رهگذر

رهگذر از آبادی ها می گذرد. رهگذر از خرابه ها نیز می گذرد… او را حقی برای ماندن نیست. رهگذر خانه ها را می بیند، ساکنین را می بیند، اما می گذرد… و بار آن هایی را که نمی توانند، به مقصد می رساند و سپس بی سر و صدا به راه خود می رود.
رهگذر اما روزهایی می رسد که خسته می شود… فریاد می کشد، در دلش. رهگذر چشمانش همیشه خیس اند. اما او آموخته است که شب ها حرکت کند تا چشمانش را کسی نبیند.
رهگذر قصه ها در دلش دارد… شاید اولین قصه اش، داستان رهگذر شدن خودش باشد. اما او را حقی برای ماندن و بازگو کردنشان نیست. رهگذر می رود و ادامه می دهد… آرام و بی سر و صدا…

مهر ۸۸