میم نون
پیرمرد تنها ایستده بود. وسط یک بیابان، زیر آفتاب داغ خورشید. پشتش خم شده بود و به عصای چوبی بلندی تکیه کرده بود. نفس هایش آرام بودو داغ… ههــــــ… ههــــــ…
به کجا نگاه می کرد؟ کسی چه می داند. آن جا منتظر چه بود؟ شاید منتظر پایان.
چرا؟
او…..ه… داستان ها در دل اوست… داستان ها…
نگاهش… نگاه پیرمرد سرد بود و سیاه. چشمانش تر بود و تاریک…
ههــــــ… ههــــــ…
لب هایش می لرزید… چیزی از درون قلبش،
آن ها را می لرزاند…
پیرمرد، آرام بود
و نفس می کشید.
خسته بود.
رنجیده بود.
سنگین بود…
و غیر از خدا، هیچ کس نبود…