ابر سفید تُپُلو

طنین خوش آهنگ و آرامش بخشش، مرا فرا می خواند

در انبوهی از جمعیت کتاب ها…

نگاهش گرم و گیرا است، لطافتی همچون ابریشم نثار استخوان هایم می کند.

انگار زاده ی او هستم، که مرا این چنین می طلبد.

مرا همچون قطره، در دریای خود می بالد.

او شیفته ی من است و من پر نیاز به او و آغوشش، گرمایش، دلتنگی هایش…

او پناه خستگی های من است. همدم تنهایی های من است.

چرا دوستم دارد؟

از در آغوش کشیدن پیکر خسته ام چه هنگام خسته خواهد شد؟

شعر از وروجک

پ.ن: شعر (نمی دونم به این شاید نشه گفت شعر، یه متن ادبی) از من نیست. محتواش به نظر شما در چه زمینه ایه؟ سوم شخصی که توش به کار رفته فکر می کنید کی یا چی باشه؟ من نمی گم تا همین جور ده ها برداشت بشه ازش کرد. ;)

پ.ن: فکر می کنید عنوان بی ربطه؟! خب حق دارید! اما نه نیست…

پ.ن: وروجک کیه؟! بعدا می فهمید…