—
یک چوب اگر سوخته باشد دیگر سوختن برایش معنی ندارد. خاکسترش داغ می شود اما دیگر نمی سوزد. یک آینه اگر شکسته باشد دیگر شکستن برایش معنی ندارد. یک چاه، اگر خشک شده باشد دیگر خشک تر نمی شود. از خشک شدن نمی ترسد. کسی که از ارتفاع سقوط می کند هر چه بیشتر سقوط کند ترسش بیشتر نمی شود. قلبی که شکسته باشد دیگر شکستن برایش معنی ندارد. هر چه قدر هم که بشکند دیگر درد برایش درد نیست. مثل تنفس است. درد بیاید و برود، انگار لازمه ی تپیدنش شده باشد. کسی که مُرده دیگر مردن برایش معنی ندارد. هر چه قدر هم که او را بکُشید او مرده است.
خو گرفتن با درد… عالمی دارد…
