دلتنگی
من که چیزی نداشتم. خواستم او همهٔ همهٔ دار و ندار من باشد. همهٔ آن چیزی که از دنیا میخواستم داشته باشم، خواستم او باشد. حالا می بینم یک چیزی این وسط مرتب مانعش می شود. اگر او را از دست بدهم، دیگر چیزی برای از دست دادن نخواهم داشت. من می مانم و خودم و آفریدگارم. تنهای تنهای تنها… . زندگی می کنم، و نگران مردنم نخواهم بود. من فقط خواستم او دار و ندار من باشد. همین. من که چیزی نداشتم…
برای اولین بار، دلم از من چیزی خواست که با او موافق بودم. حال اگر به خواسته اش نرسد، در جوابش چه بگویم… دلم از من اجازه گرفت، گفتم مطمئنم در راه نخواهی شکست. برو به سلامت…
اما… انگار… نمی دانم چرا و از کجا، همه ی دنیا دست به دست هم داده است او را بشکند… خدای بزرگ، امید من فقط تو هستی… مرا نسبت به مرگ و زندگی تهی نکن…
