دود و تو باهاش می دوی و پابه پاش می دوی و نمی رسی و خسته و مانده و…. چرا به اینچیزها فکر نمیکنی؟
[+]
پ.ن: کاش شک کننده شکش را به شک شونده بگوید!
