واژه‌هایی از کجا؟

در این مزرعه، حس می کارم، واژه درو می کنم… خوش آمدید.

آخرین فرشتگان

+ بیچاره ها هنوز نفهمیده اند خدا از پیششان رفته، کسی جوابشان را نمی دهد…

- انسان ها هنوز دلشان خوش است…

+ برویم.

ـ برویم.

یادش نمی رود از تنم

ـهـــــــــهــــــــه……

دلم یک جنگل خنک می خواهد با درخت های لاغر بلند که جلوی ورود نور خورشید  را گرفته اند. و فضا نه روشن است و نه زیاد تاریک. دلم میخواهد آنجا که من ایستاده ام شکل دایره بزرگی باشد، و روی زمین صافش برگ ریخته باشد. خاکش را که دست بزنی دست هایت احساس خنکی بکنند. نسیم ملایمی بیاید، و از دور صدای چهچه پرنده ها و یک دارکوب خوشحال را بشنوم. صدای آب را نمی خواهم. صدای حرف زدن درخت ها را میخواهم که برگ هایشان را فشششش‌فششششش تکان می دهند… و من پهن زمین میشوم… چشم هایم را می بندم… خنک می شوم… نفس عمیق می کشم… قطره ی اشکی از گوشه ی چشم چپم راه می افتد… می رود و می رود توی سوراخ گوشم می ماند…

تمدن؟

یه زمانی افتخارمون این بود که وقتی در قرون وسطی اروپایی ها همدیگه رو میکشتند، ما اینجا دنبال علم بودیم.

هه…

حالا ما داریم همدیگه رو میکشیم و اونا دنبال علم‌اند…

خاطره ها…

دو نفره ها را share نکنید…

عبرت نگرفتیم

کوچولو بودیم، بهمون میگفتن هیچ وقت چیز سفتو با دندونات نگیر. میشکنن. بزرگ شدیم، نفهمیدیم واسه این بود که یادمون باشه آدم سفتو با قلبمون نگیریم، میشکنه.