باید بروم سفر

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود… یه پسری بود که یک شمع داشت و چند تا کبیرت… پسرک با شمعش مثل هر کس دیگری دنبال خانه اش می گشت و با آن شمع راهش را توی تاریکی ها پیدا می کرد… یک روز که پسرک حواسش نبود، بادی تند و شدید آمد و هوفففف… شمعش را خاموش کرد! آن پسر وقتی دید شمعش خاموش شده خیلی ناراحت شد. آخر آن شمع تنها امیدش توی تاریکی بود. دست کرد توی جیبش، یک بسته کبریت در آورد، اما هر چه تلاش کرد کبریت ها شمعش را روشن نمی کردند. آن قدر کبریت زده بود که ناگهان متوجه شد فقط چند تا کبریت برایش مانده. ترسید این ها هم تمام بشوند و شمعش دیگر روشن نشود. پسرک بلند شد و رفت بالای ابرها… پیش آن کسی که شمع ها را می ساخت. به او گفت یک شمع دارد که خاموش شده است و هرکاری می کند روشن نمی شود و فقط چند تا کبریت بیشتر ندارد. از او خواهش کرد دوباره شمعش را روشن کند. خدا هم شمع پسرک را گرفت و بدون این که از او بپرسد ماجرا چیست با یک فوت آن را روشن کرد. و به پسرک گفت که از شمعش خوب مراقبت کند. چون که این شمع ها همین جوری اند، اگر خاموش بشوند به سختی می شود روشنشان کرد. کار هر کسی نیست. پسرک شمع روشنش را از خدا گرفت، تشکر کرد و با خوش حالی از آن جا رفت.  و این بار مراقب بود که شمعش خاموش نشود. آخر چند تا کبریت بیشتر نداشت. تازه مطمئن هم نبود اگر خاموش شود کاری از دست کبریت ها بر بیاید…

اما… اما طولی نکشید که شمع پسرک باز هم خاموش شد… و او دوباره آن را پیش خدا برد. پسرک داشت توضیح میداد که چه شده است و این بار او خیلی مراقب بوده… ولی خدا هم که خیلی مهربان بود، شمع او را دوباره برایش روشن کرد…

از آن به بعد، پسرک خیلی مراقب شمعش بود. هر جایی نمی رفت و مدت ها از این که امیدش زنده است و راه را برایش روشن می کند شاد و خوش حال بود.

روزها گذشت و گذشت… تا این که یک روز پسرک خواست به یک جای خیلی تاریک برود که شبیه همان جا هایی بود که قبلا در آنها شمعش دو بار خاموش شده بود… او می ترسید باز هم همان اتفاق بیفتد. پس مدتی صبر کرد… کم کم جلو رفت… از دور کمی اطرافش را نگاهی انداخت… هی پسر! انگار خانه اش را پیدا کرده بود. آره… انگار خود خودش بود… درست همان چیزی که در رویاهایش می دید… و سر انجام دلش را به دریا زد و پا به جاده ی تاریک آن خانه گذاشت… ارام و آهسته پیش می رفت… هر چه بیشتر جلو می رفت بیشتر می فهمید این همان خانه ی رویاهایش است… تا اینکه آخر سر به در خانه رسید… از خوش حالی نمی دانست چه کار کند. کمی این پا و اون پا کرد… تق تق تق… در زد. صدایی آمد: کیه؟ پسرک با خودش گفت بالاخره رسیدم… خانه ام را پیدا کردم… شمعم مرا تا این جا آورد. خدایا شکرت… و بعد با صدای واضح و خوش حال گفت: در را باز کنید… من از راه دوری آمده ام… و در آرام باز شد… پسرک منتظر بود کسی به استقبالش بیاید. اما هیچ کس نبود انگار… او تعجب کرده بود… ببخشید؟ اجازه هست بیام تو؟ صدا گفت: چرا چرا، آمدم، یک لحظه صبر کن… پسرک چند لحظه همان جا جلوی در ایستاد… صدا می گفت آمدم… آمدم…

اما… کاش هیچ وقت نمی آمد… بادی ملایم آمد و شمع پسرک را خاموش کرد و قیژ…چق… در بسته شد. پسرک مات و مبهوت نمی دانست چه کار کند، به کجا زل بزند، کجا برود…

روی پایش چرخید… آهسته آهسته قدم برداشت… تمام تنش می لرزید… همه جا تاریک بود… شمعش خاموش شده بود… نمی دانست کجا می رود… فقط دلش می خواست که برود… پسرک گم شد، در تاریکی ها… شمعش را برداشت و رفت بالای ابرها، پیش خدا. دست کرد توی جیبش و دو سه تا کبریتش را بیرون آورد. کبریت ها را با شمعش گذاشت روی میز خدا و بدون این که حرفی بزند برگشت که برود… خدا گفت: تقصیر من نبود. و پسرک فقط گفت می دانم و راهش را به سوی زمین پیش گرفت. وقتی رسید دید گرگی بالای یک کوه دارد زوزه می کشد. پسرک رفت پیش او نشست و به آسمان پر از ستاره نگاه کرد… حالا او نه شمعی داشت و نه کبریتی و نه می خواست خانه ای داشته باشد… او حالا یک جهانگرد تنها بود که راهش را با ستاره ها پیدا می کرد…

پ.ن: عنوان خیلی هم با متن اصلی ربط دارد!