جنگ جنگ تا… پیروزی؟!

جنگ، حتی احمقانه اش، حتی وقتی بپذیری و قانع شوی که اشتباه کرده ای، باز هم جنگ است. روحت را خسته میکند.

شاید این آخرین نبرد رزم آور باشد… چون روحش خسته است… جنگ هایی داشته، اما جنگ هایی که در آن ها شکست خورده، ولی رزم آور دانسته که تا کنون تیرهایش را به سوی هدفی خیالی پرتاب می کرده… او شکست خود را پذیرفته و از آن ها شرم نمی کند.

رزم آور برای این نبردش منتظر ماند… زیرا این آخرین نبرد اوست. ممکن است شکست بخورد. ممکن است بمیرد. ممکن است رزم آور “نابود شود”.

اما انگار انتظار بیش از این جایز نیست… هدف دارد می رود… رزم آور باید تصمیمی بگیرد… یا میدان را ترک گوید، یا بسم الله بگوید و وارد میدان شود. اما به قصد فتح، به قصد پیروزی

همین است که رزم آور را میکِشد که نرو ممکن است کُشته شوی. همین “به قصد پیروزی“. رزم آور تمام خودش را می گذارد تا پیروز شود… او باید پیروز شود… و همین است که این را آخرین نبرد او می کند. چون روحش در این نبرد شرکت می کند.

رزم آور میداند، همه ی این چیز هایی را که گفتی می داند…

رزم آور باید روحش را در این نبرد شرکت دهد… می داند در صورت جنگ باید تا آخرین نفَسی که خداوند در روحش دمیده بجنگد.

او بسم الله گفت، خم شد و زمین را بوسید، یا علی گفت و روحش را وارد میدان کرد…

پ.ن: عکس اصلا هم بی ربط نیست!